|
تردید های بیشمار٬
مرور درد های کهنه تن خستگی و چشمهای ملتهب وبیخواب ودیدن زیبایی های زندگی در یکقدمی٬ میان رفتن وماندن وامیمانم
در آن سالهای دور وگذشته بود٬آن زمان که در اوج روز های جوانی بودم.وهرساله تابستان ٬ساحل دریای خزر بود وآنهم در متل قو(ساقی کلایه)یا سلمانشهر کنونی.شاید بشه گفت روزهای رنگینی بود که جدای زشتیهایش٬موارد خوبی هم داشت.
اولین باری که از نزدیک دیدمش در یکی از روزهای آفتابی داغ تابستان ٬ودر همان ماسه زارهای کنار ساحل متل قو٬ که بعد از یه آب تنی مفصل در دریا ٬بساط فوتبال علم شده بود.اونموقع هنوز اصطلاح فوتبال گل کوچک رایج نبود.خیلی سریع یار گیری شد واو در تیم مقابل بود٬سال قبلش اودر یکی از گروه های معروف پاپ آن زمان که هنوز هم هست٬ موزیسین بود وسال بعدش به تازگی به عنوان خواننده بر سر زبانها افتاده بودوبتدریج روز به روز محبوب تر میشد ٬جوان محجوب وکم حرفی به نظر میرسید وچهره اش دلپسند بود وجذاب............. در همان روز ودر گرما گرم وسط بازی ٬ زمانی که دیگه پوست تن مان در آفتاب داغ سوخت٬وتوپ لاستیکی چند لایه هم چند باری در آب افتاده بود وسپس روی ماسه هاغلتید وپر از ماسه شده بود٬وقتی با یک شوت محکم با هدف گل زدن توپ روی سینه اش نشست وقرمزی اش چندین برابر شد من خیلی خجالت کشیدم ومعذرت خواستم٬اما برخورد متین وموقرانه اش به من فهماند که در بازی این یک اتفاق عادی بود و................. سال بعد٬ پس از خواندن ترانه ای برای فیلم موفقی دیگه شهرتش چندین برابر شده بود ودر رادیو تلویزیون وکاباره ها برنامه همیشگی داشت٬ ومعمولا در آن روزها بخصوص تابستان٬ خوانندگان تاپ در سالنها وجاهای مختلف تفریحی شمال برنامه داشتند٬ ومن باز می دیدمش٬ایندفعه با همسرش اومده بود ودر کنار هم٬ وبنظر میرسید عشق دلپذیری در میانشان حکم فرماست. اما دوسال بعد میگفتندماده ای در حد ال اس د مصرف میکند!!!!! البته اگه درست اسمش را ذکر کرده باشم. ودرد ناک تر اینکه همسرش را در کنار دیگران میدیدم.... امروز که پس از سالها دوباره یادم آمد از خودم می پرسیدم این درد یا حادثه یا هر اسمی را که رویش می شود گذاشت باید بحساب کی گذاشت٬خودش یا همسرش یا محبوبیت وشهرت یا اجتماع ویا....؟او دیگر در میان ما نیست.
زمانهای زیادی را در طول روز در خارج از خود وزمان ومکان هستیم٬چیزی شبیه رویای بیداری.یادتان هست زمانیکه بچه ومحصل یا دانشجو و........در سر کلاس بودیم ومعلم یا استاد مشغول تدریس وتوضیح درس بود٬ وما گاهآ ذهنمان مشغول به مسایل دیگر وخارج از مدرسه می شد٬به اتفاقات افتاده در بیرون- به قرار های بعد از کلاس-به برنامه های روز های تعطیل یا مهمانی شب ویا به گفتگوی چند روز پیش با دوستی٬حتی گاهآ با دوستمان در ذهن خود ویا باخودمان صحبت میکردیم وغیره.دقایق وساعتها................ وبلآخره توسط استاد ویا همشاگردی از تخیلاتمان بیرون می آمدیم وشاید هم صدای زنگ مدرسه.
هنوز هم لحظاتی از زندگی در لحظه ومکان نیستیم وبه رویاهامان پناه می بریم.ما موجودات ومخلوقات عجیب وپیچیده ایی هستیم٬آنچنان که بعضآ در آن در میمانیم. از همه موجودات روی زمین نمی دانم چرا بیشتر توجه ام به آدمها-کبوتران-ماهی ها جلب می شود٬حتی وقتی درکنار کوهها ودریاها وآسمان آبی وطبیعت زیبا هستم به آدمها فکر می کنم به تفکر- به خواستن هاشان ورفتارشان.
فشار ها -شکست ها ونابسامانیهای اجتماعی بخشی از پارامتر های تغییر تفکر واندیشه وعملکرد ما هستند وهمینطور تغییر جغرافیایی...
سالهای اوایل و بعد از انقلاب وجوانی ما مترادف بود با درک مفاهیمی چون عدالت-انقلاب اسلامی-استثمار-سرمایه دار-امپریالیسم-کوخ نشینان-کارگران-خرده برژوازی-لیبرال و..............ومن که یک شمالی بودم طبعآ با مفاهیم بیشتری از این قبیل واژه ها کّه در فرهنگ گروه های چپ بیشتر دیده می شد آشنا شدم.از طرفی این سالها مصادف میشد با تحصیل واشتغال به کارمان که باز هم طبعآ با مشکل روبرو بودیم چون معیار آن سالهای انقلاب برای ادامه تحصیل واشتغال به کار در اکثر ادارات وموءسسات موارد ایدئولوژیک ومذهبی بود٬هر چند در این زمینه ها هم از دوستان دیگر کم نداشتیم اما مهمتر این بود که نمی توانستیم تظاهر کنیم و برای ادامه تحصیل ویا اشتغال یا به شکلی دیگر باشیم ویا ظواهر را حفظ کنیم٬ در نتیجه برای اشتغال به کار از بخش خصوصی آنهم در بخش شرکتهای صنعتی آغاز کردم ٬ در اوایل وسالهای آغازین با روحیاتی که داشتم به ذهنم نمی رسید و خطور نمی کرد که بتوانم سالها در این محیط های بعضآ خشن وسخت دوام بیآورم ٬اما به مرور با توجه به شرایط اجتماعی و اقتصادی ورشته تحصیلی ومهمتر روحیه سالم وصادق که با شرایط بازار و شغلهای کاذبی که بعد از انقلاب در کشور مان هر روز از جایی سر بیرون می آورد وبه شامرتی بازی و کلاهبرداری وزد وبند هم نیآز داشت٬ترجیح دادم بمانم وبه مرور با توجه به تجربه وشناخت وپیشرفتی که در طول سالها به دست میداد در شرکتهای مختلف دولتی وخصوصی مشغول شدم.
در این سالها دنیایی از انسانهای شرافتمند -توانا-قانع وکوشا وسخت کوش را از نزدیک دیدم ٬ آنانی که از صبح علی الطلوع تا شام وگاهآ روز ها کار میکردند وبرای گذراندن زندگیشان با حد اقل در آمد تمام تلاششان را میکردند وچهره آفتاب سوخته آنان را چه در گرمای خوزستان ٬چه درکنار گرمای کوره های صنعتی٬ یا در سرمای زمستان ودر فضا های باز-چه کار کردنشان را در ارتفاع ۴۰ یا ۵۰ متری از سطح زمین ویا کار با دستگاههایی که در یک چشم به هم زدن جانشان را به دام مرگ میکشید. انسانهای توانمند وخلاق که بهترینها ٬ثمره کارشان٬ ودستمایه نبوغ و فکرشان می باشد. واینها همه در زمانی بود وهست که اکثرآ در بدترین شرایط زندگی یعنی :حقوق ودستمزد حداقل- سختی کار- نداشتن مسکن مناسب ویابه هرز رفتن سهم بزرگی از حقوق شان برای اجاره مسکن-تامین هزینه های کمر شکن تحصیلی برای فرزندانشان محصل ودانشجوی شان-هزینه های بیماری وحوادث ناشی از کارشان که بعضآ در پشت بیمارستان ها متوقف شان می کنند.ترسها واسترس های گوناگون از جمله معوق ماندن پرداخت حقوق که آنان را مواجه بامشکلات پرداخت اجاره مسکن شان و یادرگیر بامالکان وهمینطور مشکل تعویق پرداخت قسط های ماهانه مختلف وبدیهی هاشان٬وترس از اخراج یا تعطیلی محل کار یاشرکت وکارخانه ها که به دلایل مختلف و با مشکلات خاص خود روبرویند.با این همه معضلات ومشکلات٬ وقتی چهره های مصمم وخیلی اوقات لبخند های روزانه زندگی شان را می بینی٬عشق به زندگی را باید یاد گرفت ٬آنانی که خودشان می آفرینند خیلی اوقات از مواهب تولیدشان نیز بهره نمی برند..................
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم (نیما)
درد (ابتهاج) حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست
![]() پیش چشمت داشتی شیشه کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود (مولوی) درروابط فردی وارتباطات شخصی مهمترین وسخت ترین وموفق ترین راه پیشرفت٬نه در تغییر دیگران٬ بلکه شناخت واصلاح وبهبود و ارتقاء خودم هست.
در هفته های گذشته واخیر از طریق تلویزویون جام جم ایران مشغول تماشای برنامه ایی که در رابطه با سینمای ایران وفیلم..................شدم. در این برنامه معمولآ از هنر مندان-کارگردانان وفیلم سازان دعوت وگفتگو میشود.دیدن وشنیدن و گفتگوی آقای مسعود ده نمکی واکبر عبدی -وهمینطور مسعود کیمیایی(همسر خانوم گوگوش) برایم خیلی جالب بود.
![]() ![]() ![]() |