|
نه به خاطر آفتاب نه بخاطرحماسه
به خاطر سایه بام کوچک اش به خاطر ترانه ایی کوچکتر از دستای تو نه به خاطر جنگلها نه به خاطر دریا به خاطر یک برگ به خاطر یک قطره روشن تر از چشمهای تو نه به خاطر دیوارها به خاطر یک چپر نه بخاطر همه انسانها به خاطر نوزاد دشمنش شاید نه به خاطردنیا به خاطر خانه تو به خاطر یقین کوچکت که انسان دنیایی ایست به خاطر آرزوی یک لحظه من که پیش توباشم به خاطر دستهای کوچک ات در دستان بزرگ من ولبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو بخاطر پرستویی در باد هنگامی که توهلهله می کنی به خاطر شبنمی بر برگ هنگامی که توخفته ای به خاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببینی به خاطر یک سرود به خاطر یک قصه در سردترین شبها تاریکترین شبها به خاطر عروسکهای تو نه به خاطر انسانهای بزرگ به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند نه به خاطر شاهراه های دور دست به خاطر کندوها وزنبورهای کوچک به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام به خاطر تو٬به خاطر هر چیز کوچک وهر چیز پاک به خاک افتادند به یاد آر عموهایت را می گویم از مرتضی سخن می گویم
آرام آرام تغییر میکنیم وخیلی اوقات هم حتی خودمان به این موضوع پی نمی بریم
آیا از آرزو٬ هدفها٬امید٬ایده ال واندیشه هامان هم می گذریم؟به باور من در شرایط های مثبت٬تغییرات مثبت هم بیشتر حادث میشودوبالعکس.متاسفانه خیلی از ما در وضعیت دوم گرفتار آمده ایم.
از زمستان سرد ویخ زده ومنجمد دور میشوم ولحظه ای درنگ ومی آسایم.انتشار نور از دور به من می رسد وچشمها بعد از آنهمه دیدن تار یکی وظلمت ٬ تحمل وباور نور وزیبایی و گرما را ندارد ٬ذهنم به حرکت می آید ٬گرم میشوم و نفس میکشم.تراوشهای ذهنم وتصورات زندگی در مغزم پدیدار می شود.من به زندگی باز گشته ام از اعماق سیاهی و پلیدیها وبسوی نور وتابش خورشید می رسم.حس میکنم عطر گلها - طراوت شبنم ودویدن وپریدن کودک شاد در ظهر یک روز بهاری -رستن یک غنچه یاقدکشیدن درخت ٬پرواز پرنده ها در آسمان آبی خالی از ابر وتن زدن آنان در آبگیر .....................چه خوب که رهایی یافته ام.
|