در يکی از صحنه های نمايش معروف(اوژن يونسکو)؛صدای زير بی لطف
مرد و زنی در يک مکالمه موءدبانه مدت زيادی با يکديگر گفتگو ميکنند.آنها در مي یابندکه دارای وجوه اشتراک زيادی با يکديگراند.متوجه ميشوندکه هر دو با قطار ساعت۱۰صبح از يکی از شهرکهای(نيوجرسی) به نيويورک آمده اند؛حتی درمی يابندکه خانهء آنها در يک خيابان ودر يک شماره از آن شهرک است وبه يک شماره در خيابان پنجم نيويورک مراجعه می کنند.آنها متوجه ميشوند که هردو دارای يک دختر هفت ساله هستند ودر نهايت با کمال تعجب در می يابندکه آنها زن و شوهرند. هر چند اين نمايش عجيب و اغراق آميز به نظر ميرسد؛اماموارد بسياری وجود داردکه نشان ميدهدگاه انسانها فقط در کنار هم قرار می گيرند وگرنه با يکديگر زندگی نمی کنند.در واقع زندگی از نحوه ارتباط انسانها نشآت می گيرد و بدون ارتباطات زندگی معنی ندارد. بدون آن؛ آگر مجاورت و کنار هم بودنی هست فقط از نظر فيزيکی و جغرافيايی است وگاه؛ حتی آميختن نفسها نيز بيانگر وجود زندگی با يکديگر نيست.توجه به آمار فزاينده طلاق در بسياری از جوامع و شهرهای کوچک و بزرگ مبين اين واقعيت است که انسانهای زيادی فقط در کنار هم اند نه با هم.(از کتاب ارتباطات انسانی-دکتر علی اکبر فرهنگی).
![]() ![]() باوجوديكه قدمت پديده روسپيگری در ايران بويژه بصورت رسمی به سالهای پيش از انقلاب و دوران حكومت پهلوی دوم باز میگردد وليكن اين پديده با وقوع انقلاب و فوران برخوردها و آرمانهای دينی و اخلاقی ماهيتا دستخوش تغييرات مهمی گرديد كه برخی از اين ويژگيها و زمينهها و تبعات آن عبارتند از: با وقوع انقلاب ايدئولوژيك مبتنی بر احيا و به حداكثر رساندن اصول و احكام دينی و اخلاقی در سال ۱۳۵۷، يكی از سازمانهای اجتماعی مورد هدف در تغييرات ساختاری ، سازمان روسپيگری در ايران بود. تعطيلی مركز فعاليت و فروپاشی سازمان و سازوكار اين پديده از يكسـو و ...... نوشته شده توسط ع. طايفي
روزهای گرم تابستون اینجا با گرمای حدود ۳۰ -۳۲ درجه سانتی گراد خیلی ها رو کلافه کرده.مردم کشورهای اسکاندیناوی(سوئد-نروژ-دانمارک) کمتر طاقت گرما رو دارن.در عوض تا بخوای طاقت سرما در اونها هست.اینها که در زمستون هم زیاد خودشون رو در لباس نمی پیچن وای به الان........
دیروز یکی از همکاران خانوم در محل کار که گرما ذله اش کرده بود جلو اومد و به من گفت من پیشنهاد می کنم که با شرکت و همکاران دیگر صحبت کنیم تا از فردا یک ساعت صبحها زودتر سر کار بیآئیم و از خنکی هوا استفاده کنیم و در عوض بعد از ظهر ساعت ۲ تعطیل کنیم.کمی نگاهش کردم وخنده ام گرفت٬ چون دیگه داشت میزد زیر گریه .گفت برای چه میخندی؟ گفتم میدونی من متولد شمال ایرانم که شاید تا حدودی همسان باهوای اینجا باشد والبته با ده درجه گرمای بیشتر٬ودر سالهای آخر در جنوب ایران در پروژه تاسیس کارخانه ای کار میکردم آنهم البته در هوای آزاد٬گرمای آنجا در تابستان حدود ۵۵ درجه بود.و این هوا برایم معتدل است.برق از چشمان آبی اش بیرون می پرد.گفتم زن های آنجا مثل تو لباس نمی پوشند حتی در گرمای حدود ۶۰ درجه با تن پوشی که همه وسراسرتن وحتی دور صورتشان را می پوشاند کار کشاورزی میکنند و من میخندم........ دیگر تعجبش کامل می شود.گفتم با این حال موافقم اگر همه قبول دارند منهم ....
آ ن کس که دور ما ند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش فکر کنم دومین یا سومین باری بودکه با هم از طریق کامپیوتر صحبت میکردیم وقتی سر صحبت به زادگا همون رسید بغض تو گلوش ترکید . خیلی د لش هوای وطن و خا نواده اش را کرده بود و من منقلب به حرفها و هق هق های این دختر زیبای افغا ن گوش میکردم . از آ نروز بیش از یکسال میگذرد . ا و متولد تهرا ن و در سوئد اقامت دارد . و امروز آ خرین ایمیلش را در یافت کردم که شما انرا در زیر میخوانید . نمیدانم رسیدن چیست ؟ اما بی گمان مقصد یست که همه وجودم بسوی آن جا ری میشود . کا ش میمردم و دوباره زنده میشد م و میدیدم که دنیا شکل دیگریست ، دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خصلت همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادتهای مضحک زندگی و تسلیم شدن به حد ها ودیوار ها بر خلاف طبیعت است ( فروغ . فرخ زاد ) . امروز دلم خیلی گرفته ، دلم میخواد با یکی حرف بزنم و درد دل کنم ، ولی هیچکس پیدا نکردم .زنگ زدم به خانواده ام و با ما درم ، پدرم و خوا هر و برا درم حرف زدم . ولی دلم نیو مد که به اونها چیزی بگم و نگرانشون کنم در اینجا هم که همه مردم آ نقدر سر گرم کار و زندگی خود شون هستن که کسی برای کسی وقت نداره . راستش خیلی وقته درون خودم یک چیزی گم کردم ، گمش کردم ویا از اول هم با من نبوده و من تا حالا متوجه نبودم . ( به دنبال نیمه گمشده خودم هستم) در کجا و چگونه میتونم در جستجوش باشم ؟ این سئوالی بود که قبلا از خود میپرسیدم و جوابی براش نداشتم . ولی حا لا میدونم که فقط با رفتن به یک جا ميتونم کامل بشم. فقط کشور خودم ، افغا نستا ن . نمیگم زادگاهم چون لیا قت نداشتم، و اونجا میتونم کا مل متولد نشدم و با وجود اینکه 24 سال از بها ر زند گیم میگذ رد ولی هنوز موفق به دیدار خاک وطن عزیزم نشده ام . ولی یک ر وزی این طلسم را خواهم شکست وباز خوا هم گشت به جا ئیکه متعلق به اونجا هستم و آنجا متعلق به من و اون وقته که کامل میشم. کامل ، کامل. به امید آن روز (سوگند)
بعد از اینهمه مدت ودوران خوب وخوش به خصوص در ماه گذشته از جشن تابستونی شرکت گرفته تا تولد خودم وبعدش هم مسافرت آلمان٬ می بینم کمی اینروزها سرحال نیستم٬ خودم هم نمیدونم چه مرگم گرفته.خواستم امروز یه مطلب که از سال گذشته نوشته بودم بنویسم .ولی دیدم بهتره به حال وروز خودم برسم و بنویسم.البته قصدم این نیست که دوستان انرژی منفی بگیرند.بلکه باید بدونیم بعضی اوقات بلآخره آدم یا کم میآره یا قاطی میکنه یا شاید هم کرخت میشه ویا شاید هم توی ذهنش با مسایل داره کلنجار میره ٬با وصف این که مسایل کمی بغرنج شده باشه.
|
||||||||||||