|
مجموعه همکلاسی های متفاوت ورنگارنگ کلاس زبان دانمارکی آنهم در هفته دوروز وبعد از کار روزانه بیشتر برایم یک تنوع ودیدار با ملیت وقومیتهای متفاوت وفرهنگهایشان هست. ولطف خاصی هم دارد که زنان ومردان متفاوتی را می بینی که بعضآ تا دیروز با آنان به اصطلاح در جنگ بودیم.شاید بتوان گفت اینجا کلاس دوستی ملل هست. وقتی که چهره های هرکدام وبعضآ قصه های هر کدام را میشنوی ٬ می فهمی چگونه سیاستمنداران برای منافع خود٬ ملت های گوناگون را به جان هم انداخته و بر اریکه سوار شده اند.از آن دخترک زیبای تایلندی که برای نجات از فقر وبیماری وبیکاری گرفته که با ازدواج با مرد دانمارکی خیلی بزرگتر از خودش خود را به اینجا رسانده..... تا آن دختر آلمانی که از طرف شر کتش برای ماموریت یکساله به اینجا آمده وهمینطور آنجوان رشید عراقی که با توجه به وضعیت سالهای اخیر عراق پناهنده شده است.وهمینطور آن پسر استرالیائی-کرد ترکیه -کوبایی وحتی آن دخترک خودخواه انگلیسی که تا کنون بنظر میآد آفتاب آزاری به رنگ پوستش نرسانده ودستش با کاری آشنا نیست ......در کنار هم نشسته اند ٬خیلی اوقات فارغ از هیاهو های موجود در عرصه این روزگاران با هم دوستی می کنند .
اما سومین نفر هم کسی جز بهزاد دوست قدیمی نیست ٬که سالهاست همدیگر را ندیدیم٬من ومحمود وبهزاد دیر زمانی هست که همدیگر را می شناسیم اما زندگی وشرایط در ایران برای مان مسیر های مختلفی را رقم زده است وامروز هر کداممان در گوشه ای از کره خاکی زندگی می کنیم٬در میان ما از همه بیشتر بهزاد بود که با تغییر وتحولات وپستی وبلندی وشاید با ناکامی روبرو شد ٬باز داشت او در سال سوم دانشگاه وبلآخره اخراجش زندگی دیگری برایش رقم زد او که عاشق رشته تحصیلی اش یعنی داروسازی بود دیگر هیچوقت نتوانست به دانشگاه برگرده ٬ در عوض مجبور شد برای زندگی اش به نا چار به کار در بازار رو بیآره ٬چیزی که همیشه از آن به بدی یاد می کرد ونا خرسند از اینکه گرفتارش شده است٬خصلت هایی مانند صداقت-احساساتی بودن وشاید کمی بیش از حد متعهد وپافشاری روی حرف واعتقاد...... بابازار امروزی ایران اصلآ سازگار نیست.
وپس از سالها که همدیگر را می بینیم با شوق هم را بغل می کنیم در همان لحظه به یاد همه روزهای گذشته می افتم وخاطرات بیشمار وتغییرات شرایط وخودمان٬ازخودم می پرسم آیا ما انسانهای دیگری شده بودیم؟! در شب مهمانی جدای دوستان ایرانی ٬همکاران ودوستان آلمانی محمود هم بودند واین برایم با توجه به دوران وصحبتها واندیشه هایی که در گذشته ما سه نفر داشتیم بدون اینکه این روزها وتجربه ها را گذرانده وسپری کرده باشیم٬جالب وشیرین بود.پس از مراحل مقدماتی مهمانی وآشنائئ ها٬محمود به همه خوش آمد می گوید و از دوستان وهمکاران وهمسرش به خاطر دوستی ویاری وزحماتشان تشکر میکند٬بلآخره مهمانی گرمتر می شود وتعدادی به صحبت وعده ای به موزیک ورقص وبعضی ها هم هنوزمشغول خوردن از غذا های متنوع هستند.من وبهزاد هنوز صحبت میکنیم گرچه به همه نیز نیم نگاهی داریم وهر چند یکبار فریبا به ما سر می زند که کم وکسر نداشته باشیم٬ ما بهش قول می دهیم که کمال پذیرایی را از خودمان بکنیم. مهمانی گرم ودلپذیر با تمام تنوع و قشنگی هایش در ساعت ۱۲شب تمام می شود ومهمانان را نیز بدرقه می کنیم٬ همه چیز ریخت وپاشیده هست اما ما در کنار هم می نشینیم٬ بعد از سالها شوق مرور تک تک خودمان وزندگی ٬ برایمان جذابیت وکنکاش بهمراه دارد٬ شاید ما دیگر در نقطه اولی روزگاران گذشته که همدیگر را شناختیم نبودیم . محمود از سختیهای آمدن به خارج از کشور گفت وازشب اولی که با تعدادی از ایرانیها وبعضآ کسانی که خانواده بودند وبچه داشتند ودرنیمه های شب گرفتار باران شدیدماه های پاییز آلمان شده بودند وچون تازه رسیده بودند هنوز جایی نداشته وبلآخره مجبور شدند چمدانها را روی هم ودر کنار هم بگذارند و با پیدا کردن یک ورقه بزرگ پلاستیک وگذاشتن آن روی دیواره ای از چمدانها برای کودکان خردسال خانوادهای ایرانی پنا هنده جان پناه ومآوایی تا صبح درست کنند .وبهزاد نیز از روزهای بازداشت وبازجویی میگفت.وتا صبح گفتیم وتا سپیده صبح که خوابمان برد. |