تبليغاتX
رهگذار عمر
کامیار پسر ۳۰ ساله که اصلآ به نظر نمی اومد۳۰ سالش باشه٬ با اون موهای مشکی براقش که حتی ژل هم نمی زد براق بود٬با اون صورت سفید خوش رنگش وقتی میدیدی٬حدود ۲۰ تا حداکثر ۲۵ سال به نظر می اومد. او همسایه دیوار به دیوار ما در سردار جنگل پونک تهران بود٬پدر ومادرش سالها از هم جدا شده بودند. بعد از مدتی کامیار را به یکی از این کشورهای اروپای شرقی  که اگر اشتباه نکنم احتمالآ مجارستان  برای تحصیل بعد از دیپلم فرستادند.پدر که تاجر یا فروشنده فرش بود هزینه هاش رو می پرداخت٬اما او پس از چند سال  بهر دلیلی نتوانست درس بخواند وبرگشت٬نه اهل کار بود نه درس٬ روزها دم در مغازه پدر می پلکید وشبها هم همان خانه که پدر در همسایگی ما  در سردار جنگل برایش اجاره کرده بود می آمد٬بعضآ با دوستانش بساط تریاک کشی راه می انداخت و بعد از مدتی یا به توصیه پدر ویا خودش یک زن صیغه ایی جوان هم در اختیار گرفت.جدا از اینکه یک ماشین شیک هم از پول پدر  بهش رسیده بود ٬اسمش یادم نیست اما آنموقع حدود ۳۰ میلیون بوده.ما باید هر شب صدای کتک کاری  وشکستن ظرفهای چینی وهمینطور فحشهای رکیک  ودر ها را  محکم بهم کوفتن می شنیدیم.اما ایکاش به همینجا خاتمه پیدا میکرد.ولی خودمونیم ها فحش ها یی که زن بهش میداد من خیلی هاشو نشنیده بودم. ولی وقتی ظاهرش را میدیدی اصلآ باورت نمی شد که این فحشها از دهن او در می آید.

                                                                                                                      (  ادامه دارد)

 

خانواده وفامیل یکی از ارکان رشد وشکل گیری فرزندان از نظر تربیتی وفرهنگی واحساس آرامش وامنیت در کنار آنان هست .اما باید بدانیم برای خانواده ها هم در سایه آرامش وامنیت اجتماعی وشغلی هست که میتوانند اینها رابرای فرزندانشان  به ارمغان ببرند

ایکاش آرامش را از طبیعت یاد می گرفتیم وآنوقت درون مان وتار وپودمان زیبا وزیباتر میشد

 شادی -لذت وبا هم بودن نیآز انسان هست


+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:58
توسط نوید موضوع: |
اول اجازه بدین دوتا از کامنتهای پست قبلی که توجه من رو به خودش جلب کرد را براتون بذارم٬ البته طبعآ  همه کامنتها رو خوندم وهر کدومش برایم از نقطه نظری جالب بوده٬شاید هم از این به بعد بخوام به این روند انتخاب کامنتها  رو ادامه بدم تا چه قبول افتد چه در نظر آید. 

۱- سلام نوید
نوشتن عشق می خواد. از من بپرس که چهار سال می نویسم و هرگز خسته نشده ام. فقط کافیه روراست باشی . اونوقته که دستانت جلوتر از ذهنت روی کیبور می لغزند.

۲-توصیه می کنم دایره دیدت رو به مسایل مختلف بیشتر کنی اونوقت یه عالمه مطلب برای نوشتن پیدا می کنی.همه نوشته ها نمی تونن خاطرات باشند...

اما نوشتن از خاطرات که بخشی از ذهنیت من را در اینجا تشکیل میدهد٬ مرور خودم هست٬وشاید اینکه برای من شناخت ویاد آوری اینکه ٬ در کدام نقطه بوده ام  وامروز در کجا از نظر نقطه فکری٬شایدهم برای همه آنانی که امروز با من از طریق این وبلاگ در ارتباطند  که به نوعی دوست ویا آشنایند ویا اینکه در جایگاه خواهر ویا برادر کوچکتر ویا اینکه در جایگاه دختران وپسرانم و(یا دایی وعمو صدایم میکنند) هستند.فکر میکنم چه از نظر احساسی  ویا مسایل ومعضلاتی که شما ویا آنها با آن  امروزه روبرویند ویا روبروئید٬ نقاط مشترک بیشماری باشد واحتمال مفید بودن به نوعی برای شما ویا اصلاح خودم. ودر خیلی اوقات نیز جالبی آن می تواند تنوع وکلنجار رفتن با مقوله های زندگی آنهم با شوخ طبعی و تفنن باشد.(ببخشید شاید کمی پیچده شده) بهتره  برم به اصل مطلب تا قضییه بغرنج تر از این نشود.

حدود ۱۳ یا چهارده ساله بودم که در سالهای اول دبیرستان بوده است٬چشم وگوش باز شدن های این سالها ویا غرور و خودخواهی های این سنین ویا کشف و شناخت و کنار آمدن با دیگران واجتماع خود از نظر من برای جوان در جامعه ما در آن سالها وحتی به گمان من در این سالها حالت آزمون خطا را در پی  داشته است.انتخاب گروه دوستان  ویا دوستی با افراد بر اساس معیاری نبوده  اگر هم بوده بیشتر ظواهراولیه را در بر میگرفته است. دوستان همکلا سی که با آنان بیشتر دمخور بودم معمولآ  حد متوسط وبالای متوسطی از موارد درس- بازیگوشی وسر وگوش جنبیدن و ورزش بود٬ البته ورزش را میتوانم بگویم که در انواع مختلف اش از قبیل بسکتبال-پینگ پونگ- والیبال وگاهآ فوتبال بوده است.بر این اساس گروه دوستانه ای  که شامل چهار الی ۵ نفر  بوده است معمولآ با هم بودیم و در این مابین دوست ششمی که امروز ذکر خیرش هست در اواسط سال به ما ملحق شده بود واوهم در همین مشخصات وشاید کمی  در بعضی موارد بالاتر به ما ملحق شده بود٬از همان روزهای اول معلوم شد که ما دونفر اصلآ با هم سازگاری نداریم٬ اما چه کنیم که هر دوی مان دوستهای مشترکی  در این میان داشتیم ومی بایست این وضع را تحمل میکردیم.چه در بازی و چه در درس حاضر نبودیم از همدیگر کمتر داشته باشیم٬مثلآ در بازی بسکتبال همیشه در تیم مخالف هم بودیم. و در درس هم اگر امتحان یا پرسشی از طرف معلم بود٬نسبت به هم  حساسیت  ورقابت بد منفی وطبعآ برایمان پاسخ به معلم مهم میشد.این رقابت منفی وشاید به نوعی تنفر هر روز بیشتر شکل میگرفت ٬ تا آنجائیکه نسبت به دیدن شکل ظاهری هم حساس شده بودیم. به همان اندازه که من در پس چهر ه او موارد منفی را می دیدم ٬ او هم همین احساس را از دیدن من داشت. اما باز هم  در جمع دوستان مشترک  ودر بازیها بایست هم را ملاقات ومیدیدیم و روزها را سپری می کردیم.علت خاصی را هم  نه آنموقع که همکلاسی بودیم ونه امروز که سالهای سال از آنروزها میگذرد ٬لااقل من پیدا نکردم٬ شاید  به قول امروزی ها مورد ذهنی بوده وذهن نا خود آگاهمان با هم در جنگ بوده است.اوج ظهور این تنفر وبد آمدن در  یک روزی که همه مان با هم مشغول بازی پینگ پونگ بودیم ظهور می کند(عقلمان هم نمی کشید که چگونه می توانیم از همدیگر یک فاصله مناسب را رعایت کنیم  تا دچار اصطکاک نشویم)٬آخرین بازی مربوط به ما دونفر میشد وهمه دوستان وهمکلاسی ها مشغول تماشای این بازی بودند٬ وگیم آخر بازی بود که در یک ضربه توپ مشکوک  که معلوم نبود به میز اصابت کرده یا نه دچار اختلاف میشویم وهر کداممان هم خودمان را ذیحق می دیدیم٬کار به آنجا کشید که مشکل لاینحل شد و از ترس ناظم بد اخلاق  که تنبیه های سخت در پی درگیری وگلاویز شدن احتمالی ما بود واجراء میکرد٬ حل اختلاف(بگوگلاویز شدن -بگو دعوای تن به تن) به بیرون  از مدرسه در ساعت ۴ بعد از ظهر موکول شد و دوستان مشترک هم کاری که نتوانستند بکنند که هیچ ٬آنها هم راغب به تماشای  این معضل به طرز غیر مسالمت آمیز در خارج از مدرسه شدند چون حتی مسیر خانه  هامان هم در یک مسیر ونزدیک هم بود.بحث وبگو مگو های داخل مدرسه تمامی نداشت٬ کار به تهدید کشید وزخم وتنفر با گذشت هر ساعتی در دل وذهن مان بیشتر جای میگرفت وبه گمان مان این تنفر دوجانبه با مقداری کتک کاری  التیام پیدا می کرد ودلمان خنک میشد وشاید آن نزدیکی رقابت هم در درس و ورزش وامثالهم  که نمی توانستیم برتری کامل ونهایی را از آن خود کنیم ٬باعث میشد در باب دیگری زور آزمایی کنیم.خلاصه ساعت ۴ وزنگ پایان مدرسه به صدا در آمد٬خیلی سریع من واو در کنار هم  ودوستان مشترک هم به ما ملحق شدند٬تنها کنترل کننده ما از درگیری در مدرسه همان ناظم سر شناس سخت گیر وبا تنبیه های شدید بود که بعد از انقلاب جزء شورای شهر وبعد ها شهردار همان شهر  نیز شد. خب همه که شاید تعدادمان به هفت  ویا هشت نفر می رسید به را افتادیم وّ جزئیات آنهم حدیث مفصل دارد وطولانی هست. در نهایت با گذشتن از خیابان اصلی ورسیدن  به محوطه  بزرگی که منتهی به کوچه بند بستی میشد  رسیدیم.همانند خروسکهای جنگی  به جنگ هم رفتیم٬جالب این بود که اهل کتک کاری نبودم واو هم٬ وبیشتر شبیه کشتی بود که در هم در آمیختیم ودوستان مشترک نظاره گر بودند٬با کمی اینطرف وآنور کردن زور من بود که چربید و او نقش زمین شد٬همانند شاید فیلمهایی که دیده بودم ویا همانند تعزیه های که دوران کودکی از نظرم گذشته بود به روی سینه اش نشستم و جلوی هر گونه تحرک وحرکتی از او گرفته شده بود وپس از چند لحظه ایی احساس کردم که قضییه پایان یافته وبه خیال خودم  واز نظر دوستانمان پیروزمند وذیحق این میدان منم.خواستم بلند شوم ٬وهمینکه تنش از زیرم آزاد شد بی محابا وخیلی سریع دستهای او به طرف صورتم رفت ودر یک لحظه احساس کردم که هر دو طرف صورتم می سوزد واو باناخنهای بلندش همانند شاید گربه ایی باتمام قدرت گونه هایم را چنگ زده بود واین پایان دعوایمان بود٬کیف وکتابها جمع شد وصحنه جنگ  را ترک کردیم .بیشتر از آنکه به آنچه  گذشته بود فکر کنم به گونه هایم که  خونی شده بود فکر میکردم واحساس بدی داشتم٬از آن نفرت وشاید دشمنی کور چیزی نمانده بود اما احساس اینکه گونه هایم خراب شده است نا راحتم میکرد.خیلی دوست داشتم که در آینه ایی هر چه زودتر خودم را ببینم.احساسهای گوناگون آن لحظه بماند ٬ وقتی به خانه رسیدم مانده بودم جواب خانواده ام را چی بدهم وعلت را چی ذکر کنم! وقتی در ورودی را باز کردم خوشبختانه آینه دم درب بود و وقتی خودم را  در آینه دیدم٬آسیب بیشتر از آن بود که فکر میکردم٬با خودم گفتم خدای من صورت زیبایم دیگر درست نمی شود٬ در روبرو شدن با تک تک خانواده  آنطرف که آسیب کمتری دیده بود را به سمت آنان می گرفتم وشاید  دستام را روی صورتم. واین اول مصیبت آنشب بود.وقتی یادم افتاد فردا روز مدرسه هست ومن جواب همشاگردیها واز همه مهمتر ناظم را چی باید بدهم ٬سخت مکدر میشدم.خلاصه نیاز به استتار داشت از طرفی فاصله چنگها طوری بود که با تک چسب های های زخم باید تعداد زیادی چسب می زدم واین خودش حاکی آسیب بیشتر وشاید شکست در مقابل حریف بود.به هر جان کندنی بود تا آنجا که امکان استتار بود عمل کردم٬صبح فردای آن روز در اول وقت ورود به مدرسه از بخت بد ناظم برای کنترل ورود به موقع دانش آموزان دم در بود٬وقتی من را می بیند نگهم میدارد وعلت را جویا میشود٬ در پاسخش میگویم دیشب با خواهرم دعوایمان شد و این بلا به سرم آمد .تا از عواقب تصمیمهای آقای ناظم در این مسئله در امان بمانم ویا بمانیم.بعد از یکی ودوسال دیگر به دلیل انتخاب رشته ریاضی من ورشته طبیعی آن همکلاسی از هم جدا شدیم .وآخرین باری که آن همکلاسی را در معیت دوست مشترکی دیدم درحد یک سلام وعلیک واحوالپرسی کوتاه بود٬ او استاد دانشگاه گیلان شده بود.


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:56
توسط نوید موضوع: |
نه انگاری حسش نیست!برای نوشتن ویا گفتن.بله دقیقآ حس آن را ندارم٬خودم هم نمی دانم چرا؟!!  هفته گذشته با توجه به زود به زود آپ کردن وبلاگ پر از حرف بودم٬ تا آنجایی که دیدم بایستی تیتر های آنها را بنویسم ویادم نرود وهمین کار را هم کردم وحالا تیتر ها را در پیش رو دارم٬اما آن حس وشوقی که برای نوشتن هر کدامشان داشتم٬ در لحظات کنونی ندارم ٬بعضی اوقات البته شروع کردن واستارت زدن نوشته برایم سخت هست٬ولی وقتی راه افتادم چند سطری که می نویسم به آن حسی که میخواهم می رسم.با انگیزه  نوشتن ویا شوق وشور آن داشتن که از مطلب یا سوژه ایی  حرف زدن٬نتیجه مثبت داشته٬هم برای خودم و هم برای دوستان٬مورد دوستان را از طریق کامنت ها متوجه میشوم.

تیتر مطالبی که میخواستم از آنها بگویم٬ اینها بود:

-باز هم از خاطرات سربازی

-اولین باری که جانشین رئیس کارگاه شدم

-خاطره  روزی از ماه رمضان که به فوتبال رفتیم

-من واو دوهمکلاسی متنفر همیشگی بودیم

-بهترین مدیرانی که من دیدم واز یادم نخواهند رفت

اما همه اینها را که در ذهن داشتم ودارم٬مسایل روز که بیشتر از طریق وبلاگهاو اخبار سایتها می بینم ومی شنوم باز ذهن را بیشتر مشغول میکند.مثلآ:

-هک شدن وبلاگ یک دوست وهموطن  ایرانی که در سوئد زندگی میکند توسط یک مردم آزار

- امروز سالگرد پذیرش قطعنامه صلح بین ایران وعراق هست.

-باز هم بیشتر میخواهند ایران را تحریم کنند

-خبرهای متناقض مذاکره  ویا صلح وحتی گشایش سفارت آمریکا در ایران

خلاصه ذهن من از اینهمه اوضاع واحوال روزگار وبازار مکاره ٬طفلک شاید داغ کرده وشاید سکته.راستش انگاری راه افتادم ودلم نمی خواد تمومش کنم .ولی بهتر سنگین ورنگین بنویسم ٬در همین اثناء که این مطالب بالا را می نوشتم٬ تلویزیون دانمارک فیلمی  از مردم ایران ونظراتشان  رانشان داد که  کلی منو با خودش برد  به روزهای گذشته وشاید هم از دور یه دیداری تازه کردیم.

 

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:3
توسط نوید موضوع: |
 از پس 

 این ابرهای سیاه 

کمتر به انتظار نوری بمان

  دستهایت را به من بده

بیا تا بیکرانه دریا

تا آنسوی جنگلها

 با من بیا

 از پشت این ابرهای سیاه

 که تلخی به کاممان کرده

.بیآ همراه این پرنده ها

در آنسوی این دنیآ

چگونه بال می گشایند

چگونه شهد زندگی را می ربایند

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:48
توسط نوید موضوع: |

 بخوانیم وتعمق کنیم که عمق درد تا کجاست٬آنانی که بر طبل جنگ میکوبند آیا از عوارض آن خبر ندارند؟.

اینجا بخوانید (پست یکشنبه بیست و سوم تیر 1387)یکی ازصدها عوارض آن.

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:43
توسط نوید موضوع: |
سی سال گذشت٬ اما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.نه از زخم ها نه از درد ها ونه از تجربه های گذشته نمی خواهیم درس بگیریم٬که بازم هم میخواهیم با همه بازی کنیم  وبا همه سرنوشتها شوخی وشاید فکر میکنیم با حادثه آفریدن قهرمان میشویم.تازه به چه قیمتی؟!حال از اینهمه تکرار وخبط بهم میخورد. خیلی از مردم دنیا خوب صلح را می فهمند٬حتی برای مردم آن سر دنیا.

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:52
توسط نوید موضوع: |
زن ومرد اغلب بی توجه به تفاوتهای بنیادین جسمی و روحی خود با هم برخورد می کنند.هنگام بروز اختلاف بین مرد وزن٬بی توجهی به تفاوتهای فیمابین روابط آنها را تیره تر وحل مسائل را دشوارتر می گرداند.برای همه ما اتفاق میافتد که از همسرمان گلایه وشکایت داشته باشیم.باعث اغلب این شکایات انتظارات بیجای ما است.زیرا اگر ما چیزی را که میخواهیم او نخواهد٬ گله مندمیشویم.اگر احساس ما را نداشته باشد شکایت می کنیم .به غلط از همسرمان انتظار داریم که نحوه اظهار علاقه اش به ما میبایست همچون خود ما به دیگران باشد.ابراز محبت از نوعی دیگر ما را می رنجاند.ما تفاوت هایمان را از یادبرده ایم .مرد وزن اندیشه یکسانی ندارند.ابراز احساسات ونوع مقابله با مسائل آنان یکی نبوده ومتفاوت هست.اگر تفاوتها را بشناسیم وبخاطر بسپاریم قادر به حل مسائل زندگی خانوادگی خود خواهیم بود.فراموش نکنیم که از جهاتی مرد مریخی وزن ونوسی است.با همان اختلاف فاصله ودوری بین دو سیاره.    (از کتاب مردان مریخی زنان ونوسی)

پی نوشت: به گمان وتصور من چون نویسنده این کتاب خارجی هست  طبعآبا توجه به شرایط اجتماعی واقتصادی زندگی  وکشور خودش که طبعآ بهتر از ما بوده این موارد رو نوشته.حال باید گفت وای به حال زنان ومردان ما که در زندگی روی هر بندش مشکلات وموانع  دارند.

خیلی از زنان در دوجبهه٬ کار در بیرون یا شاغل وهمینطور  کار در  خانه

اینهمه آدم  اما احدی به این ذوج نگاه نمی کنند

اینهم تصویر دوخانه وبا دکوراسیون بسیار زیبا٬امیدواریم روابط ساکنان این  دو خونه به اندازه منزلشون زیبا باشه


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:12
توسط نوید موضوع: |
تمام امروز تصمیم داشتم برای شما از خاطره خوب آنهم عاشقی های دوران جوانی وحتی غلط نکنم باید بگم نوجوانی میخواستم بنویسم.ولی وقتی وارد وبلاگها شدم دیدم مناسبت داره با هیجده تیر٬دیگه دست و ودلم نرفت برای اینکار .

اما آخرین خبرهایی که در ذهنم از یک ساعت پیش نشسته:

اجلاس سران گروه هشت كشور صنعتى جهان در حالى قرار است در جزيره هوکايدوى ژاپن برگزار ‌شود كه هزاران نفر در اعتراض به اين اجلاس تظاهرات كرده‌اند.

در دانمارک پدر ومادری که دوفرزندشان که یکی از آنها شاید تا حدودی مشکل  جسمی(عقب افتادگی) داشته واز طرف ان پدر ومادر تنبیه می شدند به حکم دادگاه ۲ سال زندان وبچه ها هم از آنان گرفته وبه کمون سپرده میشود (حدودآ شهرداری ما) البته نه مثل شهرداری ما که از وظایف اصلی خودش مونده تا چه برسه به این حرفا. در اینجا معمولآ تنبیه بچه ها بسیار بد وزشت شمرده میشود ودر حد جرم.نه به قصد کشت زدن. تنبیه معمولی در حد کمی بیشتر از بکن یا نکن  همرا ه بافشار یا تنبیه وزدن باشه....

یاسی(یاسمین) گلم   دخترخوب سرزمین ما در یکی از آخرین پست ها کامنت زیر رو برام گذاشت منهم حواسم بود واز یادم نرفته بود٬منتها داشتم در کامنتهای قبلی سالهای گذشته میگشتم که یکی از دوستان که در ایتالیا زندگی میکنه نوشته وسئوال کرده بود  که در ایتالیا در یکی از روزنامه های مهم  اعلام کرده بودند که مردم دانمارک از شادترین مردم دنیا هستند٬ وسئوالش این بود با توجه به اینکه من اینجا زندگی میکنم آیا صحت داره یا نه؟مقداری گشتم اما نتونستم پیداش کنم.میخواستم هر دو کامنت را بذارم وبعد مطلب یا پاسخی بنویسم.

کامنت زیر مربوط به یاسمین هست:

دیروز تو مجله موفقیت خونده بودم که مردم کشور دانمارک نسبت به بقیه کشورهای دنیا بیشتر از همه احساس خوشبختی میکنن.بیخود نیست..دلیلش اینه که دایی نوید اونجاست آخه.

یاسی عزیز نمیدانم چگونه برات بنویسم٬ هر چه از اینجا برات بگم کمه. من آدمی نیستم که با دیدن زرق وبرق هایی خودم روببازم٬اما به واقع به جز مواردی که در اینجا ممکنه از نظر فرهنگی برای ما با دیدگاه و اعتقادات ما نخونه٬اینها از زندگی وسطح فکری بالایی برخوردارند٬این جمله شاید برای منهم سنگین باشه اما باید پذیرفت واذعان کرد. از کجاش برات بگم؟ از عشق واحترام به هم یا از مسئولیت پذیری در کار؟ از شنیدن همدیگر وطرف ارتباطی شون یاپذیرفتن آدمها با هر عقیده وتفکری ویا هر رنگ وپوستی؟.از مستقل بار آوردن بچه ها وفرزندانشون یا آرامش اجتماعی وقانونشان.از کمکهای هزینه تحصیلی که به دانشجویان ومحصلین میکنند ویا از مسئولیت پذیری وبا عشق وعلاقه کار کردنشون.از بهداشت یا رایگان بودن بسیاری از هزینه های پزشکی شون؟از نقش و امکانات ورزشی شون یا  دوچرخه سواری روزانه وممتد از حداقل ۴ ساله تا ۸۰ ساله شون(دختر یا زن تا پیر مرد)؟ از کارکردن حداقل تعطیلات تابستانی دوران محصلی شون یا از بی آلایشی وکار را عیب ندانستن شون؟ ودهها ویا صدها نمونه دیگر.بذار از اینهمه در این پست یک نمونه برات ذکر کنم٬وقتی میبینم در صبح زود ویا نزدیکهای نیمه شب حدود ساعت ۱۲ دختران بسیار زیبا ویا زنان زیبا با آرامش در خلوت ترین ساعت ومناطق به سر کار یا از سر کار برمیگردند بدون هیچ ترس وواهمه  وبا آرامش٬ آنهم شاید کلی از بدنشون نمایان هست٬ به من هموطن تو حق بده به یاد  تهران پایتخت ایران در روز روشن  که اصلی ترین خیابانها وقتی زنی حتی با بچه وفرزندانش هست ٬دهها اتوموبیل زیر پایش ترمز می کنند آنهم.... اینجا وقتی در قطار می نشینی با فاصله یکمتر وبعضی اوقات کمتر تن وبدن آن دختر یا زن نمایان هست٬ چیزی که هر گوشه اش برای  دختر یا خواهر یا مادر هموطنم جرم هست٬من اصراری برای این نمای تن برای دخترم یا خواهرم ویا زنان کشورم ندارم. اما در اینجا دریغ از یک نگاه بد ودر آنجا با همه متانت وپوشش٬ همجنسان من چه حریص ودریده! ونگاه زشت وآلوده .گاهآ خیلی هم ادعا داریم.گفتم قطار باید ساعتها در مورد سرویس وترابری ایاب وذهاب  اینان توضیح داد.

یاسی جان ایکاش فقط اینها بود.دوستان خیلی اوقات از من می پرسند ویا می گویند توضیحی در مورد این عکسهای زیبا بدم.بذار اینجا بگم خیلی از این عکسها را من به واقع در روز مره خودم می بینم ودقیق می شوم وحس ولمس میکنم به خیلی از زیبایی ها-شادیها وزندگی هاشون غبطه میخورم نه از روی حسادت بلکه از روی خوشحالی ولی غبطه اش بیشتر برای کشور وهموطنامون که چرا نه؟شاید این عکسها به نوعی تفاوت را نشان میدهد.

با امید که بهتر شویم با امید که به جلو برویم. راستی در ایران که بودم از مجله هایی که دوست داشتم ومیخواندم یکی همین موفقیت بود ودیگری تدبیر.تدبیر را برای کارم میخواندم وموفقیت را برای ارتقاء وحفظ روحیه....

مواظبت وهمراهی معلم ها وپداگو ها در طول روز در بیرون از مراکز آموزشی برای کودکستانها.توجه به محل ایستادن آنان برای مراقبت بکنید

ورزش وآرامش:محیط اجتماعی هم خانه من هست

مناطق مسکونی وروابط خانوادگی همراه آرامش

 


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:39
توسط نوید موضوع: |
به علیرضای عزیزکه دوران سربازی اش را طی میکند٬گفته بودم که یه خاطره ایی از سربازیم تعریف میکنم.البته خاطرات نوجوانی وجوانی  ودوران زندگی بیشمار هست که هر کدام بنا به شرایط وحال وهوای اینجا به سراغم می آد٬گاهآ بنظرم بسیار زیباست٬ بخصوص شاید شخصیت ونوع تفکرم خود را پیش رویم میگذارد.امروز اگر خلاصه کوتاه٬ اولین خاطره به پایان رسید ٬دو می را نیز خواهم گفت واگر نه که به بعد واگذار میکنم.

دوران اولیه آموزشی را درپادگان کرج خدمت میکردم وآنهم در سن ۲۱ سالگی٬ وبهر صورت برای همه جوانانی که از نعمت پدر ومادر وعشق وعلاقه اونا برخوردارند و در منزل همه جوره نازشان خریدار دارد ویا آنان نمیگذارند که دست به سیاه وسفید بزنند ویا خودشان کوتاهی میکنند.یه مقداری اوایل سربازی شاید سخت بگذرد البته فقط چند روزی یا چند هفته ایی بعد جا می افتند.منهم از این قاعده مستثناء نبودم.روزهای اول قدم رو و  رژه و سینه خیز وکلاغ پر(نمیدونم هنوز هم این اصطلاحات هست یا نه) و..... آنچنان خسته ات می کند که ساعت ۹ یا ۱۰ شب که خاموشی هست زود وراحت خوابت می برد بخصوص که در جاهای گرمسیر یا سرد سیر خدمت کنی  خودش حدیث دیگریه.

تازه چند هفته ایی بود که با محیط عادت کرده بودیم و در هر گروهان  که شامل ۲۱۰ نفر بود از همه شهر ها واستانها  هم خدمت بودیم از شمال تا جنوب ومرکز کشور واز غرب تا شرق:گیلانی وتهرانی- کرد و خوزستانی تا آذری و لر وتا خراسانی واصفهانی وشیرازی.........

عصر هانظافت عمومی بود ویا شخصی یعنی از محوطه پادگان  تا واکس زدن کفشهای بزرگ سربازی وغیره.اونروزعصر داشتیم جلوی آسایشگاه خودمان کفش ها رو واکس می زدیم وگروه گروه که از ۲ یا ۳ نفره گرفته تا ۷ یا ۸ نفره داشتیم صحبت وخنده وشوخی میکردیم واز هر دری٬ واستراحتی هم بود برای یک روز پر  تحرک و رفع خستگی.بچه ها هر کدام در حال وهوایی بودندو یهو دیدیم یکی از  بچه های کرد بلند بلند صحبت میکند وحریف می طلبد٬ وبه قول معروف کر کری میخواند٬قد وقواره سالاری داشت چار شانه وبلند قامت بود وبقول معروف نفر اول  ردیف صف گروهان و اولین نفر صف بود٬یادم نیست  شاید قدش ۲ متر یا کمی بیشتر بود.البته از  این رجز خوانی ها در بابهای مختلف  ورزشی گرفته تا فنی وعلمی داشتیم وجوان بودیم جویای نام.او مدعی بود که در  ورزش کشتی کسی نمی تواند حریفش باشد  وبه قول کشتی گیر ها پشتش را به خاک برساند .خلاصه اینها می تواند طبیعت  وغرور جوان باشد.خب در آن جمع دوستان وهم دوره های سربازی همه گوش میکردند یا چیزی می گفتند به شوخی ومی خندیدیم.نمیدانم چه شد که به ذهنم رسید به او پاسخ مثبت بدهم و خود را حریف او بخوانم! اول در ذهنم مرور کردم که با قد وقواره واندامی  که این حریف دارد آیا میتوانم یا نه.(نا گفته نماند که در دوران بچگی ونوجوانی در منزل هرازگاهی که  بازیهای دیگر لطفی نداشت ویا باران می آمد ویا جو گیر مسابقات کشوری ویا آسیایی کشتی میشدیم٬ با توجه به اعتراض ودادو فریاد های مادر که میدانست آخر وعاقبت کشتی من وبرادر بزرگم به دعوا ویا جر وبحث داوری می انجامد وغیره٬که بعضآ هم خواهر کوچکتر  داوری وقضاوت کشتی ما را  به عهده داشت٬ هم باید کشتی می گرفتیم وهم به او خط می دادیم تا داوری کند٬خلاصه تشک های خواب که مادر مرتب چیده بود روی زمین اتاق می انداختیم وساعتها وچندین دور کشتی می گرفتیم).

بر گردیم به اصل داستان وقصه ما:با خودم گفتم اگر تو از این حریف شکست بخوری چیز عجبی نیست وچیزی هم از  دست نداده ای٬اما اگر....... کار بزرگی در جمع دوستان وهمدوره ها وکرکری خواندن این هم خدمتی سربازی کرده ای.

هنوز  اعلام آمادگی خودم برای کشتی گرفتن با این حریف از دهنم بطور کامل بیرون نیآمده بود که  که با هلهله وشادی بچه های گروهان  وسریع دور هم گرد نشستند روبرو شدم (حدود ۲۰۰ نفر)٬دیگر راه فراری هم نبود٬پای حرفی که زده بودم باید می ماندم٬بچه ها وهمدوره ایی ها هم برایشان جالب بود ونشاط آور.هم تفریحی بود در عصر یک روز سر بازی وهم شاید زیاد به نوعی از همآورد طلبی اینچنین این همدوره ودوست خوششان نیآمده بود وشاید هم من را در حد همآوردی یک هموطن کرد سلحشور با آن اندام بلند وستبر نمی دیدند.البته نه اینکه در اندام وقواره من اشکالی وشکی باشد.بللکه از قدیم الایام هموطنان کرد ما زبانزد در این موارد بودند.

خلاصه صدای هورا واحسنت وآفرین هنوز که دست مان به هم نخورده بود  از هر طرف می آمد٬با توجه به قد وشرحی که در بالا دادم میدانستم اگر از نزدیک وگلاویز با هم کشتی بگیریم برنده او خواهد بود وخیلی زود بر من مسلط خواهد شد وترجیح دادم با فاصله با او کشتی بگیرم واز یک فرصت برای گرفتن پاهای او که برای من با توجه به قدم ۱۷۴سانتیمتر در مقابل ۲ متر راحتتر بود استفاده کنم وپاهایش را بالا بکشم وتعادلش را به هم بزنم٬ . خیلی سریع در اولین فرصت اینکار را عملی کردم ونا باورانه به نتیجه رسیدم٬البته اوهم انگار باورش نمی شد٬ وبا سرعت من نفهمید چه اتفاقی افتاده است.وقتی تمام شد وبلند شدیم تمام آسایشگاه پادگان وحتی بچه های گروهان دیگر بابت دیدن این همآوردی مسرور شاد بودند.منهم بشدت شاد وخوشحال بودم وبچه ها هم کلی تحویل مون گرفتن. دوست وحریف همدوره ایی  حالی دیگر داشت چون برایش گران تمام شده بود .خواست تا همان  لحظه یکبار دیگر تمدید شود وکشتی بگیریم ٬اما من  که میدانستم بار دیگر ممکن هست به این نتیجه نرسم قبول نکردم ودوستان هم همینطور.

 

 


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:53
توسط نوید موضوع: |
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،

به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟

                                  یغما گلرویی

 


 


+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:41
توسط نوید موضوع: |
ایکاش میشد به جای توجه ومتمرکز شدن به اینهمه معضل ودردسرهای گوناگون وموانع و...٬

چیزهای خوب  از محیط ودنیا یاد بگیریم وبکار ببندیم تا زندگی رنگی دیگر به خود بگیرد.


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:16
توسط نوید موضوع: |
 

              اندیشه ها،فیلتر نمی شوند!

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:10
توسط نوید موضوع: |
 خیلی اوقات به گمان خودمان٬ خود را مرکز هستی واین عالم میبینیم ومحور برای همه! فارغ از اینکه ما یک واحد از شمار همه آدمیان جهانیم.به مثابه یک درخت از همه این درختها ویایک کبوتر از این همه کبوتران ویا مورچه ایی در میان این همه مورچه و درمیان این جهان پهناور.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:17
توسط نوید موضوع: |
در یکی از این سایتهای ایرانی که روزانه سر میزنم٬هموطنی سئوال زیر را کرده بود وشاید هم از سر گلایه.به نظر من متاسفانه در کشور ما اینقدر در اینروزها در گیر مشکلات زندگی شده ایم که بعضآ اولویتها از دستمان در رفته  ویا اصلآ در خیلی موارد هم شاید فراموش کرده ایم.این مورد که در خیلی از کشورهای در حال رشد ویا پیشرفته مطرح بوده وهست  وراههای مناسب عملی برایش انجام شده ٬از آن نمونه هایی است که در کشور ما بدلیل مشکلات زیاد فراموش شده وهیچ توجهی به آن نمی شود وطبعآ راهکاری هم نیز نداشته .

سوال:چرا در كشوری مثل ایران با یك فرهنگ قوی و ارزشی كه در آن برای سالمندان وجود دارد روز به روز ذر ایران خانه های سالمندان جدید افتتاح میشود؟چرا روز به روز تعداد بزگوارانی كه به این مراكز برده میشوند افزایش پیدا میكند؟

دوست من  باید گفت که نوع زندگی  در کشورهایی مثل ما به مرور با ورود تکنولوژی وشکل کار در شهر های بزرگ  ونوع تشکیل خانواده وزندگی در این عصر با گذشته ما فرق می کند.در گذشته یک پدر  در بیرون کار میکرد ومادر هم درخانه ایی بزرگ٬فرزندان -عروسها وپسران که بودند در آن خانه که هیچ ٬ نوه ها هم جا می گرفتند.اما نوع زندگی ما امروز در یک خانه کوچک آپارتمانی که زن ومرد آن هم  که کار میکنند وفرزندان هم از شروع سالهای اولیه زندگی به مهد کودک-آمادگی  وغیره...... حالا آیا جدای مسائل اخلاقی وپذیرش  طرفین یعنی مادر زن یا مادر شوهر وتفاوتهای آنان در مسائل زندگی آیا میشود انتظار داشت که با شکل جدید زندگی که شرحش در بالا گفته شد این دو نسل با هم زندگی راحتی داشته باشند در صورتی که نسل قبل ویا مادر وپدران ما هر روز که پیر تر می شوند نیاز به مراقبت ونگهداری دارند و درحوصله شان تحمل دنگ وفنگهای زندگی امروزی وشلوغی ونوع تفکر  زندگانی امروزی را نمی پذیرد وطبعآ دچار مشکل واصطحکاک می شود.در کشورهای اروپایی همین خانه سالمندان که تو نامش را بردی به بهترین شکلی با توجه به فرهنگ ونیاز های سالمندان با بهترین امکانات وروش های صمیمی که احساس دوری خانواده را نکنند مهیا کرده اند وفرزندان نیز همیشه در دسترس شان می باشند واین مشکل  وجود ندارد.حتی پول آن از منبع در آمد وبازنشستگی خود آن سالمند پرداخت میشود.یادمان باشد نوع زندگی این عصر تغییر طبیعی زندگی ایی هست که به آن روی آورده ایم .اگر نه باید بر گردیم به گذشته از روابط کار ومسکن وخانواده تا.....


+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:4
توسط نوید موضوع: |

navidam

نوید

navidam

http://navidam.blogfa.com

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog