
روشنائی های منقطع در فاصله ابرها انتشار نور وطلوع
ودریا و این موجهای خروشان ومرغان دریائئ کف به لب آواز می خوانند
از زندگی میگویند از عشق٬ از ترنم باران. از لحظه های رفته وخاطرات ابرها در دل
دشتهای زیبا وجنگلهای سر سبز ٬پرندگان از دریا جدا مانده به انتظار حادثه میمانند
۶آبان(۲۸اکتبر۲۰۰۶)
شنبه به محل تفریح-تفرجگاه مردم وخانواده های اینجا می روم .غلغله هست-آدمها با چهرهای بشاش-شاداب برای روز تعطیل-بدون دغدغه های روزمره گی ما در آنجا.روزی تازه را رقم می زنند وخاطره ایی می سازند برای خودشان-همسرشان-فرزندانشان وفامیل. نمایش نامه-تاتر-موزیک- بازی و.......... همه, همه از زیر چشمهایم به دقت می گذرانم.در کناری عکسهای چند کودک روی شیشه که آرایش های رنگی روی چهرهشان به زیبایی انجام گرفته که هر کدام شاید چیزی شبیه:سیندرلا-هاج زنبور عسل.یا دختر زیبای شاه پریان و......
من دقت بیشتری می کنم وجلو می روم وباز از پشت پنجره می بینم زن میانسالی دارد روی صورت پسرک زیبای حدود ۵ سال کار وطراحی ونقاشی می کند کاملآ دقیق وخیره می شوم در زیر نور رنگی .رنگهای زیبای متنوع واکلیلی وصورت شفاف وسفید وسرخ کودک ٬زندگی ٬درخشندگی - شفافیت -امید......ساطع ونشر می یابد وبلآخره کار نقاش تمام می شود وآینه را جلوی صورت کودک میگیرد من در نگاه وچشم کودک خیره می شوم٬ برق چشمهای زیبای کودک وشعف وشوق او منو لحظاتی تسخیر میکنه ووقتی بخودم میام به یاد آن دختر ک یا پسرک عراقی به سن او می افتم که امشب صدای بمب-تیر وتفنگ ویا رنگ وبوی خون پدر یا مادرش.............
کمی باید فکر کنم به همه چی٬ بایدساختار فکرم رو از نو بسازم.

