تبليغاتX
رهگذار عمر
از دوستان وبلاگی مونای عزیز٬ دختر خوش تیپ وبا اخلاق کشورمون  منو دعوت کرده تا به قول خودش یکی از دلخواهترین نوشته  یا پستم رو معرفی کنم.خب باید بگم طبعآ هر کدام از پستها ونوشته های این وبلاگ رو در شرایط و روحیه ویا احساس خاص آن روز یا هفته ویا ماه نوشته ام.اما بعضی از پستهایم رابیشتر علاقه دارم زیرا که  نشئت میگیرد از زندگی -اصول-باور واعتقاداتم نه متاثر از روز یا شرایط باشد. هرچند که ایندو در خیلی اوقات با هم تلاقی پیدا میکنند٬ویا از هم متاثر می شوند.نوشته یا پست زیر درپانزده فروردین ۸۶ نوشته شده که بسیارمطابق میل ونظرم هست. 

 

 

سترون

همه درد من از نا باوری بود .من تو را فرشته ایی می انگاشتم٬اما نه٬ من تورا در ذهن وروحم پروراندم وساختم وباورم شدی. وقتی از زخمهای کهنه وریشه های درد با هم سخن می گفتیم ٬تو بیشتر گوش می سپردی ونگاهی....

آنوقت که رفتی همه این باورها واعتقادم آواری شد بر سرم٬ آواری سنگین وسهمناک.

ما محصول اجتماعی بودیم که میخواستیم آن را بسازیم  بی آنکه بدانیم ما میوه های مسموم همان اجتماع هستیم. اما خودمان درد های کهنه آن را در خود حل کرده بودیم ویا فرو خورده ...

باغی که با هم ساختیم ٬امروز تنها وبدون باغبان مانده.میوه ها بدون اینکه آبیاری شوند بر حسب عادت رشد می کنند٬همه ترسم آن هست که به ناگاه گرفتار آیند.

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:20
توسط نوید موضوع: |

- به كجا چنين  شتابان؟

گون از نسيم پرسيد.

 

- دل من گرفته زينجا،

هوس  سفر نداري

ز غبار اين بيابان؟

 

- همه آرزويم، اما

چكنم كه بسته پايم...

 

- به كجا چنين شتابان؟

 

- به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم.

 

 - سفرت به خير! اما، تو و دوستي، خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي  گذشتي،

به شكوفه ها، به باران،

برسان سلام ما را     (شفيعي  كدكني )

 

 

همانیم که مدام به آن می پردازیم.                  پس تعالی٬نه عمل٬که عادت هست.   (ارسطو)

منش ما اساسآ متشکل از عادتهای ماست.ضرب المثلی می گوید:((اندیشه ایی بکار تا عملی درو کنی.عملی بکار تا عادتی درو کنی.عادتی بکار تا منشی درو کنی.منشی بکار تا تقدیری درو کنی)).

عادتها از عوامل قدرتمند زندگیمان محسوب میشوند.چون الگوهایی پیوسته واغلب نا خودآگاه ومدام و روزانه اند که منش ما را نمایان می سازند وموءثر بودن یا بی اثر بودن مارا ایجاد می کنند.

                                                             ( از کتاب هفت عادت مردمان موءثراستفان کاوی)

 

 

   


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:18
توسط نوید موضوع: |
سالهای شغلی وکارم در ایران پر از خاطره های متفاوت است . وشاید هم امروز همه برایم جزء خاطرات خوب  بحساب می آید. از خوب تا بدش. به این خاطر که از شروع آن که بعد از انقلاب وتحول اجتماعی بود و موانع وپیچ وخم های کاری واداری٬ واز طرفی بی تجربگی وآشنا شدن با محیط کاری ومهمتر از نظر من کنش واکنش با  کارفرما تا همکار ورئیس ٬خودش دنیایی بود تا به روزهای که خودم دیگر  میبایست با تعداد زیادی پرسنل کار میکردم٬هم برنامه های کاری باید انجام می گرفت .و هم رتق وفتق پرسنلی با من بود. ودر این راه موارد بسیار دیدم٬اعم از انجام  به موقع وموفقیت آمیز کارها وبرنامه ها تا گرفتاری ودردها ومشکلات پرسنل ویا خانواده شان. وسالهایی که به مرور وقتی تجربه اندوختم.عاشق کارم بودم وهمیشه به اتفاق پرسنلم جز واحدهای موفق ویا بعضآ بهترین.حرف ها در این زمینه بسیار دارم وباید ذکر کنم که خیلی اوقات هم پرسنلی که با من کار میکردند به مراتب تجربه های فنی وحسن کار شان از من بهتر بود ومن فقط شاید یه مربی یا نفر ارنج کننده قسمت بودم وهزار خاطره وداستان واتفاق.

