عصر ما عصر کم رنگی ماست و شاید سوختن در درون. ونگاه کردن به چیزهایی که در حسرتشان می مانیم.
در غروب یک روز و تا حدی خسته از سر کار بر میگردم در ورودی راه منتهی به ساختمان مسکونی چشمم به دو پرچم کشور دانمارک می افتد که نصب شده است البته پرچم ها کاغذی .حدود۱۵ در ۳۰ سانتی متر هست.فوری ذهنم به گشت وگذار می افتد. این نشانی این هست که در ساختمان ودر یکی از آپارتمان ها جشن هست! حال جشن سالگرد ازدواج یا تولد. اینان رسم شان اینست واین اولین بار هم نبود خیلی اوقات که به فرودگاه برای استقبال یا بدرقه دوستان واقوام که می رفتم ومیرم٬ دیدم ومی بینم که خیلی ها در هنگام بدرقه در دست پرچم دارند ٬پرچمهای کوچک کاغذی وخیلی اوقات هم دست بچه های کوچک شان می دهند حتی در شرکت مان٬که جشن خودمانی پرسنل هم هست همین کار را می کنند. نه اینکه جشن های رسمی کشورشان یا اعیاد ملی باشد٬که آن جای خود دارد.بلکه جشنهای معمولی وخانوادگی ودوستانه!. البته یه موقع فکر نکنین که یا دولتی باشند ویا اینکه پلیس یا بسیجهای اینجایی.بلکه با میل ورغبت و عشق خودشان هستّ .همان پرچمی که در تهران ما آتشش زدیم وبه سفارتشان حمله کردیم.اینها هم می توانستند همان کار را بکنند.اما نکردند وبا درایت وصبر وحوصله موضوع را فیصله دادند.
روز بعد که عازم محل کارم هستم٬ وقتی دوباره می بینم که روی درب چوبی ساختمان طبقه اول پرچم نصب وتزیین شده هست می فهمم که جشن مربوط به این خانواده هست ( زن وشوهر جوان زیر ۳۰ سال با داشتن یک فرزند ۳ ساله).
همینطور در راه ذهنم مشغول می شود.چگونه هست که اینان اینگونه اند٬؟
جوابهای بیشماری برای آن پیدا کردم وبه خودم دادم٬چرا که نه٬ وقتی در کشوری آزاد زندگی می کنند و خیلی از امکاناتی را که در کشورهای دیگر نیست در اختیارشان گذاشته اند. از امکانات پزشکی تا امکانات تحصیلی٬ از آزادیهای سیاسی تا فعالیت اجتماعی٬ نه فقط برای خودشان بلکه برای مهاجرین وخارجی ها نیز. بااینکه در اینجا احزاب ضد خارجی هستند ودر انتخابات اخیر حدود ۱۳ در صد رای آوردند ٬ با اینحال از رادیو تلویزیون گرفته تا تحصیلات آکادمیک٬ از بیمارستان تا کمون(شهرداری که یکی از ارکان هر شهر در اینجاست).از نمایندگی مجلس تا اشتغال در پلیس ویا بانک٬ مهاجرین وخارجی ها جذب شده ا ند و.....
مردم دانمارک به راستی که مردمانی انساندوست اند وبه دور از تنگ نظری وتوجه به رنگ وقومیت واندیشه واعتقاد وعقاید. باپذیرش تحسین بر انگیز با همه به دوستی زندگی می کنند.







+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:36
توسط
نوید
موضوع:
|
ای کاش اهمیت توی نگاه تو باشه نه چیزی که برآن مینگری. قلب سازيست آسماني، بايد نحوهي نواختن آنرا آموخت. اگر ندانيم چگونه ساز دل بنوازيم، زندگي را به قصهاي غمبار تبديل كردهايم. زيرا نغمههايي كه در دل داريم هرگز مترنم نميشود و در گور خواهند خفت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:1
توسط
نوید
موضوع:
|
بله گر چه عشق زیباست ودوست داشتن هم٬ همینطوردوست داشته شدن نیز .اما همانطور که خودت در مواردی نگاشته ای٬ باید ببینی عشق را نثار که میکنی واز که میخواهی.با چشمان باز وآگاه.
ما آدمها یکی از فرق های اساسی مون اینه که در شرایط ها ولحظات مساوی روی یک نقطه و یک خط نیستیم پس در نتیجه به معنی اینه که هرکدام از ما در خیلی اوقات٬ اگر در یک لحظه هم باشیم از نظر فکری در یک جا نیستیم (مکان-زمان-احساس......... )
با اینحال همه ما در زندگی همه چیز را نمی توانیم از قبل تشخیص دهیم٬ خیلی اوقات زمان یا حادثه ما را آگاه می کند.همه ما گاه بیراهه می رویم وگاه اشتباه می کنیم اما این آخر دنیا نیست.




+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:13
توسط
نوید
موضوع:
|
|

اعتماد ملي: پزشكيقانوني وجود دو مورد كبودي را بر بدن پزشك جواني كه 21 مهرماه در بازداشتگاه ستاد امر به معروف و نهي از منكر همدان فوت كرد تاييد كرده است، بدين ترتيب پرونده شكايت خانواده وي، وارد مرحله جديدي شده است.
«هنوز پرونده در مرحله مقدماتي و تحقيق است و ماموران نيروي انتظامي همدان در حال پيگيري موضوع هستند. ما نيز در كنار دو وكيل پرونده، خانمها شيرين عبادي و مهرنوش نجفي منتظر پايان تحقيقات و اعلام نتيجه آن هستيم. با تكميل تحقيقات ما شكايت خود در مورد مشكوك بودن مرگ زهرا در بازداشتگاه را پيگيري خواهيم كرد.» اين گفتههاي پدر مرحومه زهرا - ب است كه هنوز پيراهن مشكي بر تن دارد و موقع بردن نام وي اشك ميريزد.
وي روز حادثه را چنين شرح ميدهد:
ساعت 30/11 دقيقه روز 21 مهرماه، شخصي با من تماس گرفت و بدون اينكه سلام و عليكي بكند، گفت: آنجا كجاست؟ گفتم: شما از گوشي دختر من تماس گرفتيد، حالا از من ميپرسيد؟ گوشي دختر من دست شما چه ميكند؟ او تصادف كرده؟ پاسخ داد: دختر شما را با فردي كه از اراذل و اوباش است در پارك گرفتهايم. ايشان از اراذل و اوباش همدان است. گفتم: ميشود با بچهام حرف بزنم؟ گفت: امكان ندارد.
طبق گفتههاي مهرنوش نجفي وكيل خانواده پزشك جوان، اين تماس تلفني پس از تحويل زهرا به اداره امر به معروف و نهي از منكر با پدر او گرفته شده است.
زهرا يك روز قبل در پارك بوعلي همدان بازداشت شده و 24 ساعت نخست را در اداره امنيت اخلاقي بازداشت بوده و 24 ساعت دوم به ستاد امر به معروف منتقل ميشود، اداره امنيت اخلاقي بازداشتگاهي دارد و زنان و دختراني كه برايشان بازداشت موقت يا قرار تحت نظر صادر ميشود به آنجا منتقل ميشوند و زيرنظر نيروي انتظامي است. برادر زهرا نيز در تكميل سخنان پدرش ميگويد: ساعت 8 و چهل و پنج دقيقه شب، زهرا با من تماس گرفت. صدا قطع و وصل ميشد. احوالپرسي كرديم. از او پرسيدم كه راست است او را با پسري در همدان گرفتهاند؟ گفت: بله. كمابيش در جريان ارتباط او بودم. براي همين پرسوجوي بيشتري نكردم. از او پرسيدم: اذيتت نكردهاند؟ گفت: نه، كسي بالاي سرم ايستاده و بايد بروم و تماس را قطع كرد.
او در برابر اين پرسش كه آيا بازداشت زهرا مسالهاي ناموسي در خانواده او تلقي ميشده يا خير ميگويد: برويد از آن پسر بپرسيد كه وقتي او را ديدم چه كردم؟ آيا با او دست دادم يا توي گوشش زدم؟ زهرا دختر بالغ و رشيدي بود كه ميتوانست براي زندگي خودش تصميم بگيرد. پدرم نيز همين احترام را براي او و تصميماتش قائل بود. او كه خود فارغ التحصيل دانشگاه پليتكنيك تهران است، هرگونه برخورد خشونتآميز با زهرا در مورد بازداشتش را رد كرد.
"به ما عكس يك صندلي را نشان دادند كه جاي دو پا مثل يك مهر بر آن ثبت شده بود. گفتند اين صندلياي است كه زهرا روي آن رفت و خودش را دار زد و عكس پارچه باريكي را نشان دادند كه زهراي 80 كيلويي با 170 سانت قد، خود را از آن آويخته بود. من اصلا نميدانم كه آيا زهرا توان آن را داشت كه گرهاي بزند كه بتواند وزن خودش را تاب بياورد؟" اينها را پدر زهرا ميگويد و اشك ميريزد. مادر زهرا كه در حال حاضر تحت نظر پزشك است، هيچ نميگويد و فقط هقهق گريهاش اتاق كوچك زهرا را پر ميكند. اتاقي كوچك در كوچهاي باريك كه جوي آبي از ميان آن ميگذرد، در يكي از محلات اصيل جنوب تهران.
پزشكيقانوني همدان در گزارش خود، وجود دو كبودي را بر بدن زهرا تاييد كرده است. يك كبودي در قسمت يكسوم فوقاني ران پاي راست و ديگري كبودي در قسمت جلوي ساق پاي چپ. علت مرگ فشار بر عناصر حياتي گردن توسط جسم رشته مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشي از آن تعيين شده است. ساعت معاينه جسد 9 صبح روز يك شنبه 22 مهرماه و زمان فوت ساعت 9 شب شنبه 21 مهرماه تعيين شده است.
مادر زهرا ميگويد: دخترم تيزهوش بود. او از سال اول راهنمايي به مدرسه تيزهوشان ميرفت. اولين سالي كه كنكور شركت كرد، با رتبه 21 وارد دانشگاه تهران شد. او ميخواست خود را براي امتحان تخصصي آماده كند.
دوست داشت اورولوژيست شود. سال پيش درسش را تمام كرد و براي گذراندن طرح به همدان رفت. اما چند ماه قبل محل كار خود را تغيير داد. او به روستاي سس از توابه قروه كردستان رفته بود. روزي كه براي جمع كردن وسايلش به روستا رفتم، همه زنان ده جمع شده بودند و برايش عزاداري ميكردند. دخترم عزيز همه بود. |
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:8
توسط
نوید
موضوع:
|
روزهای تعطیل آخر هفته وبخصوص اینجا که فصل سرما فرا رسیده وهوای دوروبر ۱۰ درجه را بار دیگر تجربه می کنیم٬ در پشت این مونیتور جهانپیما ودر خانه گرم وهمچنین ارتباط با هموطنان ودیدن وخواندن وبلاگهای خوب وشنیدن درد دلهای آنان چه لذتی داره٬ گرچه بعضآ میتونه مطالب واتفاقاتی هم تاثر آور باشه.اما تنها نیستیم وهمینطور جدا نیستیم.گاهی هم یادمان می رود که در کجا هستیم!
امروز دیگر می بینم خیلی از هوای طبیعی دور مانده ام٬ به همین خاطر صبح به بیرون می زنم آفتاب هنوز تابش خوبی دارد وبرگهای ریخته با رنگهای زرد روشن وبعضا قهوه ای زیبایی خاصی به کنار خیابان می دهد.پیاده راه می روم واین هوا را تنفس می کنم وبا تابش نور خورشید گرم می شوم وجان می گیرم به طبیعت به هوا وبه آدمهای اینجا توجه می کنم وآرامش آنان که تحسین بر انگیز هست٬ از روزشان بهترین بهره را می گیرند. همینطور که راه میروم به آنطرف که ایستگاه اتوبوس هست نگاه می کنم٬مردد می شوم که بقیه راه را با اتوبوس بروم ٬ واین تردید انقدر هست که با صدای بوق یک اتوموبیل متوجه می شوم در جای بدی از خیابان ایستاده ام.در اینجا معمولآ به هیچ وجه کسی بوق نمی زند مگر آنکه یا شخصی خلاف کند ویا خطر واقعی در سر راه.تردیدم بر طرف می شود وباز پیاده ادامه می دهم٬ روز خوب با پیاده روی لذتبخش به اداره پست می رسم کاری دارم باید انجام دهم(پرداخت قبض).وارد اداره می شوم در ورودی اداره دستگاهی که نصب شده با فشار یک تکمه شماره می گیرم تا نوبتم برسد ٬نگاه وورانداز به محیط می کنم. کارمندان با چهره شاداب وتبسم برلب از مشتریان به بهترین وجهی استقبال وکارشان را رسیدگی وانجام می دهند لبخند وآرامش واحترام وپذیرش در وجودشان نهادینه شده واینان نه کار که در کار هم زندگی می کنند.بیشتر باز به اطراف توجه می کنم٬ با دیدن کارتهای رنگارنگ-عروسک های بابا نوئل- وانواع واقسام تزئینی های جشن کریسمس وسال نو یادم می اید که تا یکماه دیگر از طرف شرکت جشن اخر سال ویا سال نو داریم.وهرسال دونفر از پرسنل برای برنامه ریزی واجرائ کل جشنهای سال انتخاب می شوند وامسال یک همکار خانوم که دیزانر وطراح شرکت هست ومن انتخاب شده بودیم وجشن تابستانی به بهترین شکل انجام شد٬ البته ناگفته نماند که همکارم بیشرین نقش را داشت.
وقتی شماره در دستم در تابلو نمایان شد همه اینها از ذهنم دور می شود وکارم انجام وبه طرف خانه حرکت می کنم٬ با انرژی بیشتر هوا گرمتر شد ومن احساس شعف دارم میخواهم سریع به خانه برسم وباز کامپیوتر واینکه چه کسی کامنت گذاشته: ناصر-لاغر مردنی-آرمیده-فریبا-مجید شر- نق نقو- ترانه علی-محبوبه -شادی ویا آناهید-.خورجین-آذر-مهتا-مهتاب -حدیث-سکوت ویا دوستان قدیم ویا جدید.



+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:50
توسط
نوید
موضوع:
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:11
توسط
نوید
موضوع:
|
حیف آرزوهایی که رفت
درد های فرو خورده ایی
که بجای ماند
دل می بندم به نسیم
که نوازش است
به شبنم که گریه ماه هست
در این شب تا صبح
به شب دل می بندم
که نالیدن آن تا صبح در خفاست
اما به راهبان گنه آلوده وریاکار
دل نخواهم بست
وصبح که ناقوسی٬
از برای رفتن آن راهبان


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:57
توسط
نوید
موضوع:
|
پس از مدتی کار در شرکتی که از سالهای اول آمدنم در اینجا آغاز ومشغول به کار شده ام٬ به این نتیجه رسیدم که بایستی در این سرزمین هم تجربه های نوبیآموزم-محیط های جدید را ببینم تا شاید بر تجربیات وآموختن هایم اضافه شود.هر چند از شما چه پنهان که گوشه چشمی هم به مادیآت وپول دارم. نه اینکه کلآ آدم مادی باشم.اما می بایست تا توان هست اندوخته ای را هم دست وپا کرد. چون همیشه به قول قدیمی ها چاله چوله سر راه پیدا میشود ونیآز مادی هم بالطبع. حدیث یافتن کار اول وچگونگی قوانین اینجا وهمینطور تلاش وکوشش برای اینکه در محیط کاری آنهم اینجا خودت را تثبیت کنی وتازه آنقدر اطمینان حاصل کنی که دنبال کار دیگه و یا کار دوم باشی خود مفصل هست٬آنهم با زبان سخت دانمارکی٬بهر صورت به مرور در آینده شاید بنا به فرصتها بیشتر توضیح دهم٬با توجه به اینکه دوستان زیادی هم علاقه مندهستند که بدانند در این سر دنیا چه می گذرد ومن هموطن نیزچگونه روزها رو سپری می کنم.
حدود کمتر از ده روز پیش از طریق نت در یک شرکت بزرگ که تامین نیروی انسانی خیلی از شرکتها وموسسات اروپا و بخشهایی از دنیا رادارد نام نویسی میکنم. این شرکت در ۷۲ کشور حدود۶۰۰۰ دفتر وروزانه بیش ازحدود ۷۰۰۰۰۰نفر مشغول کار هستند.
دوروز بعد تلفن همراه من زنگ میخورد وخانومی با من از این شرکت صحبت می کند٬سئوالات عمومی ومشخصات کلی واینکه چه نوع کاری مورد علاقه ام هست؟٬ضمن اینکه خیلی از سئوالات را در نت جواب داده ام٬با من قرار مصاحبه حضوری برای روز پنج شنبه گذشته ساعت سه و سی دقیقه عصر را می گذارد وضمن اینکه می گوید فرمی هم برایتان ارسال می کنیم که حاوی سئوالات مختلف هست واگر پاسخ ها را بنویسید روز مصاحبه با خود بیآورید .هرچه به روز تائین شده می رسم انگار کمی استرس یا دلهره می گیرم ٬ به خودم می گویم تو که کار داری٬وانگهی کلی هم در کشورت مصاحبه داشته ایی٬ وخیلی اوقات هم که خودت مصاحبه کننده بوده ایی وچندوچون هر دوطرف را میدانی پس این دل لرزیدن ها از برای چیست.ولی انگار این حرفا نیست مثل این میماند که مسابقه ای هست وبرنده شدنم برایم مهم هست ویا اینکه کسی میخواهد بلآخره توانایی هایم را محک بزند و.........
سعی می کنم حدود ساعت سه وبیست دقیقه آنجا باشم که نه خیلی زود ونه دیر بشود ٬ از همه تجربیآت تئوری خوانده شده وعملی با مدیران خودم استفاده می کنم وتوجه می کنم که ظاهرم مرتب وایرادی نداشته باشد.وارد دفتر می شوم٬با باز شدن درب ورودی وصدای موزیکال ملایم وزیبایی که به صدا در می آید٬ از یکی از اتاقهای شیشه ایی روبروخانوم خوش پوشی به سمت من می آید٬با خودم میگویم پس این مصاحبه کننده من هست٬همینطور که روبرو می شویم به ظاهر کلی و چهره اش توجه می کنم.می گویم با خانوم ......... قرار صحبت دارم ومنتظرم که بشنوم بفرمائید خودم هستم.
تیرم به خطا رفت٬ آنهم چه خطایی٬ با تبسم می گوید ایشون رفتند خونه٬ خیلی سریع از ذهنم گذشت که بابا اینها هم از ما بدترن٬ حالا در کشور ما که خیلی غیر طبیعی نیست اما اینجا چرا.
خیلی سریع مرد مسن وخوش پوش ومرتبی با کراوات بسیار زیبا وقد نسبتآ بلند ظاهر می شود وجلو می آید ودست می دهد می گوید بفرمایید ٬من را به اتاقی دعوت می کند. خوش وبیش اولیه ومعذرت خواهی٬ می گوید خانوم ماریا به دلیل مشغله کاری از صبح٬ بسیار خسته بوده ونمی تونست با شما مصاحبه داشته باشه ومن جای ایشان هستم.
اول فرم سئوالات را که جواب داده ام از من میخواهد ومدارک بهمراه ولازم-نگاه می کند وسئوالاتی ومطابقت می کند وسپس به کامپیوتر می دهد٬ تا با اطلاعات قبلی چک شود.مصاحبه خوب و دلنشینی بود.از تجربه هایم می گویم واز کارهایی که کرده ام و کار کنونی که در اینجا می کنم وعلاقه مندی خودم ونوع کاری که می خواهم داشته باشم. از قوانین ومقررات شرکت که در تقویم بغلی کوچکی هم نوشته شده وبه من می دهد٬ میخواهد در فرصت مناسب (بعدآ) مرور کنم.
می گویدجایتان را با من عوض کنید ٬در سمت او کامپپوتر روی میز قرارداشته٬ ادامه می دهد در اینجا شما تست انجام می دهید و ۵دقیقه وقت دارید تا به صد سئوال پاسخ وسئوالات به این صورت اند که فقط مشخص می کنید این دوشکل یا دو گزینه یا دوعدد شبیه هم هستند یا متفاوت٬ واز اتاق بیرون رفت.
اولش موندم ۵ دقیقه..... ؟!وقتی وارد اتاق شد من حدود ۴۵ ثانیه میشد تمومش کرده بودم ٬اما الحق صورتم داغ شده بود٬ کوتاهش می کنم.
از صدپاسخ داده شده فقط ۳ اشتباه داشتم.
مصاحبه کننده دوربین عکاسی رو آورد تاعکس پرسنلی من رو برای کارت بگیره(عار نمیدونن).
خدا حافظی ومشایعت تا دم در.
در بین راه تمام ذهنم مشغول سئوالات وتست انجام شده بود اینها کجان ما کجاییم.در عین ساده بودن سئوال ها ٬تست می توانست سرعت عمل-سواد عمومی-سلامت چشم و استرس وهشیاری رو ........تا حد زیادی مشخص کنه. اما بشنوید از آخر کار.
وقتی رسیدم پارکینگ منزل واز ماشین پیاده شدم٬ دنبال کیف دستی ام میگردم پیداش نکردم٬هاج موندم که کجا گذاشتم٬یادم اومد لحظه ای که جامون رو عوض کردیم کیف در سمت قبلی جا موند ومن موقع اومدن کیف رو ور نداشتم ٬ مونده بودم چه طوری باهوش بودنمو پس بگیرم. داشتم راضی می شدم که از خیر کیف بگذرم.



+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:31
توسط
نوید
موضوع:
|