تبليغاتX
رهگذار عمر
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
اینروزها
کلی مطلب رو نوشتن آنهم با شوق . بعدش هم وقتی تکمه رو کلیک می کنی ٬وقتی درج مطلب  در وبلاگ با مشکل روبرو میشه٬واونوقته که انرژی ازت گرفته میشه و دوباره نوشتن کاره حضرت فیله.پس بهتر دیدم که خیلی خیلی به اختصاربنویسم.در این روزهایی که در آستانه سال نو میلادی وکریسمس هست واز طرفی زمستان اینجا شروع میشه(آدمها در یک دوره فریز به سر خواهند برد)٬مهمانداری کردن وسفر به شهر زیبای گوتنبرگ سوئد وهمچنین دیدن دوستان وآشنایان در این کشور و حتی کسانی را که از دیگر کشورهای اروپایی اومده بودند شور  وشوق خوبی داشت.اما دیدن بعضی از ایرانی های جوان اعم از دختر وپسر  که دراین سالهای اخیر(دو سه سال گذشته)جلای وطن کرده وپنا هنده شده اند وبا هر سختی ومشقتی سر می کنند تا شاید جواب مثبت بگیرند٬بعضآ متاثر کننده وتعمق بر انگیز هست.به قول دوستان میگفتند با این چشمهای کوچک وگوشهامان چه چیزهای بزرگی که دیدیم وشنیدیم.

 

 

نوشته شده توسط نوید در 14:49 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم آبان 1385
پرسه
توده های ابر ٬ دلتنگی آسمان و رسیدن شب از راه . ترنم باران وپرسه های شبانه در کوچه های  سرد این سرزمین.برای زندگی کردن بایدعاشق بود٬  باید به فردا امیدوار بود٬قلبی مالا مال از عشق میخواهد  وباید شوق دیدن فردایی بهتر در سر پروراند.

Nattvy
نوشته شده توسط نوید در 12:46 | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم آبان 1385
پروانه ها (حسین پناهی)


حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

Tree House
 
 

 

نوشته شده توسط نوید در 14:20 | | لینک به این مطلب
شنبه ششم آبان 1385
انتظار
آسمون ابری ٬کلاغهای سیاه در پرواز        پیام آوران تردیدوغم

روشنائی های منقطع در فاصله ابرها        انتشار نور وطلوع

ودریا و این موجهای خروشان ومرغان دریائئ        کف به لب آواز می خوانند

از زندگی میگویند از عشق٬ از ترنم باران.   از لحظه های رفته وخاطرات ابرها در دل

دشتهای زیبا وجنگلهای سر سبز  ٬پرندگان از دریا جدا مانده  به انتظار حادثه میمانند

                                                                 ۶آبان(۲۸اکتبر۲۰۰۶)

نوشته شده توسط نوید در 12:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم آبان 1385
مرور
دوشنبه روز اول کار٬ اما من نه به استراحت ولی به تجدید نظرنیاز دارم. در تفکرم -تصوراتم و.......نیاز دارم باید کمی بیندیشم.به همه چی.به محل کارم زنگ می زنم ومرخصی می گیرم.هوای بارانی مطبوع وقدم زدن ودیدن آدمهای اینجا٬ به من آرامش می دهد چون آدمهای اینجا وزندگی شان  با آرامش آجین هست.انگار زندگی برایشان موهبت هست.ودوباره موجی از خبر ها - آدمها - وبلاگهای هموطنانم در ذهنم تداعی می شود ٬نفرین شدگان روی زمین-گرفتار-شکستن ارزشها  ومعیار ها وگم کرده های راه را می بینم.وادعاهای پر طمطراق روءسای قوم و........

شنبه به محل تفریح-تفرجگاه مردم وخانواده های اینجا می روم .غلغله هست-آدمها با چهرهای بشاش-شاداب برای روز تعطیل-بدون دغدغه های روزمره گی ما در آنجا.روزی تازه را رقم می زنند وخاطره ایی می سازند برای خودشان-همسرشان-فرزندانشان وفامیل. نمایش نامه-تاتر-موزیک- بازی و.......... همه,  همه از زیر چشمهایم به دقت می گذرانم.در کناری عکسهای چند کودک روی شیشه که آرایش های رنگی  روی چهرهشان به زیبایی انجام گرفته که هر کدام شاید چیزی شبیه:سیندرلا-هاج زنبور عسل.یا دختر زیبای شاه پریان و......

من دقت بیشتری می کنم وجلو می روم وباز از پشت پنجره می بینم زن میانسالی دارد روی صورت پسرک زیبای حدود ۵ سال  کار وطراحی ونقاشی می کند کاملآ دقیق وخیره می شوم در زیر نور رنگی .رنگهای زیبای متنوع واکلیلی وصورت شفاف وسفید وسرخ کودک ٬زندگی ٬درخشندگی - شفافیت -امید......ساطع ونشر می یابد وبلآخره کار نقاش تمام می شود وآینه را جلوی صورت کودک میگیرد من در نگاه وچشم کودک خیره می شوم٬ برق چشمهای زیبای کودک وشعف وشوق او منو لحظاتی تسخیر میکنه ووقتی بخودم میام به یاد آن دختر ک یا پسرک عراقی به سن او می افتم که امشب صدای بمب-تیر وتفنگ ویا رنگ وبوی خون پدر یا مادرش.............

کمی باید فکر کنم به همه چی٬ بایدساختار فکرم رو از نو بسازم.  

 

نوشته شده توسط نوید در 12:32 | | لینک به این مطلب