مطلبی که میخواهم برایتان تعریف کنم ٬یک حادثه خوب نیست. ولی با اینحال چون فصل تابستان هست اینروزها به یاد م آمد.هم خاطره یه همکار هست وهم اینکه شاید درمیان کامنت گذاران کسانی می باشند که با این امور سر وکار دارند ومهمتر اینکه همه آدمها چه از خانومهای خانه دار گرفته تا شاغل و همینطور آقایان چه  هر کسی که یا در منزل یا بیرون کار میکند می بایست مواظب خود واتفاقات باشد.

سخن کوتاه وبه اصل مطلب می پردازم:

پس از چندین سال تجربه کاری در شرکتهای صنعتی وکمی پخته تر شدن در کار  بلآخره در همین ماه خرداد بود  که در یک شرکت بزرگ با امکان حقوق بیشتر وبهمراه مسکن با عنوان سر پرست بخش تاسیسات مکانیک استخدام  شدم وشروع به کار کردم٬ در آنسالها مسکن امتیاز بزرگی بود  ودر کنارش نیز شرکت بزرگ نیز امکان پیشرفت بیشتری داشت وارتقاء وهمینطور فراگیری بیشتر مطالب فنی.در خانه های سازمانی  هم امکانات خوبی بود هم از نظر ورزش-محیط آن وامکانات رفاهی مثل مهمانسرا وغیره.مضافآ سرپرستان وروءسا ومدیران در آنجا سکونت داشتند. در اوقات فراغت با دوستان وهمکاران از فوتبال گرفته تا شطرنج وپینگ پونگ و........... براه بود وهر چند وقت یکبار هم مسابقه داشتیم.

خب منهم در همه زمینه ورزشی دستی داشتم وسرک میکشیدیم.روزهایی بود که تنیس روی میز خیلی ها رو به خودش جلب کرده بود وتقریبآ  هر روزه شده بود وبعدش هم قرار بود که مسابقه ایی به راه بکنند.خلاصه خیلی زود خودی نشان دادم ودوستان وهمکاران متوجه شدند که این همکار تازه وارد واین حقیر حرفی برای گفتن دارد٬ ودر مسابقات خودمانی دفعه اول  سوم شدم وبعد دوم. وبرای مسابقات اصلی آماده میشدیم.اما همه همکاران در مورد سعید وبازی زیبایش صحبت میکردن وقدر بودنش٬منهم خیلی راغب ومشتاق شدم او را ببینم٬ چونکه همه دوستان وهمکاران جدای تعریف بازی خوبش از شخصیت واخلاق ومنش او نیز بسیار می گفتند. ولی او برای برای دیدن خانواده اش وپاره ای از مسایل به مرخصی رفته بود که نتوانستم ببینمش٬وبلآخره اولین باری که او را دیدم در کارخانه مشغول کار بود. یک تکنیسین برق جوان ومجرب و با استعداد  وبهمان اندازه که در اخلاق وبازیش شناخته شده بود در کارش هم برایش احترام خاصی از نظر توان فنی وآگاهیش قائل بودند. با هم از طریق دوستی معرفی شدیم وخوش بش کردیم٬صورت سفیدخوش رنگ جذب کننده اش با موهای مشکی شفاف وچشم های نافذش خیلی زود  هر همصحبتی را بخودش جلب میکرد.خلاصه چون وقت کار بود٬ی زود از هم خداحافظی کردیم به امید اینکه همدیگر را ببینیم جدا شدیم.او متاهل بود وخاطرم نیست که آیا اولین بچه اش به دنیا آمده بود یا اینکه در راه بود.واهل شهر اراک.

