|
با تشکر از دوستان خوبم فریده و محبوبه و به امید آزادی همه ی عزیزان در بند . من هم به سهم خودم دوستان زیر را به این کمپین انسانی در حمایت از حق آزادی بیان و فعالیت دانشجویی دعوت به عمل آورده و پیشاپیش از همه ی دوستان کمال تشکر را دارم.
مجید عزیز آن مرغ که در ابر سفر می کرد
برای اطلاعات بیشتر یا اعلام حمایت خویش به کمپین 10 بهمن مراجعه فرمائید.
تا غرق حقایقم مرا باور کن گفتی که پس از کوچ بهار آمده ای (از سعیده)
من معمولآ برای پستهام عنوان نمی گذارم. اما نمیدونم چرا به محض اینکه خواستم بنویسم این عنوان در ذهنم جا گرفت .بماند که یکبار هم کل پست رو نوشتم وتا اینکه عکسها را تهیه وضمیمه کنم وقتی کلمه ثبت یا ارسال رو کلیک کردم همه پاک شد واون احساس اولیه مطلب در دلم نیست. انگار خدا هم با ما همدل وهمراه نیست٬ کم درد ومعضل ومشکل داشتیم ٬ برف وسرمای سنگین هم نازل شد.مشکل بنزین که بود مشکل گاز هم روش٬بماند که گرانی روز افزون این روزها داغتر میشه.... خوش به حال آنهاییکه در این سالها کلی پول و مال ومنال بهم زدند وچه یک روز چه ده روز تعطیل باشه عین خیالشون نیست.اما اون کارگر روز مزد واون کارگر ساختمانی که در حال عادی هم زندگی واموراتش نمیگذره تا چه برسه به این روزها که حتی حاضره توی این هوای یخ زده دستش رو به آب وآجر وملات بزنه.اما کو کار.هر چند وضع کارگرای یقه سفید ما هم چنگی به دل نمیزنه٬ اما برای اونایی که در این سالها خوب خوردند وچاپیدن بگو اصلآ یکسال.نه بگو برای همیشه مملکت رو تعطیل کنند٬براشون فرقی نمیکنه بانکهای سوئیس رو که نبستند. روز شنبه اینجا وتعطیل هفتگی وگشت وگذار در شهر٬ به ذهنم میاد که انگار اسم اینجا به سرما در رفته از کشور ما گرمتره هوا حدود ۷ درجه بالای صفر وآفتاب هم هست واگر نسیم سردی هم می زنه با پیاده روی به لذت تبدیل میشه.در مسیر عبور دوچرخه ها پیرمرد حدود بالای هفتاد سال را می بینم که دوچرخه سواری می کند آرام ومرتب٬ اما چیزی که بیشتر توجه ام را جلب میکنه نه دوچرخه اش هست ونه خودش٬بلکه سگ سفید پشمآلودی که با او می دود .دقت که می کنم می بینم یک سر بند که به گردن سگ بسته شده وسر دیگرش با حلقه به دوچرخه پیر مرد وچه هماهنگ با هم این روز را سپری می کنند.مردک نه نگران حقوقش هست نه کمبود های دیگر همه چیز روبراه هست. خب سالها کار کرده وامروز وقت استراحتش.
سوز و سرما
آسمان ابرگرفته وسیطره سیاهی اوضاع سهمناک .دردهای کهنه مرگ آدما ارزان وآسان ما با این سیاهی دهشتناک همچنان همدم مانده ایم این نیرنگ دائمی همیشگی همچنان بر نفس هامان حلقه زده است طفلک پرنده خیال هنوز خواب آفتاب می بیند
در کابوسهای شبانه ترس از ارتفاع انکار نا پذیر است ، ترس از ارتفاع کم خطر تر از خطر برق گرفتگی یا مثلا زلزله نیست ، ویا ترس از غرق شدن در آب ... ولی برای چه ما از ارتفاع این قدر می ترسیم ..؟؟؟ میگویند به خاطر این است که اجداد (همان میمونها ) در سر درختان زندگی می کردند و شبها از درختان می افتادند ، و این ژن ترس از سقوط همچنان در انسانها وجود دارد و نسل به نسل پیش می رود ... با دوست دیگری صحبت کردم و او گفت : ما ایرانیان کوه های سر و چشم را در کرمان دیدیم ، مغولها جنایتها کرده اند و ما باز هم همین بوده ایم ، مسعود جان ، ما پوستمان کلفت تر از آن است که فکر می کنی... ههههه حقوق بشر ، برو بابا ، مردم اینقدر مشکلات مادی دارند که حد نداره .. ( چند روز پیش در روزنامه خوندم که بدهی معوقه ی مردم در دولت کنونی به بانکها 3000% رشد داشته نسبت به دولت خاتمی .. بدهی معوقه یعنی قسط پرداخت شده!!! ) ، این روز ها افزایش قیمتها برای ما مثل یک امر کاملا عادیست و اگر چیزی گران نشود شک برانگیز است ، اینقدر مردم گرفتار مادیات زندگی هستند که برای پول شرافت که هیچ جانشان را هم می دهند ..... در پایان ضمن تشکر از این دوست باید بگم :دوست من همه دنیا مثل کشور ما نیست برخلاف اینکه به ما گفته اند به هر کجا که روی آسمان همین رنگ هست.
تعطیلات تقریبآ طولانی و دراز مدت(یازده روزه شرکت ما) بمناسبت کریسمس وآغاز سال نو که فقط حدود نصف آن را پشت سر گذرانده ام واینکه هنوز روزهای اصلی در پیش رو مانده هست٬کمی خسته ام می کند واین خستگی بخشی مربوط به ساعت های متمادی نشستن پست کامپیوتر هست وخواندن وبلاگهای مختلف ومتنوع دوستان وهموطنان ٬ازطرفی ترس از سرما خوردگی و مریض شدن در این هوای سرد بیشتر از آنکه آدم را راغب به بیرون رفتن کند٬ هوای گرم خانه را می طلبد.ولی نه انگار بودن در خانه آنهم به این حد وعدم تماس نسیم وهوای طبیعی به تن وپوست٬ وذهن پر از مطالب ودغدغه های کشوری که سالهاست در درد های خودش دست و پا می زند ومشکلاتش انگار قرار نیست حل شود٬ به یکباره تصمیم می گیرم که به بیرون بروم .انگار این هوای سرد حالم را بهتر می کند٬ وانگهی خواهر را که حدود یکهفته هست ندیده ام بهتر هست که از این فرصت استفاده کنم و به دیدارش بروم. ترجیح می دهم از اتوموبیل استفاده نکنم وبخشی را پیاده وبقیه مسیر را با قطار به کپنهاگ بروم. هوای حدود ۲یا ۳ درجه بالای صفر گرم بنظر می آید وبا قدم زدن لذت میبرم ویاد روزهای کار درخوزستان که هوای ۵۰ درجه را تحمل میکردم می افتم وشگفتی انعطاف ما آدمها. به ایستگاه که میرسم با دیدن ساعت حرکت قطار ها متوجه می شوم بایستی ۸ دقیقه منتظر باشم وترجیح می دهم که روی سکوی انتظار ایستگاه قدم بزنم تا نکند که سرما به من چیره شود.ذهنم هنوز هم مشغول خبرها ومطالب خوانده شده در وبلاگها وسایت هاست: ماجرای یلدای چلچراغ وحضورآقای خاتمی ومصاحبه بافاطمه معتمد آریاو حواشی آن-ادعای رئیس جمهور عراق ویا تکذیب آن- سالگرد زلزله بم-پیگیری پدر وبعضی از فرماندهان سپاه در رابطه با قتل زهرا در همدان-زمزمه به میدان آمدن آقای خاتمی برای انتخابات مجلس و....... وهر چند دقیقه ای یکبار با صدای قطار های سریع السیر که عازم آلمان هستند ویا به طرف کپنهاگ به خودم می آیم٬سرعت قطار ها آنچنان زیادهست که از ذهنم می گذرد اینان کجایند ما کجا.
قطار شهری می رسد سوار می شوم چهره های شاداب وآرام که هیچگونه دغدغه واسترسی در صورت شان نمی بینی وتعطیلات خود را به بهترین شکلی که دوست دارند سپری می کنند.به کپنهاگ که می رسم صدای آرام وحرکت پر رفت وآمد مردم وباز بودن تفریگاهها واز آن مهمتر آرایش شهر ومیدان اصلی آن به خاطرم می آورد که حدود ۴ روز دیگر در همین میدان عده بیشماری از مردم شهر به رسم هر ساله با خانواده جمع می شوند و آغازسال نو را جشن می گیرند ومن بیشتر به صمیمیت وبا هم بودنشان غبطه میخورم.بیشتر از همه رنگ قرمز چراغها وروشنایی کاج بزرگ وسط میدان جلب توجه می کند ونور روشن تابلوهای نئون مغازه ها وفروشگاهها که از فردا تازه باز خواهند شد. از میان مردم ووسط میدان شهر عبور می کنم وفاصله تا منزل خواهر راهی نیست٬ به خیابان فرعی که میرسم دوباره به یادم می آید واز خودم سئوال می کنم آیا کاندید شدن آقای خاتمی برای مجلس اگر صحت داشته باشد می تواند گرهی بگشاید؟ آیا مرحله دیگری در کشور ما در پیش هست؟ به منزل خواهرمیرسم و حدود چند ساعتی از این مقوله ها بیرون می زنم میگوییم ومیخندیم ویاد گذشته ها وفامیل٬ چروکهای پوست صورتش ودستهاش متوجه ام می کند که خواهر پیر شده وسالهای.............
ارغوان!
شاخه همخون جدا مانده من من درين گوشه كه از دنيا بيرون است، آنچه ميبينم ديوار است هرچه با من اينجاست اندر اين گوشه خاموش فراموش شده، ارغوان ارغوان ارغوان ارغوان تو بخوان نغمه ناخوانده من
گفتمش
|