تبليغاتX
رهگذار عمر
دختر گل هموطنم ساحره عزیز منو دعوت به یه بازی کرده وآنهم اینه که پنج تا از آرزوهامون رو بگیم٬البته آرزوهایی که که ممکنه دردنیای حقیقی خنده دار و یا غیر ممکن جلوه کنه!.منهم خوشم اومد که در آستانه سال جدید گرچه اگر این آرزوها بعضآ امکانش مقدور نیست ولی بنویسم٬ شاید به نوعی بلآخره ذهنیت وتوجه ای را نشان بدهد وباز هم تنوعی که از این دنیای گاهآ خیلی جدی کمی بیرون بزنیم .

۱-آرزومیکنم به سن ۲۵ سالگی بر گردم.

۲-دلم میخواد روزی همه دوستان وبلاگنویس  را که باهاشان از این طریق آشنا ودوست شدم در یک مهمانی بزرگ در باغ یا سالنی مجلل در تهران و یا یکی از شهر های شمالی کنار دریا ویا اصفهان ..... دور هم باشیم وهر کدام از بزرگ تا کوچک به نوبت  پشت میکروفن قرار بگیرند واز خودشان و هر چه که دوست دارند سخنرانی کنند.

۳-آرزو دارم در سالهای آینده به شکلی  اوضاع کشورمان پیش بره که هیچ احدی مشکل فقر-بیکاری-اعتیاد -طلاق...... نداشته باشه.وگرههای زندگی همه ایرانیان چه انانی که در داخل کشور وچه انانی که در خارج کشور هست حل وبر طرف بشه.

۴-آرزو دارم روزی برسه که همه مردم ما در دوستی-مهربانی-عشق ومحبت وبهتر زندگی کردن نمونه ایی در تمام کشورها باشد.

۵-آرزو دارم ودلم از صمیم قلب میخواد که مردم کشور ما از دختر -پسر-زن - مرد -کودک به آن اندازه از درک وشناخت زندگی وارتباطی برسیم که جز خنده-شادی٬ دوست داشتن هم ٬چیزی از کدورت -بد بینی-قضاوتهای منفی و..............در میان ما نباشد.

کسانی هم که من دعوت می کنم تا از آرزوها شان بگن:

۱-مردنی عزیز

۲-ترانه عزیز

۳-پدرام عزیز

۴-علیرضای عزیز

۵ -مونای عزیز

۶-یاسی عزیز

۸-مهر بانوی عزیز

۹-سارای عزیز

۱۰-آرمیده عزیز

۱۱-ثریای عزیز

۱۲-مه لقای عزیز

۱۳-حمیده عزیز

۱۴-محسن عزیز

۱۵-حمید رضای عزیز

و همه دوستانی که مایلند و دوست دارند از آرزوهاشان  در سال وسالهای آتی بگن.در ضمن اگر دوستی مایل نبود ودوست نداشت من از اسمش در اینجا یاد کردم معذرت میخوام. وهمینطور اگر  دوستانی را ننوشتم باز هم پوزش می خوام.

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:32
توسط نوید موضوع: |
اغلب عواقب کوشش برای کوتاه کردن فرآیند طبیعی رشد را در جهان کسب وکار دیده ایم:جایی که مدیران می کوشند فرهنگ تازه باروری بهتر وکیفیت وروحیه بخشیدن وارائه خدمات افزونتر به مشتری را از راه ایراد سخنرانیهای قدرتمند وآموختن شیوه لبخند ودخالتهای بیرونی٬یا از طریق ادغام چند شرکت ومالکیت دوستانه وغیر دوستانه ٫٫(نمایش بدهند)٫٫ اما فضای عاری از اعتمادی را که چنین مداخله هایی تولید می کند نا دیده می گیرند.وقتی این شیوه ها موثر واقع نمی شود٬ دنبال سایر فنون اخلاقیات شخصیت می گردند٬وتمام مدت از اصول طبیعی فر آیندهایی که فرهنگ سر شار از اعتماد مبتنی بر انهاست تخلف می ورزند وآنها را نا دیده می گیرند .

به یاد می آورم که خودم سالها پیش در نقش یک پدر از این اصل تخلف ورزیدم.روزی که جشن تولد دختر سه ساله ام بود  به خانه برگشتم ودیدم که او گوشه در خانه ایستاده وهمه هدایه هایش را به آغوشش چسبانده ونمی گذارد بقیه بچه ها با آنها بازی کنند.نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد٬دیدن چند پدر ومادر در اتاق بود که به این منظره خودخواهانه می نگریستند.احساس شرمندگی مضاعفی به من دست داد٬زیرا در آن هنگام در دانشگاه روابط انسانی را تدریس میکردم وتوقع والدین را میدانستم یا دست کم احساس میکردم.

فضایی واقعآ دلگیرکننده بود ٬بچه ها با دستهایی باز پیرامون دختر کوچکم جمع شده بودند ومی خواستند با هدیه هایی که خودشان به او داده بودند بازی کنند ودخترم در نهایت سر سختی ممانعت میکرد.به خود گفتم(٫٫قطعآباید به دخترم تسهیم کردن را بیآموزم.مشارکت یکی از اساسی ترین ارزشهایی است که به آن معتقدیم٫٫).در نتیجه٬نخست به دخترم گفتم""عزیز دلم٬ممکن است اسباب بازیهایی را که دوستانت برایت آورده اند٬ بدهی تا آنها هم بازی کنند؟"".او هم صاف وپوست کنده جواب داد:نه!

دومین شیوه ام به کار بردن اندکی استدلال بود:""عزیز دلم اگر تو یاد بگیری وقتی آنها به خانه ات می آیند اسباب بازیهایت را به آنها بدهی٬وقتی تو هم به خانه آنها بروی اسباب بازیهایشان را به تو می دهند""

باز هم فورآ گفت: نه!

دیگر داشتم خجل می شدم٬چون کاملآ پیدا بود که کوچکترین نفوذی ندارم.سومین شیوه ام رشوه دادن بود.زیر لب گفتم:""عزیز دلم٬اگر اسباب بازیهایت را با آنها قسمت کنی٬چیزی به تو می دهم که خیلی خوشحال می شوی.به تو آدامس می دهم.""      فریاد زد آدامس نمی خواهم.

حالا دیگر داشتم از کوره در می رفتم.به هنگام چهارمین کوشش٬به تهدید وترس متوسل شدم:٫٫اگر آنها را در اختیارشان نگذاری٬تو را تنبیه می کنم!٫٫.فریاد زد:""تنبیه کن! اینها اسباب بازیهای خودمند.لازم نیست آنها را به کسی بدهم٫٫!وسر انجام به زور متوسل شدم.بعضی از اسباب بازیها را از بغل او در آوردم وبه بقیه بچه ها دادم:"" بیآیید بچه ها٬ با اینها بازی کنید"":

شاید دخترم نیآز داشت نخست مالکیت را تجربه کند وآنگاه مشارکت را.(در واقع٬اگر صاحب چیزی نباشم٬آیا واقعآ می توانم آن را ببخشم؟).او نیآز داشت که من در مقام پدرش از چنان سطح بلوغ عاطفی بالایی بر خوردار باشم که بتوانم این تجربه را در اختیارش بگذارم.

اما در آن لحظه٬ به نظر آن پدر ومادرها در باره خودم٬بیش ازرشد وپرورش دخترم ورابطه خودمان ارج می نهادم.اما خیلی ساده به داوری پرداختم وحق را به خودم دادم که:""٬البته می تواند تسهیم کند.واگر این کار را نکند٬اشتباه کرده است"".

شاید چون سطح معیار خودم پایین بود٬ از او آن همه انتظار داشتم.خودم نمی توانستم یا نمی خواستم صبر یا تفاهم مایه بگذارم.در نتیجه می خواستم او اسباب بازیهایش را مایه بگذارد.برای جبران ومبودهای خودم٬می خواستم از موقعیت وقدرتم استفاده کنم تا او را به کاری وادارم که خودم می خواهم.اما استفاده از قدرت٬ به ضعف دامن می زند:به ضعف کسی که از قدرت استفاده می کند٬چون سبب می شود که برای انجام دادن امور٬ به عوامل بیرونی تکیه کند.به ضعف کسی که وادار به تسلیم می شود نیز دامن می زند٬زیرا پرورش استدلال مستقل ورشد وانضباط درونی را متوقف می سازد.وسرانجام رابطه را نیز تضعیف می کند.ترس جایگزین همکاری می شود٬و هر دو طرف حالتی آمرانه تروتدافعی تر به خود میگیرند.

و در صورتی که منشآء قدرت-خواه جثهء بزرگتر ونیروی جسمانی وخواه جاه ومقام واقتدار واعتبار وخواه  ظاهر و قیافه وخواه توفیقهای گذشته-تغییر کند ویا از بین برود٬آنگاه  چه پیش می آید؟  (از کتاب هفت عادت  مردمان موءثر استفان کاوی).

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:55
توسط نوید موضوع: |
امروزه با فردی مواجه می شویم که مثل آدمهای ماشینی رفتار می کند٬کسی که خود را نمی شناسد ونمی فهمد ٬تنها کسی که می شناسد شخصی است که تصور می کند که باید باشد٬گپ زدنهای بی معنایش جای گفتاری از دل بر آمده را گرفته٬لبخند تصنعی اش جای قهقه خنده را٬و یآس ملال انگیزش جای درد راستین را.در باره این فرد دوچیز می توان گفت:یکی اینکه از فقدان خود انگیختگی وفردیتی رنج می کشد که شاید علاج ناپذیر بنماید.دیگر اینکه اساسآ با میلیونها نفری که در این سیاره به سر می بریم فرقی ندارد.  

در سراسر زندگی٬مراحل متوالی رشد وپرورش وجوددارد.کودک می آموزدبغلتد٬بخزد وآنگاه راه برود وبدود.یکایک این گامها مهم هست وهر یک زمان می طلبد واز هیچ یک از انها نمی توان گریخت.این امر درباره همه مراحل زندگی٬در باره همه زمینه های پرورش-خواه یادگیری نواختن پیانو وخواه آموختن ارتباط موءثر با همکاران-وهمچنین در باره افراد وزناشوییها وخانواده ها وسازمانها صدق می کند.در زمینه امور مادی از این واقعییت یا اصل فر آیندآگاهیم وآن را می پذیریم.اما فهمیدن آن در زمینه های عاطفی وروابط انسانی وحتی در زمینهء منش خویش چندان متداول نیست ودشوارتر است.حتی اگر بفهمیم وبپذیریم وهمآ هنگ با آن زندگی کنیم٬ باز هم نامعمولتر ودشوارتر است.در نتیجه گاه به دنبال میانبری می گردیم وتوقع داریم بتوانم از بعضی از این گامهای حیاتی بگریزیم تا در وقت وتلاش صرفه جویی کنیم وهمچنان به نتیجه دلخواه برسیم.اما وقتی می کوشیم فرآیند طبیعی رشد وپرورش  خود را کوتاه کنیم چه پیش می آید؟مثلآ اگر تنیس باز متوسط باشید وبخواهید سطح بازی خود را بالا ببرید تا تاثیر بهتری بگذارید٬چه پیش می آید؟آیا مثبت اندیشی به تنهایی می تواند شما را قادر به رقابت موءثر با حریفی حرفه یی کند؟

برای ایجاد ارتباط موءثر با همسر  یا فرزندان یا دوستان وهمکاران٬باید گوش دادن را بیآموزیم. واین امر مستلزم قدرت عاطفی است٬ا صبر وگشودگی ومیل به فهمیدن وسایر ویژگیهای پرورش یافتهء منش ارتباط می یابد.البته دست زدن اعمالی از سطح عاطفی پایین ودادن اندرز هایی از سطح بالا٬آسانتر است.

میزان پیشرفت وپرورش ما در مواردی چن بازی تنیس ونواختن پیانو نسبتآ اشکار است ونمی توانیم آنچه که نیستیم تظاهر کنیم.اما در زمینه هایی چون منش وپرورش عاطفی٬ مسئله آنقدر ها آشکار نیست.در برابر یک غریبه یا همکار  می توانیم تظاهر کنیم ونقاب به چهره بزنیم.می توانیم وانمود کنیم. دست کم در انظار عموم می توانیم چندی به این کار ادامه دهیم واز عهده اش نیز بر آییم.حتی شاید خودمان را نیز بفریبیم.با این حال معتقدم بیشتر ما ازحقیقت  درون خویش آگا هیم .معتقدم بیشتر کسانی که با ما زندگی یا کار می کنند نیز از این حقیقت آگاهند. (از کتاب هفت عادت  مردمان موءثر استفان کاوی).

دوستان خوبم با توجه به مشغله تغییرکار واستخدام در شرکت جدید وهمچنین که ساعاتی از روزم به فراگیری وآموزش می گذرد٬ترجیح دادم به لحاظ استقبال عده ایی از دوستان .هم برای مطالعه به دقت دوباره خودم وهم برای استفاده شما٬ بخشهایی از  دو کتاب ارتباط انسانی و هفت عادت مردمان موءثر را  که بسیار خودم دوست دارم ٬در اینجا بنویسم.امیدوارم که شما هم خوشتان بیآید.تا در فرصت مغتنم از دلمشغولی های خودم بنویسم  .در ضمن روز هشت مارس را به همه زنان ارجمند وشرافتمند کشورمان تبریک میگم وبرایشان که در جایگاه مادران-خواهران یا همسر ویا دختران ما هستند آرزوی بهروزی دارم.  

                                         


+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:18
توسط نوید موضوع: |
 بجای

 شاپرکها

 با شب پره

 همخانه

 شده ایم.


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:20
توسط نوید موضوع: |
 این ارتباط که در اغلب افراد٬به ویژه افرادی که چندان با ارتباطات و دانش ارتباطات آشنایی ندارند کمتر مورد توجه قرار می گیرد.بر اساس این ارتباط٬هر یک از ما٬ابتدا با خود ارتباط برقرار می سازیم و آن عبارت است از اینکه جریان تفهیم وتفاهم را درون خود انجام می دهیم٬که یک نوع ارتباط درونی است.ارتباط با خود در بر گیرندهء مشکلات درونی٬ یا حل تعارضات درونی فرد است.این ارتباط علاوه بر برنامه ریزی برای آینده٬عملکرد عاطفی وارزیابی خود ودیگران وروابط میان خود ودیگران را مورد توجه قرار می دهد.ارتباط با خود٬همانطوریکه از نامش پیداست٬خود را مورد توجه ومحور اصلی بحث وگفتگو قرار می دهد.این ارتباط کاملآ باید شناخته شود٬زیرا٬مبنایی برای ارتباطات بعدی است.

هر یک از ما٬به عنوان انسانی که در جامعه زندگی می کند وبا انسانهای دیگر سرو کار دارد ودر شرایط متفاوت باآنها ارتباط بر قرار می کند٬به طور مداوم با خود در ارتباط است.اغلب هنگامی که ما در تنهایی خود هستیم چنان غرق در ارتباط باخود می شویم که گاه اگر توسط ناظر بیگانه ایی مشاهده شویم باعث تعجب او می شویم وممکن است تصور کند که ما دیوانه شده ایم.چون ممکن است ساعتها مجذوبانه با خود حرف بزنیم ودرون خود را تجزیه وتحلیل کنیم واساسآ توجه به محیط اطراف خود نداشته باشیم.انسانها هر روز مدتها به این ارتباط می پردازند.وقتی که قدم زنان به سوی کار خود می روند٬زمانی که در اتوموبیل قرار گرفته  ورانندگی می کنند٬زمانی که به زیر دوش آب گرم یا سرد پناه می برند٬در تمام احوال٬انسانها با خود در ارتباط اند.نباید تصور شود که این ارتباط فقط در انزوا وتنهایی با خود٬ انجام می شود.چرا که در بسیاری از موارد مشاهده شده است که اشخاص زیادی در عین اینکه در میان انبوهی از انسانها قرار گرفته وبا موج جمعیتی بیشمار حرکت می کنندچنان مستغرق در ارتباط با خوداند که تصور می شود در بیابان برهوتی به تنهایی قدم بر میدارند ویا در میان امواج خروشان اقیانوسی به تنهایی قرار گرفته اند.ارتباط با خود فقط درتنهایی وانزوا نیست٬بلکه درمیان جمع وجماعات نیز وقوع یا فتنی است.بسیار اتفاق افتاده است که شما ساعتها با فردی بوده اید وگاه گاه کلامی چند میان شما رد وبدل شده است ودوباره به درون خود پناه برده اید وبه خود اندیشیده اید ویا غرق در افکار خود که در مورد همه چیز می تواند باشد شده اید.همه ما بارها وبارها دچار چنین صحنه ای شده ایم که"خود در میان جمع بوده ایم ودلمان جای دیگری بوده است".هر چند این نوع ارتباط بسیار زیاد به وقوع می پیوندد وقسمت مهمی از زندگی ما را در بر می گیرد٬اما کمتر به آن می اندیشیم وبه آن توجه می کنیم.به آخرین باری که خود را به تنهایی در مقابل آینه دیده اید بیاندیشید.چه دیده اید؟و اندیشه شما در آن لحظه چه بوده است؟ با خود چه گفته اید؟وچه عمل وعکس العملهایی نشان داده اید؟ارتباط با خود عملی مداوم وپیوسته وفراگیر در زندگی روز مرهء همه انسانهاست.


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:54
توسط نوید موضوع: |
تو آفتاب بودي                                                         
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب كه از هم جدا شديم
شب را شناختيم
در جلگه غريب و غم آلود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال
چون باد تاختيم
در شعله شفق ها
غمگين گداختيم
جز ياد آن نگاه تبسم
مانند موج ريخت بهم هرچه ساختيم
ما پاك سوختيم
ما پاك باختيم ...
اي سركشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته اي خطا رفته
با من بگو حكايت خود تا بگویمت
اكنون من و توايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم
آن قلبهاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار ديگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهاي بيگناه
تا جاودان صبور
اي آتش شكفته اگر او دوباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت
اي جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشويمت

                                               (فریدون مشیری)



+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 3:32
توسط نوید موضوع: |
 دوست وبلاگ نویس وهموطن عزیز (مهربانو) منو دعوت به یه بازی کرده٬به این شکل که می بایستی ۷ تا از آهنگهایی را که در ذهنم یاد آور خاطره هست نام ببرم و سپس از دوستان دیگرم نیز دعوت به این بازی بکنم.اولش از ایشون تشکر میکنم بخاطر دعوت. و در ثانی فکر میکنم که مفید هم هست که تنوعی هم برای ما ودوستان وبلاگ نویس یا دوستان خواننده وبلاگ باشه.

در مقدمه باید بگم که به نظرمن ۳نسل از خوانندگان کشورمان را دیده ام وصدایشان را شنیده ام که در هر مرحله از سنین کودکی یا نوجوانی-جوانی وبلآخره میانسالی به فراخور روحیات واینکه چه کسانی در کشور تاپ ترین خوانندگان بوده دوستشان داشتیم واز صدایشان لذت می بردیم ودر ضمن نیز خاطره ها داشته ایم.که هنوز هم بعضآ با شنیدن این موزیک ها وترانه ها می توان دوباره آن خاطرات را تداعی کرد.نا گفته نماند  که بیشترین خاطرات از این خوانندگان زمانی بود که تابستانها بعد از تعطیلات مدرسه نزد خواهرم که در متل قوی سابق(سلمانشهر امروز) زندگی می کرد٬میرفتم  وآنان را از نزدیک که برای اجرای برنامه وکنسرت می آمدند می دیدم .....البته بعضآ اسم ترانه ها با گذشت سالها یادم نمانده که بناچار مجبورم تکه ای از آنان را برایتان اجراءکنم.

ویگن:ترانه های شانه-رقیب -با تو رفتم بی توباز آمدم از سر کوی او....(دیوانه)-قصه عشق

عارف:نا مهربون-نصیحت (چرا ایدل تواینقدر سر به زیری.به دام اینو اون هر دم اسیری.....)

گوگوش :گل بی گلدون-ساحل ودریا-یادت باشه-دوپنجره....

گیتی:گل مریم-آتش عشق-

 داریوش:خیلی از آهنگهاش

ستار:همسفر-

مارتیک:نوش-منو ببخش -ماه

نسرین:ای تو از گل برده میراث جوانی را------دوست دارم لحظه از تو گفتن را---از توخواهم گفت با دیروز از تو خواهم گفت با فردا.......در ضمن اینکه خونه عشق هلن هم دوست دارم وصداوخوندنش رو... البته باز هم خوانندگان زیادی هستند  که صدایشان را دوست دارم .اما به همین جا اکتفا میکنم.

اما دوست خوب عزیزم (علیرضا) چند تا کامنت برام گذاشته که بهتره شما هم بخوانید ٬ البته ایشان به من لطف هم داره:

این مدت که من بلاگ شما رو میخونم
پست عاشقانه خیلی کم بوده یا اصلا نبوده
شاید زمانه واسه شما.... ....ودر کامنت دیگه:هیچ وقت چیزی از عشق ننوشتین
شاید زمانه و ....
همیشه نظر های شما واسم مهم بودن
وقتی یه شعر عاشقانه مینویسم شما نظر خاصی نمیدین.

البته علیرضا جان باید بگم تا حدی با دقتی که داری٬ درست میگی٬مضاف بر اینکه همه ما در دراز مدت  در نوشته هایمان خودمان را نشان می دهیم٬البته به این معنی نیست که من  از عشق چیزی نمی دانم یاعشقی در دلم نباشد ویا.....

گفتن درمورد این مقوله و واژه شاید ساعتها وقت ببرد واز جنبه های گوناگون می توان سخن گفت٬از نیاز ارتباط انسانها با هم  گرفته تا رابطه عشقی صرف دختر یا پسر یا زن ومرد که یک نیاز مبرم انسانی هست می توان گفت٬معهذا نظرم اینست که عشق هم در سر زمین ما در این سالهای اخیر مثل هر چیز دیگرمان  آسیب دیده هست ومریض٬مثل اقتصاد مریض-مثل سیاست مریضانه-مثل همون ارتباطهای دروغین بازار ٬حتی آدمها وبعضآ عاشقها دستخوش حوادث وسیر  اوضاع واحوال می شوند. بعضآ می بینی که در این موارد نیز پول ویا مادیات ویا ثروت نیز دخیل می شود.

به نظر من جوانی وعشق چیز دیگری هست٬ دنیایی که میخواهی در جوانی سپری کنی با دنیای میانسالی فرق می کند٬عشق هم تغییر می کند٬ اینروزها عشق خالص وناب کم پیدا می شود.البته گفتم به همینجا نمی شود بسنده واکتفا کرد ٬ چون موارد  زیادی در این زمینه دخیل هست.تا منبعد شاید هرز گاهی بیشتر نوشت وگفت.

در آخر از دوستان خوبم میخوام که در بازی موزیک یا ترانه های خاطره انگیزی که دارند شرکت کنند:
 

۱-مردنی عزیز

۲-ناصر عزیز

۳-شادی عزیز

۴-ترانه عزیز

۵-آرمیدهعزیز

۶-محسن عزیز

۷-بازتاب عزیز

۸-ساحره عزیز

۹-یاسی عزیز

۱۰-علیرضای عزیز

۱۱-حمیده عزیز

۱۲-مه لقای عزیز

۱۳-مستان عزیز 

۱۴-ترانه آسمانی عزیز

۱۵-حمید رضای عزیز

و همه دوستانی که با من رفت وآمد وبلاگی دارن٬ راستش علت ننوشتن اسامی دیگر  به دودلیل بود گفتم شاید بعضآ شاید دوست نداشته باشن واز طرفی هم نوشتن پست آنهم دیر وقت کمی خسته ام کرده بود.خوشحال میشم همه دوستانم در این رابطه بنویسند.

با عرض پوزش از دوستانی که اسمشون رو ننوشتم.

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:44
توسط نوید موضوع: |
چه فکر می کنی ؟
 که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
 در این خراب ِ ریخته
 که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
 که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
 ستاره خوشه خوشه ریخت
 و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
 هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
 چه ابر ِ تیره ای گرفته سینه ی تو را
 که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
 دل ِ تو وانمی شود
 تو از هزاره های ِ دور آمدی
 درین درازنای ِ خون فشان
 به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِ توست
 درین درشتناک ِ دیولاخ
 ز هر طرف طنین ِ گام های ره گشای توست
 بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام

به خون نوشته نامه ی وفای توست
 به گوش ِ بیستون هنوز
صدای ِ تیشه های توست
 چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
 زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
 که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
 نگاه کن
 هنوز آن بلند ِ دور
 آن سپیده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
 کهربای آرزوست
سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست
 به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
 بیفتی از نشیب ِ راه و باز
 رو نهی بدان راز
 چه فکر می کنی ؟
 جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست
 که سرو ِ راست هم در و شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های ِ این غروب ِ تنگ
 که راه بسته می نمایدت
زمان ِ بی کرانه را 
 تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ ِ درد و رنج
 به سان ِ رود
 که در نشیب ِ دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
 زنده باش



+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:11
توسط نوید موضوع: |
خاطرات-حوادث وتجربه های سالهای پس از انقلاب که مصادف بود با دوران جوانی وپا گذاشتن به عرصه اجتماع -کارو زندگی٬ برایمان دنیایی بود٬تصور میکنم برای جوانان آن دوران جدای تغییرات شخصی ومرحله ایی  ونیاز ها که درگیر با تحولات اجتماعی وسیاسی در هر رکنی شده بود٬پذیرش وهضم این همه تغییرات آنهم بدون تجربه گذشته به تنهایی حوادث مختلفی را در پی باید میداشت٬  وای به حالیکه موانعی هم در سر راه ایجاد شود.بهر صورت انگار خوابی بود وشاید فیلمی چند ساعته که به سرعت باد وبرق بر ما گذشت اما اکنون که از خواب  بیدار ویا از سینما بیرون زده ایم تازه حوادث وپرده سینما هراز گاهی بر ذهن سایه می افکند ومن را به شگفتی  می آورد٬ صحبت کردن در این مقوله نمیدانم چرا هنوز که هنوز هست برایم راحت نیست وشاید بهتر بگم که نمیدانم باید از کجا شروع کرد که شاید بتواند مختصر ومفید باشد و یک تصویر درستی بیرون بدهم.چون هر حادثه وهر اتفاق چه شخصی وچه متاثر از اجتماع را می تواند از جنبه های گوناگون وزاویه های مختلف دید ویا ببینم.

مبنای این ذهنیت برایم در اینروزها با خواندن مطلب سوسک!!!!!!!!! (ترانه عزیز) دوباره تداعی شد.تقریبآمیشه گفت سالهای آخر قبل از مهاجرت از ایران مدتی  در خوزستان شاغل شده بودم٬بالا رفتن هزینه های زندگی ومخارج خانواده وفرزندان برای کسانی مثل من که جز کار ونیمچه تحصیل سرمایه دیگری نداشتند خیلی راحت نبود مخصوصآ برای کسانی که نه زد وبند داشتند ونه استحقاق پا گذاشتن به بازار٬ .نه علاقه به اینکار واین میدان٬ وهمانطور که گفتم خود حدیث وقصه های دیگری دارد.بهمین خاطر برای در آمد بیشتر ترجیح دادم در یکی از پروژه های بزرگ خوزستان مشغول به کار شوم که مدیریت عامل آن نیز از آشنایان بود٬ با همه دشواری که می بایست ۲۴ روز از تهران وخانواده به دور باشم و هوای گرم تابستان خوزستان که بعضآ به ۵۵ درجه می رسید تحمل کنم.....ایکاش فقط همین بود.پس اجازه بدید از حواشی وگریز از اصل مطلب به در آیم تا انشالله بعدها بازهم فرصتی دست داد خواهم گفت.

پس از مدتی کارو ماندن در دفتر مرکزی شرکت در تهران٬وبررسی نقشه های طرح وآشنایی چگونگی شروع پروژه و اجرای آن در اوایل تابستان همان سال استخدام تصمیم گرفته می شود که به خوزستان  وکارگاه پروژه برویم٬ البته ناگفته نماند که از اولین استخدام ها ما دونفر بودیم که نفر دیگر رئیس کارگاه بوده وایشان با توجه به نبودن بلیط هواپیما  به فاصله یک روز  از من جلوتر پرواز می کند.

همیشه فرودگاه تهران را بخاطر روشنایی وزرق وبرقش و مهمتر اینکه آدمها  به انتظار یا بدرقه عزیزترین هاشان هستند خیلی دوست داشتم ودارم.در سالهایی که خیلی ها چادر وچاقچور خیلی شدید هم داشتند وقتی به پیشواز یا بدرقه خواهر ومادر -یا فامیل می رفتم٬ وقتی مردم را می دیدم که ساعتها منتظر عزیزشان هستند که  سالها ندیده اند ویا گریه جدایی وخداحافظی برای آخرین بار آنان را می دیدم برایم بسیار جالب ودیدنی بود چون خیلی اوقات احساس می کردم اینجا خود واقعی هستند وتازه بهترین لباسها برتن می کردن.......................

پرواز ساعت ۸ شب بود در حین اینکه  در سالن انتظار برای پرواز منتظر هستم  به آدمها نگاه می کنم٬ یک طرف ذهنم مشغول چگونگی کار و گاهآ فکر تحمل هوای گرم هستم آنهم در تابستان٬ به خودم میگم نکنه بخاطر پول بیشتر جانت را هم ندید گرفته ای.. خلاصه سوار هواپیما وپرواز می کنیم٬ چشمهام رو  هم میذارم گاهی خواب گاهی بیدار٬وقتی به آسمان اهواز می رسیم وهواپیما برای فرود آماده می شود٬مشعلهای گازی که در نقاط مختلف اهواز روشن هست زیبایی خاصی دارد٬ درجه گرمای هوای اهواز در داخل هواپیما اعلام می شود٬تفاوت حدود ۱۰ درجه هست ٬ تازه آنهم شب.

درسالن خروجی فرودگاه خیلی سریع راننده که تابلوی نام شرکت در دستش هست را می بینم واولین بار هست ٬ دست میدهیم وروبوسی می کنیم خودش را معرفی می کند ٬ خیلی سریع خوش وبش می کنیم وسوار خود رو می شویم که باید حدود دوساعت هم با ماشین برویم تا به کارگاه برسیم.

به کارگاه ومهمانسرای آن می رسیم ومی بینم همکار ورئیس کارگاه منتظرم هست٬ وخیلی خوشحال می شود چون تنهاست واوایل کار.ساعت ۱۱ شب هست یکساعتی صحبت می کنیم  وباید فردا خیلی چیز ها رو بررسی وببینیم وبه اصطلاح شروع به کار کنیم ودر نتیجه برای خواب آماده می شویم٬نگهبان به همراه من می آید  تا اتاق محل خواب را نشانم دهد و راهنمایی ام کند٬ کلید درب اتاق را باز می کند وبرق را روشن می کند٬ وارد اتاق می شوم و او راهنمایی های لازم را توضیح می دهد٬ هنوز ساک وچمدانم را در دستم دارم که میخواهم روی زمین بگذارم٬یهو می بینم چیزهایی خیلی سریع از گوشه کنار می دوند٬بله دو عدد موش نا قابل کوچلو٬ با اینکه متوجه می شوم که اتاق را خیلی سعی کرده که تمیز ومرتب کنند .اما انگار اینها از دستشان یا در رفته یا لشکریان موشها  موفق به محاصره شده اند.یکی از موشها را در لحظه اول می گیرد وآن یکی نا موفق.با خودم فکر می کنم من که از موش نمی ترسم اما احساس کثیف بودن موش انهم در نیمه شب در روی لب ولوچه یا تنم را باید چه کنم.خلاصه یادم نیست که آیا  بلآخره آن موش را انشب بیرون کردیم یا با ترس ولرز خوابیدم٬ چون در هر صورت معلوم بود که تعداد خیلی بیشتر از اینها باید باشد.

فردای آنروز٬ روز خیلی خوب بود٬ آشنایی با محیط وهمکاران خوزستانی ومهرومحبت شان که هنوز هم بعد از سالها  دوستی ها بر جاست و بعضآ تماسهایی داریم. روز سوم یا چهارم بود که  همراه نقل وانتقالات اتاقها  ومشخص شدن دفتر کار واستقرار در آن٬ مشغول نصب نقشه ها می شوم وبعد از کمی کار که پشت میز می نشینم٬کشو ها را باز وبسته می کنم٬  ودر ذهنم نیاز های  دفتر کارم وکشو ها  را بر اورد می کنم با باز وبسته کردن دوباره کشوها وسمت راست وآنهم قسمت بالایی ٬به ناگه برق از سرم می پرد٬ واز روی صندلی می جهم وبلند می شوم٬ دستام برای دوباره باز کردن کشو به کندی جلو می رود باهرجان کندنی بود دوباره کشو را به آرامی فقط پنج سانت باز می کنم٬ بله درست دیدم مار بزرگی در کشو هست.آنانی که خوزستان را می شناسند یا شنیده اند می دانند که خیلی از مار های  آنجا بشدت سمی وکشنده است..................

 پسر پول می خواستی واسه چی ؟ نکنه اینجا آخرین شغل ات که خیلی بهش عشق می ورزی هست و.................................... واین آغاز کار وروزهایی بود که حدود ۶ سال بطول انجامید وحوادث وخاطرهای بسیار دارم.

ببخشید اگر پست طولانی شد.


+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:15
توسط نوید موضوع: |

navidam

نوید

navidam

http://navidam.blogfa.com

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog