|
دوستی می گفت.ببخشیدواشتباه کردم وغلط کردم را موقعی به زبان بیآور و جاری کن که دیگر کار انجام شده را تکرار نکنی٬و گرنه به تو شک می کنم و ایمانم از تو بر می گردد.اما او نمیدانست که انجام کار اشتباه من نه بر اساس طینت بد که بر اثر عادت بود.از من رهید ورفت .جالب این بود که از پس این حادثه وتغییر به پاس عشق عمیقی که در دلم از او نهفته بود من تغییر مثبت یافتم وعادتم ترک شد واما او به بیراهه رفت.
مرتیکهء بی فکراحمق٬بی شعور٬........... با اون هیکلت ٬چی تو مغزت میگذشت؟٬چی رو میخواستی ثابت کنی؟ هان؟.................ببخشین من معمولآ این کلمات از دهنم خارج نمیشه ٬البته به این معنی نیست که به قول دوستی هموطن که خانوم هم هست٬ فکر کنین می خوام بگم پاستوریزه ام٬نه(به تازگی کاربرد کلمه پاستوریزه در این مواردبه گوشم خورد٬خوبه آدم از جوون تر ها هم چیز یاد بگیره).بله می گفتم: مگر اینکه واقعآ عصبانی بشم. این کلماتی هست که هر وقت این خاطره را به یاد می آورم و احساس آنروزم در ذهن تداعی می شود نثار آن همسفر می کنم٬ واسه اینکه دلم خیلی برای آن لحظه خودم می سوزه.
بله همسفر وآشنای قدیمی رو به من میکند وبا تغییر لحن صدا شروع به گفتن داستان مرغ وخروسی که باهم در یک لانه زندگی می کنند و روزها به گشت وگذار میروند و بعد تخم گذاری میکند ٬ گاهی روزانه دوتخم وگاه یک تخم.درضمن در طول یکهفته تعدادی از تخم مرغها در حین حمل آن توسط صاحب حاحبخانه شکست. حدودآ کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم وچهارعمل اصلی راخوانده وتمام توجه وحواسم که معمولأ به شیطنت و گشت وگذار بود و ...... می گذشت٬ برای حفظ آبروی خواهر وغرور خودم به سوآل معطوف کردم. والحق هم کّه به خودم مطمئن بودم و به نظر می آمد سوءالی که می کند جواب فوت آب هست ٬البته برای این حقیر. در انتهای داستان این مرغ وخروس سئوال اینکه حالا چند تخم مرغ داریم اعلام می شود. ومن به سرعت برق مسئله را در ذهن مرور وتفریق-ضرب و جمع را انجام می دهم وجواب مسئله که عدد ۱۲ بود اعلام می کنم آنهم با غرور وخشنودی بسیار ومنتظر تعجب وآفرین وتشویق طرف مقابل هستم ومی مانم. با کمال تعجب می گوید نه.میگم شاید سر به سرم می گذارد و شوخی می کند و کمی صبر می کنم.اما دوباره میگوید کمی فکر کن. من ناباورانه با اینکه میدانم جوابم درست هست واشتباهی نکرده ام ٬دوباره فکر میکنم ٬قصه را با دقت بیشتری مرور می کنم به عددهاوعملیات ریاضی ام توجه می کنم تا شاید اگر اشتباهی شده ٬ اصلاح کنم٬ اما هرچه مرور می کنم باز جواب همان عدد ۱۲ هست٬ ومی می مانم وفکر می کنم ودوباره می گویم ۱۲.این بار طرف مقابل می خندد ومی گوید نه. من می مانم و جوابم. و می گوید یکبار دیگه .....اما من دیگه حوصله ندارم زود میخواهم ببینم چطور عدد۱۲ جواب سئوال نیست.با خنده هاش کمی حالم بد می شود واحساس بدی به من دست می دهد٬ پیش خودم خجالت می کشم ٬ از خواهرم هم کّه حرفش درست از آب در نیآمده نیز خجالت می کشم. .اصرار می کنم که خب جواب را بگویید ٬ واو خیلی راحت با لبخند ملیحش می گوید خروس که تخم نمی کند( در جایی از داستان نکته انحرافی داشت) واینجا دیگه شروع به خنده می کند٬ به ذهنم می آید که چند تا از اون معما هایی که با بچه های همکلاسی در کلاس وبعضی مواقع از هم می پرسیم ٬ از او بکنم٬ ولی نه به شدت لجم می گیرد٬ احساسم آزرده وکدر می شود ٬ دیگر نمی دانم چطور گذشت٬ ولی یاد آنروز تا سالهای سال وتا امروز در ذهنم مانده٬ که البته در گذشته دور با آزردگی ٬ اما در این سالهای اخیر با خنده هر چه فحش بد هست نثارش می کنم٬ مثل مرتیکه عقده ای-آسمون جل-بی همه چیز و.............................آخه دیگه در دنیا سئوال نبود که طرح کنی به من گفتی مسئله را حل کنم نگفتی که این یک معمای مزخرف هست کثافت عوضی کلی از میوه هایمان را هم خورد.
این روزها خیلی دوست دارم طور دیگری بنویسم واز حال وهوای دمسردی های وطن بزنم بیرون٬ که شاید دریچه ای باشد برای عبور از این شب سرد......
وبلاگهای زیادی را در این روزها نگاه کردم از دوستان نزدیک وبلاگی گرفته تا هموطنانی که کمتر می شناسم.به وبلاگ یکی از نزدیکان میروم انگار او هم دل ودماغی برایش نمانده وخودش علت را در از دست دادن یکی از آشنایان می داند.سعی می کنم با کامنت زیر توجه اش را به نقطه دیگری معطوف کنم یا به خودش بیآید .چون از نظر من یک اتفاق طبیعی افتاده است. همه ما در مسیر مرگ قرار داریم ٬البته فرقش اینه تو زودتر ومن دیرتر.مهم خوب زندگی کردن هست که ما خیلی اش را در وطن از دست دادیم.اما نیمه دوم این بازی 90 دقیقه ای را خوب شروع کردم بازی که تموم بشه من برنده ام وهیچ ناراحتی ندارم که برادر عزرائیل دنبال من میاد.تو حالا تا میتونی غصه بخور ببینم آخرش چی میشه.
خواهر بزرگ که دیگر اینروزها سنی ازش می گذرد ودور از وطن همیشه در خانه می ماندو با این تلویزیونهای لوس آنجلسی سر می کند وامید به آینده وموفقیت و پیشرفت دو فرزندش دارد که هر دومشغول سالهای آخر تحصیلات دانشگاهی شان هستند٬ خیلی اوقات خسته می شود ودلتنگی می کند ومن هراز گاهی با اولین فرصت پیش اش میروم واز هر طرف صحبتی وسخنی وبعضی اوقات هم میانه مان در این صحبت وبحثها شکر آب می شود٬ ولی چه کنم که او بزرگتر هست و من باید نازش را بخرم.خیلی اوقات تصمیم می گیرم کّه هرچه که بگوید من هم مهر تایید وپذیرش بزنم وبه اینشکل از تندی وعواقب آن بکاهم.آخرین بار برایش از خاطره ایی که با خودش داشتم تعریف می کنم واو که زیاد هم باخنده وشوخی میانه ندارد٬ غش عش می خندد ومن خوشحال می شوم: او دبیر دبیرستانهای تهران بود ومن محصل ابتدایی٬ اوعاشق برادر ته تغاری خانه(یعنی من) ومن یه پارچه شور وشیطانی های بچگانه٬هراز گاهی که به شمال می آمد همه با حیرت باید به کادویی ها ونوشت افزارهای زیبای مختلف من چشم می دوختند و....... فکر کنم تعطیلات تابستانی بود که به شمال می آید ودر وقت برگشتن تصمیم می گیریم که منهم به همراه او به تهران بروم تا هم خانواده از شیطانیهای تابستانی من در عذاب نباشند وهم برای من دیدن شهر بزرگ تهران وامکانات تفریحی آن برای کودکان امثال من خودش تشویقی بود.البته ناگفته نماند که یکی از موارد علاقه شدید خواهر به من خودش مورد زرنگ بودن در فراگیری درس و انجام تکالیف درسی وموفقیت بود ٬ بماند که خیلی اوقات هم معلمین من یا آشنایش بودند یا همکلاسی دوران تحصیلش وبا ارتباطی که با آنان داشت نه برای من راه فرار می ماند نه برای آن معلمین گرامی من که توجه به من نداشته باشند . القصه٬. سوار اتوبوس می شویم و اتوبوس به سمت تهران به راه می افتد هنوز ساعتی نگذشته بود که متوجه می شویم یکی از آشنایان با ما هم سفر هست٬ صحبتها از هر طرف بود وچرخید٬ منهم که توجه ام به مناظر طبیعت شمال وهوای خوب بود وزیاد به حرفها توجهی نمی کردم٬ تا اینکه لحظاتی گوشهایم چیزهایی می شنید٬چیزی در زمینه باهوشه-درس خواندن-خیلی زرنگ بودن ..............گوشهایم کمی بیشتر تیز شد انگار اسم ومشخصات من بود ٬ بله خواهر کلی تعریف در باب استعداد وهوش سرشار من برای همسفر تعریف می کرد٬ ومن یواش یواش خودم را جمع کردم وهمسفر گرامی با کمی حال واحوال کردن وخوش وبش وتایید وآفرین گفتن ٬ سر وصحبت را با من باز کرد٬ خواهر آنچنان از ما تعریف وتمجید کرد که همسفر تصمیم به گرفتن یک تست کرد. با توجه به زیاد بودن مطلب ودر حوصله نبودن دوستان اجازه بدید بقیه در مرحله بعدی نوشته خواهد شد.
راستش بد جوری معتاد این دوستان وبچه های دور ور شدیم.موندیم که باید چی کار کرد٬ نه از پس شون بر می آییم٬ نه حاضرم کوتاه بیام ودستهامو بالا کنم بگم آقایان وخانومها قبول من تسلیم.من نمیتونم دیگه آپ کنم مثل شما ٬ نه اینکه مطلب نداشته باشم مطلب زیاده! اما وقت محدود هست.بعد پیش خودم میگم خب همه وقت ندارن و.............
البته بخش زیادی اش را زیر سر ناصری پر توان میدانم٬ از طرفی هم این لاغر ومردنی هم حالا خودش شده یه قطب توی وبلاگهای ما راه به راه آپ می کنه وهر روز که میگذره مطالب بهتر وجالب تر می نویسه٬ مجید شاد واحسان و آرمیده و نق نقو-سرو ناز-ترانه..... که هر کدوم در رشته ونوع خاص نوشتنشون گوی سبقت را برده اند٬ تازه اینطرف فرینازو هم داریم ٬ بعضی ها که۲ تا وبلاگ دارند وما رو هم در کنترلشون گرفتن گاه گاهی نقبی وگریزی می زنند ببینند ما چه می گیم وچه می کنیم! از طرفی هم دوستان دیگری که اکثرآ در ایران هستند داریم که وبلاگهای ارزشمندی دارند وما هم فیض می بریم وهم استفاده می کنیم٬ اصلأ به واقع خیلی اوقات سر کارم که هستم یهو مطالب ونکته های دوستان یادم می آد و ذهنم مشغول این نکته ها میشه وبعد انگار تعهدی در روی دوشم هست که اولا جواب بازدید ها وکامنتهارو بدم که تازه بماند اظهار لطف ومحبت دوستان وهموطنان گلم که جای خود داره و شادم می کنند. وبعدش هم که اگر چند روز آپ نکنم دیگه هر روز در وبلاگ رو می زنن که چرا آپ نکردی٬ ومی ترسم یهو در وبلاگ رو بکنن٬ البته همه اینها هم به من مسئولیت نوشتن میده وهم اینکه اگر چیزی هم می نویسیم دوستانی هستند که بها بهش میدن وبخاطر خوندنش وقت میذارن واین ارزشمند هست برای من. ودر این راه بطور کل دوستان خوبی هم اکنون داریم وپیدا کردیم ودر آینده نیز.... در آخر حرف را کوتاه می کنم و توجه شما دوستای عزیزم رو به شعر متن وبلاگم ٬ که باصدای دلنشین شاعر سید محمد رضا هاشمی زاده هموطن و فرهنگی ارجمند کشورمان خوانده می شود جلب می کنم ٬آدرس وبلاگ ایشان: http://www.sheredashti.blogfa.com/ هست.
از ستیغ قله البرزش
وسفیدی برفهای آن از دود آلودگی شهرش از همهمه آهنهای مکعبی اش که هر روز به صف می ایستند از تلاطم نبض زمان در لحظه های بی قواره که هر روز می پیمایند پیمانه عمر را نتر سیدم ٬نهراسیدم اما از بیگانگی آدمها روحم آزرد
برای مردنی عزیز ودوستانی که توضیحی خواسته بودن. دیشب مهمانی آخر سال یا جشن سال نو بودم با همکاران شرکتی که برسم همه ساله در اینروزها برای همه شرکتها وموسسات وادارات برگزار میشه.بسیار خوش گذشت. در میان همه خوش گذشتنها وهمهمه ها به یادتان بودم وناصر عزیز را چندین بار. امروز که میخواستم با توجه به سرزنش دوستان آپ کنم این کلمه های بالا کّه احساسم بود در ارتباط با شهر تهران در ذهنم نشست ٬ شهری که در کنار همه زیبایی هایش در آخرین سالها زندگی ام زشتی های بسیار دیدم که الحق شایسته وبایسته سرزمین ما نیست. اما در مورد عکسها باید بگم تعدادی که با درهای بسته روبروایم بازهم در ارتباط با سرزمین خودمان هست واینکه درهای رفتن به زیبایی های زندگی برایمان بسته هست٬ اما چیزهای زیبایی که آنطرف در هست یعنی بیرون وخارج از دیوار ٬ زیبایی ووسعت بی اندازه ایی دارد به وسعت آبی دریا وعمق آن٬ وگلهای خانه نیز نشانه طراوت وزیبایی وعطر دل انگیز آن پیچیده در هوا. عکس آخری آسمان ابری سرزمین ما ودل خروشان ومتصل مردمی که در این هوا گرفتار آمده اند..........اینها همه احساسی هست کّه قاعده وقانون خاصی ندارد وزمان مشخصی نیز نداشته ومن از این عکسها می فهمم واین حس را می گیرم.امیدوارم که تعدادی از دوستان میخواستند که ارتباط عکسها ویا مطالبی را در مورد عکسها برایشان بگویم راضی شده باشند ولی خودم تصور می کنم به این شکل توضیح دادن من شبیه فال قهوه می ماند که استکان را در دست بگیرم وشکل ها را برایتان به عنوان سر گذشت وسر نوشت بخوانم. بیشتر ترجیح می دهم که احساس شما را از دیدن مطالب وعکسهای گذاشته شده بدانم وتفاوت یا شباهت زاویه دید شما بامن
کوه یخ هم که باشی در دستان آفتاب ذوب خواهی شد. اینطور سردو یخ زده وعبوس وغمگین که برای همیشه نخواهیم ماند ببین٬گوش کن صدای شکستنت را آیا می شنوی؟ گاهی اوقات به گوش میرسد تک تک ما در ساختنت دخیل بودیم در افتادن وبهمریختنت نیز همینطور
دراین هوای پس
در این قفس نمانده کس ز آشنایان ودوستان نه اثری و یانشانه ای اگر نه آتشی ست که مهربان شود ز آن هوای دم سکوت کن تاملی عمیق بایدت
ایکاش میشد همه چیز را فراموش کرد و با خیال راحت زندگی کرد٬ شاید زندگیه نو٬ چیزی که خیلی ها آرزویش را دارند. اما من نمی توانم ویا لااقل تاکنون نتوانسته ام٬ وقتی یاد خودم می افتم وروزهای اوج تغییرات اجتماعی وامیدهایی که در ذهن هر ایرانی با سقوط رژیم شاه و دور نمایی که این آقایان برای ما ترسیم می کردند٬شاید شگفت زده می شوم.شاید غصه میخورم ویا.........
روزها وسالها یکی از پی دیگری گذشت و ندیدیم آن چیزی را که وعده کرده بودند و الحق که نا بسامان تر ودردمند تر واسف بار تر شد.از کدام قصه یا حدیث باید گفت٬ وقتی سالهای آخر زندگی را در تهران به یاد می آورم در بهترین شکل و کوتاه ترین باید به قول خیلی از دوستان گفت ٬ وضع ما شبیه رمان کوری شده است که نویسنده اش یادم رفته ٬اما مترجم آن هنوز در خاطرم هست. روزهای آخری که در تهران بودم به واقع شاید گشت وگذارم یک نوع خداحافظی با وطنم بوده ٬ حوادث واتفاقاتی را که هر روز یا هفته ویا ماه وگاه بیگاه اتفاق می افتاد ٬نشانگر اوضاع بکلی درد ناک جامعه ایی بود که سالها به امید بهبودش صبر وحوصله وتحمل کرده بودم٬ شب یا نیمه شب یا دم صبح خوابم نمی برد٬ که دیگر منتظر آخرین مراحل ردیف شدن کارم برای مهاجرت به خارج از کشور بودم.به ناگاه از خانه با اتوموبیل بیرون می زدم٬ هوای شهر در فاصله ای از طلوع خورشید تا صبح که شروع کار روزانه بود ٬ ویا پاسی از شب ونیمه شب دیدنی بود٬ دیگر خیلی از چیزهایی کّه روزی در کتاب یا روزنامه ویا تاریخ کشورهای دیگر خوانده بودم به وضوح می دیدم٬ خدایا به سر مان چه آمده است وکجا را نشانه گرفته بودیم که به اینجا رسیدیم. از آن زن حدود ۳۰ساله بچه به بغل که ساعت ۱۱.۵ شب در نزدیکی پل خیابان ستارخان سر راهم سبز می شود ویا آن دخترک ۲۴ ساله که در خروجی میدان آریاشهر به سمت پونک جلوی ماشین را می گیرد وسوار می شود وبا خواهش وتمنا از من ۱۵۰۰ تومن پول می گیرد تا مواد بخرد.یا آن پسرک جوان که در فاصله آمدن با من از تجریش تا میدان توحید هزار قصه می شنوم وآخر می فهمم اختلال حواس دارد ویا آن زن مسنی که در یک روز زمستان وبرفی در خیابان فرعی دنبال اتوموبیلم می دود ومی گوید آقا کمکم کن من بچه هایم می میرند از گرسنگی هیچ چیز در خانه ندارم....... ودهها وشاید باید بگم صدها قصه دیگر که فقط من دیده ام و دیگر مطمئن می شوم فقر -فساد -اعتیاد........ در خانه مان بیداد می کند ومن آیا باید تا آخر عمر نظاره گر این وضع باشم ٬ یا نه از کجا معلوم٬ شاید خودم هم به نوعی در آینده نزدیک نمونه دیگری از اینها.............. در روزهای آتی تعدادی از آنها را برایتان خواهم نوشت. در همه کشورها پدیده فقر یا فحشا و یا................ پیدا می شود٬ اما اگر این پدیده ها روز به روز رو به افزایش رود و عین بیماری سرایت ورشد کند وعده ایی هم روز تا شب مشغول شعار وادعا باشند واز نظر معضلات ویا پیشگیری عوامل آن کاری نکنند آنوقت فساد ومنجلاب تا حدی پیش خواهد رفت که از سر وکله مان بالا می رود یا غرق می شویم ویا بالا می آوریم . ویا نمیدانم به کجا خواهد انجامید.
فریاد زدم: به بـــاغ ما بیـــد شکســــــت در برکه ی روشن رخ خورشید شکست بشنید سراســـــر شب این قصه و صبح نالیــــــد: ندانستـی و امیـــــــــد شکست. ************ از سوختـــــگان باز پــری می خواهند خاکســـتر شــعله پروری می خواهــند آنان که ز یک قفــــــس جدامان کردند آواز غـــــــــــم آلوده تری می خواهند. ************ در بزم تو ای امیــــد بس چنگ زدیم صد راه تـــــــــرانه با دل تنگ زدیم از زلف تو آخر گــــرهی باز نـــــشد پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم. ************ گلــــزار طرب، وادی خاموشـان شـــــد خونـــــابه ی دل، باده ی می نوشان شـد
|