معمولآ در کارخانهء شرکت  ودر وسط یا اواخر تابستان تولیدمتوقف می شد وتعدادی از روزها ویا حدود بیست روزی به پیشگیری وتعمیرات سالیانه کارخانه ودستگاهها اختصاص داشت وچون  کارخانه کوره های ذوب داشت وتاسیسات برقی آنهم فشار قوی بود طبعآ بایستی تمهیداتی به عمل می آمد تا ایمنی کاردر نهایت رعایت شود.

چند روزی طبق معمول همه این کارها طبق روال هر ساله انجام شد٬ آن روز من حدود ساعت ۴ عصر زودتر به خانه رفتم اما تعداد زیادی از قسمتها وپرسنل وهمکاران برای ادامه واتمام کار  ماندند٬نمی دانم دقیقآ چه ساعتی بود(۶ یا۷غروب) که در مجتمع مسکونی خبر بین همکاران خانه به خانه می پیچد که یکی از بچه های فنی در زیر زمین کوره های ذوب کارخانه دچار حادثه شده است٬خیلی ها برای کمک ویا دیدن حادثه به کارخانه می آیند٬اما حادثه دیده به بیمارستان انتقال داده شده است واز آنجا به تهران.طبق صحبتهای آنان که در کارخانه بوده اند اول صداهای انفجار واتصال برقی از زیر زمین کوره می آید.برق قطع می شود و بعد از چند دقیقه ایی سعید کشان کشان خود را از زیر زمین بیرون میکشد٬چیزی از صورت سفید وزیبایش نمانده بود و چون برق زیر زمین کوره بعد از اتصالی و انفجار قطع می شود٬در آن تاریکی.با توجه به شناختی که از محیط داشته با کشیدن دست خود روی دیوار درب خروجی را پیدا میکند٬ وفردای آن روز روی دیوارزیر زمین جای اثر دستهای سوخته وخون الودش ومسیرش بخوبی دیده می شود.موقع اعزام به بیمارستان اول سراغ همسرش را می گیرد ودر بیمارستان همسرش حاضر میشود٬سعید فقط به سختی دو روز زنده ماند.

دوستان خوب٬ قصد از یاد آوری  این خاطره وقصه تلخ نا راحت کردن شما نبود.بلکه شاید یاد آوری این باشد که در هر جا هستید باید تا آنجا که مقدور هست مراقب خودتان باشید.روحش شاد٬از این حادثه سالها گذشته اما هنوز در ذهن من هست بخصوص در این روزها.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:28
توسط نوید موضوع: |
خیلی بهم برخورد٬البته به پره قبام. وقتی دیدم کامنتم پاک شد.فکر نکنید الان میخوام در مورد یک شخصیت بد یا خیلی بد صحبت کنم ویا یک ضایعه میخوام تعریف کنم!!!.موضوع از اینجا آب میخوره که  چند روز پیش رفتم به وبلاگ یک خبرنگاری که مدتها می شناسمش ٬میشه گفت  آشنا هستیم وشاید یک دوست وهمینطور هم یک خانوم هموطن هست. وتقریبآ میشه گفت سالهاست قلم می زند .البته فکر نکنید سن بالایی داشته باشد.هنوز جوان هست چیزی حدود ۳۰ بهار را پشت سر گذاشته است.مطلب بسیار زیبایی نوشته بود در مورد مسایل جاری کشور وآخرسری به قول ما ایرانیها تیکه ایی پرانده بود ویا نکته ایی گفته بود که من هم بسیار لذت بردم وبه نظرم خیلی ظریف و عالی بودو حتی دیگران هم خوششان اومده بود.بهر صورت رفتم برای کامنت.اولین کامنت را یه شکلک خنده براش فرستادم و بعد به دنباله آن فوری رفتم که برای این مطلبش  کامنت نوشتنی بنویسم دیدم هر چه می نویسم وارسال می کنم با در بسته که نوشته می شود کامنت پذیرفته نمیشه وبعد هم  دیگه اکتیو نشد ودر هر صورت نتونستم کامنت بذارم وخودم هم کمی نا راحت شدم.اونشب گذشت وفردا که به منزل می اومدم تمام ذهن وحواسم بود که حتمآ در اولین فرصت براش کامنت بذارم.به ذهنم خطور کرد که ممکنه نا راحت بشه٬ اما  در عین حال گفتم خب خودش متوجه میشه که این بخاطر مطلب زیبا ونکته سنج ویا.....هست  . وقتی در اولین فرصت به وبلاگش رفتم در کمال نا باوری دیدم کامنتم  پاک شده!بهم خیلی برخورد ومتاثر شدم.اول برای پاک شدن همان شکلک.اما بعدش خیلی چیز ها به ذهنم رسید.

۱-هر کدام ما چقدر در مقابل انتقاد یا نظر مخالف تحمل داریم .(که کامنت من نه انتقاد بود نه نظر مخالف)فقط اشتباه برداشت ایشان بوده

۲-وانگهی خانوم خبرنگار شما خودتان بارها وبارها از بد بودن سانسور وغیره می گوئید.حال اگر اوضاع دستتان بود  آیا میتوانستیم مطمئن باشیم با آزادی هایی که میخواهید الان٬ آیا آنموقع اعمال می کردید؟ یا بدتر از اکنون بود.

۳-شما حداقل کمی فکر میکردید وبه حرمت دوستی مان.از من سئوال می کردید چند وچونش را.

۴- آیا یک شکلک خنده اینقدر زجر آور بود؟ که باز هم تاکید میکنم اگر خودتان به نوشته زیبایی که نوشتید اعتقاد داشتید وبخصوص آن نکته آخر را. جز از آن کامنت تایید وزیبا نوشتن شما را تحسین کند٬چیز دیگری نبود.

۵-این مورد را نمی دانم ضعف بنامم یا سوءتفاهم.یا روحیه حساس

اما چرا اینجا نوشتم؟:

به این خاطرنبود که یک مسئله خصوصی را در عموم مطرح کنم٬بلکه بیشتر توجه خودم ودوستان را به سوء تفاهماتی که می تواند در فضای مجازی رخ دهد  جلب نمایم .البته این فقط یک نوعش هست وموارد بسیاری دارد. مطمئنم هر کدام از شما در این فضای مجازی با این نمونه ها برخورد داشتید.چه خوب اگر در حوصله تان بود.برای این پست کامنت وار  تعریف کنید تا بیشتر از تجربه ها و سوء تفاهم هایی اینچنینی  در فضای مجازی با خبرباشیم.

نا گفته نماند که من با همه این گفته ها محتمل میدانم که اگر با ایشان صحبت کنم ممکن است پی ببرم که یا اشتباه از طرف من بوده ویا عجله در قضاوت کرده ام.

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:9
توسط نوید موضوع: |
قدیمها"٬ مادرا به بچه ها شون درس وفاداری واخلاق میدادند وهمینطور پدرا٬ارزشهای اخلاقی وانسانی به طرق مختلف الگویی بودند برای جوونتر ها وارج و قربی داشت٬ وفا ومردانگی  وخصایل نیکو  وجه تمایز آدمها بود. برای جوانان ونسل بعد حکمی نا نوشته ٬گر چه  شهر ها کوچکتر از امروز بود وجمعیت شهر ها کمتر٬ اما قلبشون بزرگتر از امروز بود همه آدمهای خوب رو مردم بیشتر می شناختند بهش احترام میکردند ویا نوعی تقدیر. اما اینروزها انگاری مادر ها هم از زخم ومشقت زمانه دیگه شبها قصه های وفا ونیکو بودن برای بچه ها نمیگند.پدرا هم خیلی شون از مشقت کار   وزندگی به بیراهه می زنند.غافل از تیشه به ریشه خود زدن. تازه قدیمها مادرا قصه های نا نوشته رو می خوندند وپدرا نه فقط تعهد در مقابل زن وفرزند که تعهد در مقابل خواهر برادر  ومادر وحتی پدراشون نیز داشتند. بعد گفتیم این عادلانه نیست که اینقدر فشار  روی یکی باشه٬اما ابرو رو که درستش نکردیم هیچ٬چشم هم را کور کردیم.

خیلی چیزها امروزه وا رفت  وآبکی شد.بعضآ به بهانه بهتر شدن از دیروز دیگه قصه ایی که شبها خونده نشد هیچ٬ اینهمه کتابهای قصه هم که اوایل عشق خوندنش بود برای مادرا٬به کناری پرت شد. قصه شد قصه خود خواهی.بازم بگم از پدرا ومادرای امروزی؟!!! میدونم زندگی سخت شده ودشوار اما خود خواهی رو باپایمال شدن حقوقتان توجیه نکنید.راههای خطا ویا تنوع طلبی رو بعضآ به اسم کنار اومدن باهم ویا توافق رنگ ولعاب نکنید. باید بگم خیلی اوقات که اینجا با هم بودن خانواده ها رو  میبینم.به خودم میگم ما در این زمینه هم که روزی شاید حرفایی برای گفتن داشتیم دچار کوتاهی شده ایم.  داستان وحدیث در این باب هم طولانی هست.با احترام به همه زنان ومردان(مادران وپدران) که با همه دغدغه ها ومشقات وپستی بلندیها هنوز هم بهترینند.


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:21
توسط نوید موضوع: |
ساحره عزیز دختر گل کشورم در پست تاریخ ۴ خرداد با عنوانروز آخر زندگیت دوست داری چی کار کنی ؟؟؟وهمینطور مردنی عزیز دور از وطنم با عنوان( ۲۴ ساعت آخر) از من دعوت کرده اند که اگر روز آخر زندگی ام باشد چه کاری میکنم ویاچه اقداماتی انجام میدهم!

اولآ باید به این دو عزیز جان بگویم آخر شما نمی ترسید با توجه به اینکه من سنم بالا هست یهو از ترس مردن با شنیدن این دعوتهای شما یا زودتر تمام کنم یا اینکه از حالا جان بسر بشوم؟ثانیآ من در حال جشن تولدم هستم وباید اینروزها بهم خوش بگذرد٬چرا اینقدر منو به یاد مرگ میندازید.ثالثآ من اصلا نه فکر مرگ را میکنم نه وقتشو دارم ومضافآ طوری زندگی نمی کنم که برای بعد چیزی بماند.

اما از شوخی گذشته٬ که البته آخری زیاد هم شوخی نبود.وقتی اولین بار ساحره در ۴ خرداد دعوتم کرد٬گفتم خب اینهم سوژه جالبی هست کمی به آدم فرصت فکر کردن میدهد وّ هم به زندگیش فکر کنه هم به آخر های زندگیش!اما هر چه فکرکردم ذهنیتی خاصی نداشتم ونمیدونستم در این شرایط چه چیز خواسته قلبی من می تواند باشد ومی بایست انجام دهم.حتی در روزهای تعطیل آخر هفته گذشته که داشتم با دوچرخه در اطراف محیط محل مسکونی ام که آرام وسر سبز هست وگشت وگذار میکردم به یادم آمد٬هر چه فکر وبا خودم سر وکله زدم چیزی به ذهنم نرسید و دستگیرم نشد. وچون میخواستم مطلب واقعی باشد بهتر دیدم به وقت دیگری موکول کنم.اما امروز که مطلب مردنی عزیز را خواندم واز طرف او هم دعوت شدم٬دیگر گفتم کار تمام هست بهتر است فکری به حال خودم بکنم. وبهر صورت مطلب وانجام کار ویا خواسته زیر در روز آخر قبل از مرگم ویا ۲۴ ساعت قبل از آن بشرح زیر میباشد.

.به محض فهمیدن واطلاع از آخرین ۲۴ ساعت یا روز زندگی ام چه در اینجا باشم چه در ایران به همه دوستان وآشنایان واقوام وهمه کسانی را که دوستشان دارم چه از طریق تلفن ومیل دعوت نامه میفرستم -محل مناسبی را برای مهمانی انتخاب میکنم.تا آنجا که مقدور باشد امکان دیدن همه را فراهم می آورم .جشن ویا مجلس ترحیمم را با حضور خودم انجام میدهم به همه توصیه میکنم که سعی کنند اشکی از چشمشان نریزد وشاد باشند.در مجلس ترحیمم موزیک ورقص هم به پا میکنم تا همگی برقصند وشاد باشند. بعد از رقص شادی وموزیک.شام مفصل( حالا اگر نان وپنیر وهندوانه ویا الویه هم بود از ما قبول کنید) را که تهیه دیده ام نیز با موزیک ملایم وزیبا نوش جان کنند. در ضمن قبلآ نیز یک یا دوخط نت هم آماده میکنم تا آنانی که نتوانستند در مهمانی حاضر بشند با ما بتونند ارتباط داشته باشند.بعد از شام پشت میکرفون قرار میگیرم واز همه عزیزان میخواهم اگر سخنی با من یا بطور کلی دارند بیآیند وصحبت کنند ومنهم سعی میکنم سراپا گوش باشم . بعد از آخرین سخنرانی دوستان ومدعوین که دیگر به ساعتهای آخر چیزی نمانده خودم میرم و اخرین صحبتهامو بطور خلاصه و اختصار میکنم.از تجربه ها وپستی وبلندیهای زندگی از سختی ها ومشکلات وموفقیتها خواهم گفت و از آرزوهایی که داشتم وبرای همه نیز آرزوی موفقیت میکنم و در آخر با یکی یکی آنان .روبوسی میکنم وخدا حافظی .در تمام وقت هم همین ساحره و مردنی یا مشابه شون رو میذارم پای نت وجوابگویی دوستانی که از نت با ما تماس دارند وامکان آمدن براشون نبود٬بعد از رفتن مهمانان ودوستان که ساعت حدود ۱۲ شب هست به طرف بستر میروم خدا حافظ.

پس اولین وآخرین چیز این بود که در مجلس ترحیم خودم حضور داشته باشم وتا آنهم اگر به شادی تبدیل کنم خیلی بهتره وخاطره خوبی داشته باشیم.


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 21:26
توسط نوید موضوع: |
پستی وبلندیهای زندگی وچرخشهای آن برایم عجیب ونا شناخته بود٬اما در سر هر پیچ ناگوار و هر موج راهی جز پذیرش وهضم آن نبود٬ وبعد تحمل وعادت به آن.سالها یکی پس از دیگری آمد ورفت٬ وباز به امید سالی بهتر ماندم.

 

قصد این نبود که در سالگرد تولدم با یک به روز شدن غمگین از شما پذیرایی کنم.وانگهی به تاریخ میلادی پنجمJun تولد من است یعنی پس فردا وبه تاریخ خودمان که فردا پانزده خرداد هست! نمی دانم این دوگانگی را امروز که اینجا هستم باید در همه موارد داشته باشم یا نه.اما همیشه من در مقابل حوادث زندگی انعطاف خوبی از خود نشان داده ام. تا آنجا که بلآخره بر اوضاع واحوالم مسلط میشدم وراه را برای خودم هموار میکردم وادامه زندگی.

امروز وفردا را مرخصی گرفته ام وپس فردا پنجشنبه هم اینجاتعطیل رسمی هست ومی ماندروز جمعه آخرین روز کاری که در غروبش از طرف شرکت جشن تابستانی هست.البته این رسم همه ساله شرکتمان واکثر ادارات-موسسات اینجا هست که یک روز در سال همه همکاران یا پرسنل به مهمانی یا جشن تابستانی می روند.از موزیک ورقص گرفته تا رفتن تفریح و بازهای مختلف وبعد هم شام.در سالهای گذشته بطور مثال یکبار برای بازی به باشگاه بولینگ وسالی بعدبه مسابقه اتوموبیل رانی که درپیست با خود روهای کوچک که حداکثر سرعتشان ۵۰ کیلومتر در ساعت بوده رفتیم وسال بعد به تگزاس سیتی که انواع بازیهای مختلف مردمان تگزاس مانند تیر اندازی-پرتاب حلقه- اسب سواری-گاو وحشی ..........

در همه این بازیها همکاران در گروهای مختلف تقسیم ومسابقه میدهند وجوایزی هم در آخر به برندگان داده میشود که بیشتر وجه لذت وشادی و روحیه دوستی همکاری دارد واز بین رفتن استرسهای کاری که در اینجا در مینیم سطح می باشد.

روی سخنم با مجید عزیز هست که گفتن این داستانها به حساب این نیست که تو غصه بخوری ویا احیانآ من این چیز ها رو ندیده در کشورم٬ بادی به غبغبم بیندازم.اینها همه از سر این هست که ما کجاییم وچرا. واینان چگونه لحظاتشان را به شادی وخوشی تبدیل می کنند وخاطره میسازند که سالها همکارت از ذهنت نمی رود آنهم به شادی نه به دلخوری ویا بدبینی.باور نمیکنی سالی که مسابقه اتومبیل رانی داشتیم آنهم در همه پیچ و واپیچای این پیست طراحی شده آنهم با همکاران هر روزی چه لذتی داشت٬ یک لحظه احساس کردیم بچه و جوان شده ایم٬همان شوق وشور بچگی بود که تا ر وپودمان می خندید وسالهای بعد وسال بعد. فقط این سئوال در ذهنم می نشیند چرا برای هموطنانم نه

.شاید بگویی ای بابا ما برای خیلی چیزهای از این مهمتر مانده ایم.........بله میدانم.

از احسان عزیز-سمیه خانوم گل ومجید شر عزیزبابت تبریک تولدم متشکر و همه آنانی که به یادم بودند و.....


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:40
توسط نوید موضوع: |
درداخل شرکتی که من کار می کنم مجموعآ حدود ۲۵ نفریم که شامل قسمتهای اداری-فروش-انبار-تولید وفنی هست.البته این تعداد گاهی در بین ۲۰ تا ۳۰ نفر نوسان دارد .اما گستره کار شرکت ما بسیار زیاد هست وتولیداتش که قطعات الکترونیکی ولوازم صوتی وتصویری وآنتنهای معمولی وساتر لایت هست به خیلی از کشورهای مثل سوئد-آلمان-نروژ وغیره صادر میشود٬واز طرفی هم یک نمایندگی در چین دارد که مشغول تاسیس و احداث مشابه شرکت ما در کشور چین هست . برای بهتر مشخص شدن باید بگویم که شرکت ما یک مدیر به چین اعزام نموده که خانوم هست ودر آنجا با مشارکت پرسنل ومهندسین چینی مشغول به انجام این کار هستند .از طرفی اگر نماینده های فروش ما در خود اینجا ودر شهر های مختلف را به نماینده گی های فروش کشورهای سوئد وآلمان ونروژ اضافه کنیم باید بگویم با یک ساختار مرکزی با گستره عملکرد وسیع را شامل میشود.قصدم زیاد توضیح فنی و تشکیلاتی شرکت نبود فقط خواستم توضیحی داده باشم.

از این تعداد ۲۵ نفر داخل شرکت من ایرانی- وچهار خانوم که اهل کشور ترکیه ومابقی که دانمارکی هستند٬(شامل۶همکار زن و۱۴ مرد )می باشد .بسیار محیط گرم وصمیمی ودوستانه داریم. در اینجا به غیر از روزهایی که اگر کسی تولدش باشد بایستی یا صبحانه بدهد یا کیک ویا اینکه اگر تابستان باشد بستنی..اما شرکت هر روز جمعه که روز آخر کاری هفته است نیز صبحانه میدهد٬خب در محل غذا خوری ما همه چیز مهیا هست٬ از دستگاه درست کردن قهوه گرفته تا...

فقط نان وپنیر دانمارکی وکره ومربا توسط اداری خریده می شود وهمه به دور میز می نشینیم وجایتان خالی نوش جان میکنیم.از صاحب شرکت تا آنیکه از نظر سلسله مراتب اداری به حساب ما پایین تر هست تفاوتی ندارد واز این حرفا نیست.گرم وصمیمی از همه چه صحبت میشود واز شوخی های بسیار خوب وملایم ودوستی با دل وجان. وقتی قشنگ صبحانه میل شد وهمه گفتگوی های شخصی و تمام.اگر مورد یا مواردی باشد که بیشتر در رابطه با برنامه ها واهداف٬ رئیس شرکت صحبت می کند. وبعدش هم روز آخر کاری را تمام می کنیم.

راستش چون من در ایران در شرکتهایی که کار میکردم بسیار بزرگ بود(۵۰۰ تا۷۰۰ پرسنل ) وبخش خودم خیلی اوقات تعداد پرسنلش بین ۵۰ تا ۷۰ نفرمی رسید. وقتی اینجا با اینها با تعداد کم هستم به نظرم کمتر چیزی از نظرم دور می ماند. با توجه به اینکه در ایران هم در شهر های مختلف صنعتی وقومیتهای ومختلف کار کردم٬این احساس را دارم که انگار به شهر دیگری انتقال یافته ام والبته با تفاوتهای بسیار. که به مرور در فرصتهای مناسب خواهم گفت.


+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:53
توسط نوید موضوع: |
یکی از عادتهای بد من که از گذشته برایم مونده٬همین نصیحت کردن ویا موعظه هست٬البته منظور بدی ندارم ولی خوب وقتی با کسانی که دوست میشوم وصمیمی٬ سعی میکنم از تجربیاتم برای آنان استفاده کنم بخصوص آنهایی که از من جوانترند٬البته نا گفته نماند که خوب میدانم هیچ وقت با توجه به اینکّه اساسآ آدمها با هم بدون تفاوت نیستند نمی شود الگو برداری کرد.به خصوص که شرایط ها وکلی خصوصیات ویا امکانات ویا غیره برای آدمها فرق دارد٬متفاوت هست وگوناگون.با اینحال آدم نمی تواند سکوت کند وقتی می بیند که ممکن است انسان دیگری بیراهه برود.

نمیدونم چرا خواستم با شما این باب سخن رو باز کنم.شاید به این خاطر بود که همکار خانمی که امروز با من کار وهمکاری میکرد٬ که متولد کشور ترکیه وحدود۱۰ سال هست که اینجا زندگی میکنه همسر ودوتا بچه داره و۳۰ سالشه وما با هم حدود پنج سال همکاریم٬

امروز از اول وقت صبح که دیدمش چهره اش ناراحت بود و وقتی با هاش صحبت کردم متوجه شدم که با همسرش مشکل داره٬البته این اولین باری نبود که این مورد پیش اومده٬اوایل که اومده بود به شدت افسرده وتو خودش بود وبعد به مرور بهتر شد.ولی هنوز که هنوزه هر چند وقت یک بار دچار یه سکته این زن وشوهر میشن.البته منظور خرابی روابط.وقتی من نگاه میکنم به مشکلات این زن وشوهر ودیگر ها می بینم .خیلی اوقات چه مسایل کوچک ومسخره ایی باعث نا راحتی ودلسردی ونهایتآ فاصله بین ذوجها میشه.


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:0
توسط نوید موضوع: |
نکته اول:در هفته گذشته بعد ازبهبود بیمار ی ام٬ که دوباره بیشتر به بیرون سر می زنم٬ وگشت وگذار٬در هر کوی برزنی که میرم می بینم روی تابلوی اعلانات وتبلیغات(معمولآ سایه بانهای ایستگاه اتوبوس قطار-مترو که پر رفت وآمد هستند)٬ عکسهای خانومها آنهم در ابعاد بسیاربزرگ با سبیل و گریم مردانه نصب شده که هم زیبا بود هم تبسم برلبم می نشست وفکر می کنم برای هر رهگذر وبیننده ایی هم قابل توجه وتماشا بود.بهر صورت با دوستی که توجه واطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارد صحبت می کنم می گوید در هفته گذشته خانومها بدینوسیله اعتراض خودشون رو برای برابری دستمزد وحقوق در کار اعلام نمودند٬که چرا در مقابل کار مساوی حقوق کمتری می گیرند.تازه ادعا میکنند در خیلی از زمینه ها از آقایان بهتر وجلوترند.

نکته دوم :به تازه گی در مردم ومجامع پزشکی اینجا شایع وخبر میرسه که برخلاف سالهای گذشته که مردان آمار ورکورد سکته قلبی را در دست داشتند وجلو بوده اند٬خانومها نیز در این زمینه رکوردها را یکی پس از دیگری می شکنند وفعلآ به تساوی رسیده اند.

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:44
توسط نوید موضوع: |


مدام كوچه برايت بهانه مي گيرد
به هر كه مي رسد از تو نشانه مي گيرد
صداي تو كه زجنس ترانه و غزل است
لبان بسته ما آب و دانه ميگيرد
هزاره هاي گلوگير بغض آينه ها
تمام عمر مرا در ميانه مي گيرد
به راه آمدنت فرش شعر گستردم
نيامدي و دلم هي بهانه مي گيرد
كوير وارگي باغ در ستيغ عطش
ز ناز بوي رنگ جوانه مي گيرد
عشيره هاي مرا ساحرانه پيچيدند
به بستري كه شبش تازيانه مي گيرد
بخوان تداوم (( بيدار باش قافله را ))
كه اين سكوت شبانه زبانه مي گيرد
تو نازنين كه حضورت جلوس آينه هاست
صليب رنج مرا روي شانه ميگيرد

(
فتاح پادياب)







 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:8
توسط نوید موضوع: |

navidam

نوید

navidam

http://navidam.blogfa.com

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog