تبليغاتX
آسمون آبی وهوای تازه میخوام

آسمون آبی وهوای تازه میخوام

اول اجازه بدین دوتا از کامنتهای پست قبلی که توجه من رو به خودش جلب کرد را براتون بذارم٬ البته طبعآ  همه کامنتها رو خوندم وهر کدومش برایم از نقطه نظری جالب بوده٬شاید هم از این به بعد بخوام به این روند انتخاب کامنتها  رو ادامه بدم تا چه قبول افتد چه در نظر آید. 

۱- سلام نوید
نوشتن عشق می خواد. از من بپرس که چهار سال می نویسم و هرگز خسته نشده ام. فقط کافیه روراست باشی . اونوقته که دستانت جلوتر از ذهنت روی کیبور می لغزند.

۲-توصیه می کنم دایره دیدت رو به مسایل مختلف بیشتر کنی اونوقت یه عالمه مطلب برای نوشتن پیدا می کنی.همه نوشته ها نمی تونن خاطرات باشند...

اما نوشتن از خاطرات که بخشی از ذهنیت من را در اینجا تشکیل میدهد٬ مرور خودم هست٬وشاید اینکه برای من شناخت ویاد آوری اینکه ٬ در کدام نقطه بوده ام  وامروز در کجا از نظر نقطه فکری٬شایدهم برای همه آنانی که امروز با من از طریق این وبلاگ در ارتباطند  که به نوعی دوست ویا آشنایند ویا اینکه در جایگاه خواهر ویا برادر کوچکتر ویا اینکه در جایگاه دختران وپسرانم و(یا دایی وعمو صدایم میکنند) هستند.فکر میکنم چه از نظر احساسی  ویا مسایل ومعضلاتی که شما ویا آنها با آن  امروزه روبرویند ویا روبروئید٬ نقاط مشترک بیشماری باشد واحتمال مفید بودن به نوعی برای شما ویا اصلاح خودم. ودر خیلی اوقات نیز جالبی آن می تواند تنوع وکلنجار رفتن با مقوله های زندگی آنهم با شوخ طبعی و تفنن باشد.(ببخشید شاید کمی پیچده شده) بهتره  برم به اصل مطلب تا قضییه بغرنج تر از این نشود.

حدود ۱۳ یا چهارده ساله بودم که در سالهای اول دبیرستان بوده است٬چشم وگوش باز شدن های این سالها ویا غرور و خودخواهی های این سنین ویا کشف و شناخت و کنار آمدن با دیگران واجتماع خود از نظر من برای جوان در جامعه ما در آن سالها وحتی به گمان من در این سالها حالت آزمون خطا را در پی  داشته است.انتخاب گروه دوستان  ویا دوستی با افراد بر اساس معیاری نبوده  اگر هم بوده بیشتر ظواهراولیه را در بر میگرفته است. دوستان همکلا سی که با آنان بیشتر دمخور بودم معمولآ  حد متوسط وبالای متوسطی از موارد درس- بازیگوشی وسر وگوش جنبیدن و ورزش بود٬ البته ورزش را میتوانم بگویم که در انواع مختلف اش از قبیل بسکتبال-پینگ پونگ- والیبال وگاهآ فوتبال بوده است.بر این اساس گروه دوستانه ای  که شامل چهار الی ۵ نفر  بوده است معمولآ با هم بودیم و در این مابین دوست ششمی که امروز ذکر خیرش هست در اواسط سال به ما ملحق شده بود واوهم در همین مشخصات وشاید کمی  در بعضی موارد بالاتر به ما ملحق شده بود٬از همان روزهای اول معلوم شد که ما دونفر اصلآ با هم سازگاری نداریم٬ اما چه کنیم که هر دوی مان دوستهای مشترکی  در این میان داشتیم ومی بایست این وضع را تحمل میکردیم.چه در بازی و چه در درس حاضر نبودیم از همدیگر کمتر داشته باشیم٬مثلآ در بازی بسکتبال همیشه در تیم مخالف هم بودیم. و در درس هم اگر امتحان یا پرسشی از طرف معلم بود٬نسبت به هم  حساسیت  ورقابت بد منفی وطبعآ برایمان پاسخ به معلم مهم میشد.این رقابت منفی وشاید به نوعی تنفر هر روز بیشتر شکل میگرفت ٬ تا آنجائیکه نسبت به دیدن شکل ظاهری هم حساس شده بودیم. به همان اندازه که من در پس چهر ه او موارد منفی را می دیدم ٬ او هم همین احساس را از دیدن من داشت. اما باز هم  در جمع دوستان مشترک  ودر بازیها بایست هم را ملاقات ومیدیدیم و روزها را سپری می کردیم.علت خاصی را هم  نه آنموقع که همکلاسی بودیم ونه امروز که سالهای سال از آنروزها میگذرد ٬لااقل من پیدا نکردم٬ شاید  به قول امروزی ها مورد ذهنی بوده وذهن نا خود آگاهمان با هم در جنگ بوده است.اوج ظهور این تنفر وبد آمدن در  یک روزی که همه مان با هم مشغول بازی پینگ پونگ بودیم ظهور می کند(عقلمان هم نمی کشید که چگونه می توانیم از همدیگر یک فاصله مناسب را رعایت کنیم  تا دچار اصطحکاک نشویم)٬آخرین بازی مربوط به ما دونفر میشد وهمه دوستان وهمکلاسی ها مشغول تماشای این بازی بودند٬ وگیم آخر بازی بود که در یک ضربه توپ مشکوک  که معلوم نبود به میز اصابت کرده یا نه دچار اختلاف میشویم وهر کداممان هم خودمان را ذیحق می دیدیم٬کار به آنجا کشید که مشکل لاینحل شد و از ترس ناظم بد اخلاق  که تنبیه های سخت در پی درگیری وگلاویز شدن احتمالی ما بود واجراء میکرد٬ حل اختلاف(بگوگلاویز شدن -بگو دعوای تن به تن) به بیرون  از مدرسه در ساعت ۴ بعد از ظهر موکول شد و دوستان مشترک هم کاری که نتوانستند بکنند که هیچ ٬آنها هم راغب به تماشای  این معضل به طرز غیر مسالمت آمیز در خارج از مدرسه شدند چون حتی مسیر خانه  هامان هم در یک مسیر ونزدیک هم بود.بحث وبگو مگو های داخل مدرسه تمامی نداشت٬ کار به تهدید کشید وزخم وتنفر با گذشت هر ساعتی در دل وذهن مان بیشتر جای میگرفت وبه گمان مان این تنفر دوجانبه با مقداری کتک کاری  التیام پیدا می کرد ودلمان خنک میشد وشاید آن نزدیکی رقابت هم در درس و ورزش وامثالهم  که نمی توانستیم برتری کامل ونهایی را از آن خود کنیم ٬باعث میشد در باب دیگری زور آزمایی کنیم.خلاصه ساعت ۴ وزنگ پایان مدرسه به صدا در آمد٬خیلی سریع من واو در کنار هم  ودوستان مشترک هم به ما ملحق شدند٬تنها کنترل کننده ما از درگیری در مدرسه همان ناظم سر شناس سخت گیر وبا تنبیه های شدید بود که بعد از انقلاب جزء شورای شهر وبعد ها شهردار همان شهر  نیز شد. خب همه که شاید تعدادمان به هفت  ویا هشت نفر می رسید به را افتادیم وّ جزئیات آنهم حدیث مفصل دارد وطولانی هست. در نهایت با گذشتن از خیابان اصلی ورسیدن  به محوطه  بزرگی که منتهی به کوچه بند بستی میشد  رسیدیم.همانند خروسکهای جنگی  به جنگ هم رفتیم٬جالب این بود که اهل کتک کاری نبودم واو هم٬ وبیشتر شبیه کشتی بود که در هم در آمیختیم ودوستان مشترک نظاره گر بودند٬با کمی اینطرف وآنور کردن زور من بود که چربید و او نقش زمین شد٬همانند شاید فیلمهایی که دیده بودم ویا همانند تعزیه های که دوران کودکی از نظرم گذشته بود به روی سینه اش نشستم و جلوی هر گونه تحرک وحرکتی از او گرفته شده بود وپس از چند لحظه ایی احساس کردم که قضییه پایان یافته وبه خیال خودم  واز نظر دوستانمان پیروزمند وذیحق این میدان منم.خواستم بلند شوم ٬وهمینکه تنش از زیرم آزاد شد بی محابا وخیلی سریع دستهای او به طرف صورتم رفت ودر یک لحظه احساس کردم که هر دو طرف صورتم می سوزد واو باناخنهای بلندش همانند شاید گربه ایی باتمام قدرت گونه هایم را چنگ زده بود واین پایان دعوایمان بود٬کیف وکتابها جمع شد وصحنه جنگ  را ترک کردیم .بیشتر از آنکه به آنچه  گذشته بود فکر کنم به گونه هایم که  خونی شده بود فکر میکردم واحساس بدی داشتم٬از آن نفرت وشاید دشمنی کور چیزی نمانده بود اما احساس اینکه گونه هایم خراب شده است نا راحتم میکرد.خیلی دوست داشتم که در آینه ایی هر چه زودتر خودم را ببینم.احساسهای گوناگون آن لحظه بماند ٬ وقتی به خانه رسیدم مانده بودم جواب خانواده ام را چی بدهم وعلت را چی ذکر کنم! وقتی در ورودی را باز کردم خوشبختانه آینه دم درب بود و وقتی خودم را  در آینه دیدم٬آسیب بیشتر از آن بود که فکر میکردم٬با خودم گفتم خدای من صورت زیبایم دیگر درست نمی شود٬ در روبرو شدن با تک تک خانواده  آنطرف که آسیب کمتری دیده بود را به سمت آنان می گرفتم وشاید  دستام را روی صورتم. واین اول مصیبت آنشب بود.وقتی یادم افتاد فردا روز مدرسه هست ومن جواب همشاگردیها واز همه مهمتر ناظم را چی باید بدهم ٬سخت مکدر میشدم.خلاصه نیاز به استتار داشت از طرفی فاصله چنگها طوری بود که با تک چسب های های زخم باید تعداد زیادی چسب می زدم واین خودش حاکی آسیب بیشتر وشاید شکست در مقابل حریف بود.به هر جان کندنی بود تا آنجا که امکان استتار بود عمل کردم٬صبح فردای آن روز در اول وقت ورود به مدرسه از بخت بد ناظم برای کنترل ورود به موقع دانش آموزان دم در بود٬وقتی من را می بیند نگهم میدارد وعلت را جویا میشود٬ در پاسخش میگویم دیشب با خواهرم دعوایمان شد و این بلا به سرم آمد .تا از عواقب تصمیمهای آقای ناظم در این مسئله در امان بمانم ویا بمانیم.بعد از یکی ودوسال دیگر به دلیل انتخاب رشته ریاضی من ورشته طبیعی آن همکلاسی از هم جدا شدیم .وآخرین باری که آن همکلاسی را در معیت دوست مشترکی دیدم درحد یک سلام وعلیک واحوالپرسی کوتاه بود٬ او استاد دانشگاه گیلان شده بود.

نوشته شده توسط نوید در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 19:56 | موضوع:
من واو دوهمکلاسی متنفر همیشگی بودیم
گوناگون





یک خاطره
دوباره به آفتاب سلامی دوباره دادم!



در پاسخ سئوال یک هموطن


مسابقه وبازی که هر گز انجام نشد
یک ژورنالیست دیکتاتور
خانواده
واقعآ اگر مرگ به سراغم بیآد چه میکنم
گیاهی که ریشه در خاک دیگری داشت