|
امروز وقت برای دندونپزشکی داشتم٬ وچهل دقیقه زودتر از کار تعطیل میکنم تا به موقع به اونجا برسم ٬هوا با نم نم بارانش واین دما بیشتر منو یاد شمال میندازه٬ در اینجا اینروزها به سرعت به سمت پاییز میریم٬ برگهای درختها تا میتونستند به رنگ زرد وقهوه ایی تبدیل شدند وخیلی هاشون هم با کوچکترین وزش بادی به خاک می افتند٬ خلاصه همونطوریکه در پستهای قبلی گفتم به همون شکل با انتخاب اتوبوس وقطار به شهری که باید برای دندونپزشکی برم می رسم البته فقط با ۵ دقیقه تاخیر که از قبل میدونستم٬دکتر منتظر من هست ومعذرت خواهی برای ۵ دقیقه میکنم وکار ترمیم شروع و حدود ۳۰ دقیقه تموم میشه٬ با اینحال برای رفتن به کلاس زبان که در همین امروز وهمین حوالی هست باید منتظر باشم٬چونکه شروعش حدود ۲ ساعت بعد هست٬ترجیح میدهم در این فاصله و وقت به کتابخانه شهر بروم که هم دسترسی به کامپیوترهست و هم کتاب وهم روزنامه های ایرانی وکتابهای دیگر.از ساختمانپزشکی که بیرون می آیم به یکی از دوستان کرد همکلاسی زنگ میزنم تا ببینم که کی می اید ویا اینکه نکند کلاس تعطیل باشد ومن خبر نداشته باشم ٬ همینطور که دارم با او صحبت میکنم که می گوید میایم اما کمی دیر٬به فاصله ایی می بینم٬ ناتاشا همکلاسی قدیمی من که یه دختر زیبای تایلندی هست دارد از جلو می آید ولبخند میزند ومن هنوز دارم با تلفن صحبت میکنم به علامت سلام سر تکان میدهم٬نزدیکتر که می آییم هر دو روبروی هم می ایستم تا صحبت کنیم٬خیلی وقت هست که دیگر ندیدمش در کلاس٬ مکالمه تلفنی را زودتر قطع میکنم٬وحال واحوال میکنیم٬از هر طرف٬خیلی زود احساس میکنم ناتاشا آن دختر شاداب در کلاس که همیشه میخندید ویا لبخند روی لبش بود نیست! و کمی هم چاق تر شده حتی رنگ پوست صورتش کدر شده می پرسم چرا کلاس پیدات نیست؟توضیحی میدهد اما انگاری متوجه نمی شوم ٬میگویم از سر کار میآیی؟ میگوید مدتی هست که کار نمی کنم ٬با اینحال دنبال کار هستم٬از من می پرسد شرکت شما چی؟ میگویم الان که نه نمی خواهند ٬ممکن هست در آستانه سال جدید.....
کمی از ساعت کار وچند وچون شرکت ما میپرسد ٬ که برایش توضیح میدهم ٬میگویم چرا ناراحت ونگران به نظر میرسی٬میگوید با شوهرم مشکل دارم وگرفتار شدم.او الکلی هست ودیوانه٬او تا می تواند می خورد وبعد هم داد وهوار راه میندازد ودرها رو بهم میکوبد...............می گویم اقامتت چی؟میگویددوسالی مانده است٬می پرسم چند سالش هست شوهرت؟میگوید۵۳ سال٬(ناتاشا حدود۲۷ سالش هست)٬الان کجا میرفتی؟ میگوید دنبال بچه ام به مدرسه؟میگویم چند سالش هست؟پاسخ می دهد ۶ سال٬.آیا از این همسر دانمارکی ات هست؟میگوید نه از همسر قبلی ام که در تایلند هست..................................میگویم نگران نباش تو هنوز جوانی فقط مواظب خودت باش٬خوشبختانه اینجا دانمارک هست٬مورد اقامتت حل باشد٬بقیه موارد به نفع توست. ابراز خوشحالی میکنم وبرای خداحافظی آماده میشوم٬میگوید سعی میکنم بزودی دوباره کلاس بیآیم.میگم خوبه!شماره تلفونش را میدهد ومی گوید یادت باشه اگر شرکت شما یا جای دیگه پرسنل خواستن به من خبر بده.میگویم باشه حتمآ.خدا حافظ وبه امید دیدار. پ-ن:خب دوستان عزیز به محض اینکه به مدرسه زبان اومدم با معلم زبانمون که یه خانوم دانمارکی بسیار خوب هست وناتاشا رو میشناسه وبا مشاور دولتی اون هم ارتباط داره صحبت کردم٬فوری زنگ زد بهش وقرار گذاشت تا از نزدیک با هاش صحبت کنه وبه او کمک کنه.
هر چه بود
همانند دیواری قد کشیده به فلک ویا گنگی واژه های مبهم ویا سرنوشت محتومی که رقم خورده باشد وکاری نتوان کرد٬ را میماند انگار باید در این چنبره شکیب به انتظار می ماندیم آن انتظاری که تمامی نداشت بغضهای فرو خورده ایی که با تار وپود تن و هستی مان گره وپیوندشیمیایی ساخته بود تصور رهایی از این باغ مخروبه که شبپره ها به پرواز در آمده بودند و آواز شوم میخواندند دشوار می نمود گر چه حادثه بس گران بود و در مخیله نمی نشست اما حاصلش شکفتن از نو وآغازی دیگر شد
نه به خاطر آفتاب نه بخاطرحماسه
به خاطر سایه بام کوچک اش به خاطر ترانه ایی کوچکتر از دستای تو نه به خاطر جنگلها نه به خاطر دریا به خاطر یک برگ به خاطر یک قطره روشن تر از چشمهای تو نه به خاطر دیوارها به خاطر یک چپر نه بخاطر همه انسانها به خاطر نوزاد دشمنش شاید نه به خاطردنیا به خاطر خانه تو به خاطر یقین کوچکت که انسان دنیایی ایست به خاطر آرزوی یک لحظه من که پیش توباشم به خاطر دستهای کوچک ات در دستان بزرگ من ولبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو بخاطر پرستویی در باد هنگامی که توهلهله می کنی به خاطر شبنمی بر برگ هنگامی که توخفته ای به خاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببینی به خاطر یک سرود به خاطر یک قصه در سردترین شبها تاریکترین شبها به خاطر عروسکهای تو نه به خاطر انسانهای بزرگ به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند نه به خاطر شاهراه های دور دست به خاطر کندوها وزنبورهای کوچک به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام به خاطر تو٬به خاطر هر چیز کوچک وهر چیز پاک به خاک افتادند به یاد آر عموهایت را می گویم از مرتضی سخن می گویم
بله خونه ما در یکی از کوچه های قدیمی شهر بود٬ اونهم از همون کوچه هایی که داریوش میخوند٬بن بست٬اما دیواراش کاهگلی نبود وتشنه هم نبود برای اینکه درشمال بود وحتی از روی سفالهاش وحتی سنگهاش سبزه وگیاه می رویید.هر چند که در خشک زارو کویر هم گیاهان وگلها می رویند حتی از میان سنگهای سخت.البته این خونه ایی هست که من بیشتر یادمه٬زیراسالهای زیادی با پدر ومادر وخواهر وبرادر در اونجا خاطره داریم.و از همون دورانی که در پست قبلی گفتم٬ وبعد ها از اونجا رفتیم به این عمارتهای جدید٬در این کوچه که طویل بود وعریض نبود٬شایدحدود ۳ متری عرض آن میشد(به ندرت جاهایی ۴ متر) وخیلی طولانی٬در همون کوچه از فوتبال بگیر تا والیبال بازی میکردیم ودوچرخه سواری هم در همان کوچه با کمک اون دیوار ها یادگرفتیم ٬در اون کوچه به دنیا نیومدیم٬ اما بزرگ شدیم وکوچه شبیه رودی بود که از اونجا ٬میخواستیم به دریا برسیم٬اما هنوز هم انگاری عاشق رود مونده ایم.
خونه با حیاطش ودرختهای سیب وهلو و گوجه سبزش٬ واز همه مهمتر با حوض وسط حیاط وماهی های قرمزش٬پر از خاطره بود٬عطوفت ومهربانی......بزرگترین سرمایه هایی بودند که از پدر ومادر به ارث بردیم٬هنوز گل شمعدانی در هر کجای این دنیا که ببینم به یاد مادر وگلهایی که درباغچه این خونه کاشته بود ویاد حرفش می افتم٬بلآخره پدر در همین خونه دنیا رو ترک کرد ورفت و من در اون سال سربازی بودم٬موقع رفتن به سربازی وقتی بغلش کردم بوسیدمش٬گفت به امید دیدار٬ که دیگه دیداری نبود٬اما مادر با ما بعد از اون یه ده سالی موند.خواهر وبرادرها تعریف میکردند که پدردر روزهای آخر دست مادر را می بوسدومیگوید:اختر اگر در زندگی بامن سختی وناراحتی کشیدی٬ویا ازمن بدی دیدی٬ منو ببخش. امادر همین کوچه بودیم که خیلی از عشقها به سراغمون می اومد٬واین دفعه عاشق سوری شده بودم. پ-ن:برای پیشگیری از هر گونه سوءتفاهم باید بگم این سوری اون سوری نیست٬اون سوری از من سه الی چهار سال بزرگتر بود٬در ضمن مجید دقت بیشتری بکنه وانتخاب.تا بریم براش زن بگیریم.
عشقهای دوره جوانی(بخوان کودکی)عالمی داره٬در دوران ما٬که در آن سنین نمی فهمیدیم اصلآ چرا باید عاشق بشویم وفلسفه اش چیست٬ ولی الحق دست به عاشق شدمان خوب بود٬هر کی را می دیدیم دل می بستیم وعاشق بودیم ودل مان تپش وضربانش تند میشد. از شما چه پنهان از همسایه بغل دستی تا یک یا چندین کوچه بالاتر تا فامیل و.........
حالا که فکر میکنم بعضی اوقات میگویم شاید مقصر این سریالهای تلویزیونی ٬یافیلم های سینمایی بود چه از نوع ایرانی اش مثل مراد برقی وهمسفر ٬ویا از نوع خارجی اش مثل love story........ تازه باهمه اینها در آن دوران یه حساب کتابی داشت٬نت وچت ومیل وموبایل هم که نبود وکلی مشکلات داشتیم٬اما اینروزها عشق وعاشقی ها هم یه طور دیگه است٬ من نمی خوام به این مسئله اعتراضی بکنم٬ چون میدونم دور وحوالی وبلاگ من جوون زیاده و مورد تحریم واعتراض ممکنه قرار بگیرم.اما شاید این پست به دودلیل اومد رو ودر روی صحنه!یکی اینکه قبلآ به تعدادی از دوستای وبلاگی جوون قول داده بودم که بعضآ هم پیگیری میکردند ویکی هم اینکه این ناصری خودمون هم جدیدآ یه بررسی به من داد که مقداری من انجام دادم وگفتم بهترین موقع هست که عشق رو بیآریم در صحنه ومقداری با دوستان روش کار کنیم که ببینیم به چه سرنوشتی دچار شده . .پس اول از همه من خودم از عاشقی اون دوران که تعدادش یادم رفته میگم(دون ژوان واقعی).اولین باری که حس کردم عاشق شدم حدود۱۳ سالم بود و آخرهای سال تحصیلی ابتدایی که باید میرفتم دبیرستان٬اونهم عاشق یه دخترحدودآ همسن وسال خودم ولی هم هیکل وقد از من بزرگتر٬خب از نظر خانوادگی آشنایی ورفت وآمد داشتیم٬ وچون در یک سطح کلاسی ودرسی بودیم٬ خواندن درس و.. کمک کرد که بیشتر نزدیک شویم٬زهره با قد بلند وموهای چتری ( اگر اشتباه نکنم چیزی شبیه مری ماتیو خواننده غربی که البته او قدش بلند نیست) دختر یک معمّم با خانواده پر جمعیت بود٬پدرش در همان سال نمی دانم چطور شد که یا خلع لباس شد ویا اینکه خودش از لباس روحانیت بدر آمد ودر بازار مشغول کار شد.عشق وعلاقه من وزهره خیلی زود همه را متوجه کرد٬ولی خیلی طول نکشید ودر نطفه خفه شد ویا اینکه به یغما رفت٬در تابستان وپایان سال تحصیلی به مسافرت دوماهه رفتم آنهم نه چندان دور٬بلکه به شهر متل قو که سلمانشهر امروز خوانده میشود٬وقتی پس از دو ماه برگشتم از زهره خبری نبود٬ واورا در سن ۱۵ سالگی شوهرش داده بودند٬هیچ راهی هم نمانده بود و با همسرش از شهرمان هم رفته بود.فقط پیغامش را از خواهر بزرگترش دریافت کردم. حالا غصه نخورین از این عاشقی ها زیاد داریم.آنقدر که مادر خدا بیامرز یه روز صداش در اومد و به من گفت: هر آنکه اول عشق است شتاب مکن تو هم به مطلب دلت میرسی اضطراب مکن پ-ن:عکسهابا توجه به خواست مجیدشر وسوری عزیز تعویض و گذاشته شده.
خب دوستان اینروزها نت ام قطع شده بود واگر بهتون سر نزدم یا اینکه بعضآ سوالی کرده بودند ومن جواب ندادم منو ببخشین.
اما این یکی دو روز هر چی مطلب بود بهم حمله ور شده بودند که بیارمشون اینجا براتون بنویسم٬ولی حالا که اومدم پای نت یا همون پای تخته موندم که کدومش رو بنویسم وخیلی هاش هم دم بریده شدن! اونهم واسه اینه که من خیلی اوقات دوست ندارم که یهو چیزهایی بنویسم که شاید از نظر اجتماع ما کمی مذمت شده باشه یا عیب باشه ویا اینکه نمیدونم چی باید گفت .یا چه کلمه ایی بذارم یا بکار بگیرم. خب در پست قبل از هوای خوزستان که خودتون هم آگاهید گفتم٬وقتی زمانیکه برای کارهای مهاجرتم میرفتم به سفارت دانمارک در تهران٬معمولآ صبح نسبتآ زود هم بود ٬وقتی می رسیدم همیشه تعدادی یا انجا بودند ویا بعدآ تعدادی اضافه میشدند وتا نوبتها که برسه کلی هم آشنایی وصحبت میشد وبا آدمها وشرایط های مختلف هم آشنا میشدیم٬و در این میان به تبادل نظر هم می پرداختیم ٬زیرا که تعدادی هم بودند که اقامت یا مهاجرت دانمارک رو داشتند وبرای انجام کارهای دیگر اداریشان می اومدند٬در یکی از این روزها جوونی حدود۲۵ الی۳۰ ساله بود که میگفت اقامت در دانمارک رو داره و میخواد برای مهاجرت امریکا اقدام کنه.خب طبیعی بود منهم ویا دیگران ازش سئوالهایی میکردیم که چطوریه؟ این جوون رعنا هم که نامردی نکرد٬کلی نظرات داد بخصوص از مردم اینجا که چقدر سردند وهمینطور از هواش وتازه میگفت اینجا ۶ ماه شب هست و۶ ماه روز وسرما که دیگه نگو ونپرس! گفتم خدایا دیدی چه بلایی سر ما داری می آری؟من که حدود ۶ سال در گرمای خوزستان ودر یک کار پروژه ایی اونهم جدای همه مشکلات ٬با مار وعقرب هایی که کشنده هم بودند همنشین کردی٬حالا دوباره میخوای این تن نحیف رو ببرم تو سرما ی یخبندان قطب شمال واونهم ۶ ماه ۶ماه روز وشب ام اینطوری؟!!!!! اما چاره ایی نبود ٬بالاتر از سیاه رنگی نبود و خانه ام از پای بست ویران شده بود٬نه سرمایه کلانی بهم زده بودم که نگران باشم ونه........چیزی نداشتم که ببازم یک تن وهمون تجربه هایی که برایتان کم وبیش گفتم.البته در هر کدام از این سطور کلی داستان وحدیث نهفته٬ وّ باید وقتی باشد حوصله ایی ازشما ومن٬بهمین خاطر اجازه بدین یه چیز جالب وخنده دار براتون بگم که خیلی اوقات یادم می آد٬ خودم میزنم زیر خنده. خب اوایل که اینجا اومده بودم٬ هر چیزش جالب وتازگی خاصی داشت٬ وتازه گی اش در حد همون مسایل مذمت شده در اجتماع ما واز همون قبیل بود ٬هر چند که من دوران قبل از انقلاب کشورمون روهم دیده بودم ٬اما با اینحال سالهای بعد از انقلاب هم روی ما بی تاثیر نبوده.در همین روزهای تازه اینجا بود که تصمیم می گیرم سینما برم٬ وبعد از مدتها که در کشورمون دنبال سینما وحتی سی دی فیلم هم وقت نمی کردیم بریم٬ یه سری بزنیم سینما .خلاصه بلیط می گیرم ومیرم یه فیلم ببینم ٬بلیط هم لژ در می آد و خیلی با خیال آرامش در ردیف اخر و آنّهم بالاتر از همه منتظر دیدن فیلم میشم٬در همین فاصله تا شروع فیلم یه خانومی هم میاد کنارم می شینه٬بلآخره چراغها خاموش وفیلم شروع میشه٬دروسط فیلم یهو می بینم که صحنه های مذمت شده هی داره زیاد میشه ومن دارم خجالت میکشم٬ وباور کنین من صورتم قرمز شده بود٬درسته تاریک بود ونمیشد صورتم را دید ولی خودم حس میکردم٬وانگهی گوشه چشمم به این خواهر بغل دستم بود ٬ اما انگاری اصلآ اون ما رو داخل آدم حساب نمی کرد ٬ومشغول تماشای فیلمش بود٬ با خودم شوخی کردم وگفتم تو جات اینجا نیست برو بیرون سینما وگناهانت رو بیشتر از این نکن .جدای جالبی این قضییه یه لحظه همونجا به ذهنم رسید انگاری شبیه مستر بین باید با دستام جلوی چشمم رو بگیرم تا خجالت نکشم واین ذهنیت باعث خنده ام شده بود وچون فیلم در اون قسمت خنده دار نبود مجبور شدم لپام رو با دندون فشار بدم تا نزنم زیر خنده. بی مزه که نبود؟ پ-ن با مخاطب خاص:ميگم توي اين دنياي به اين بزرگي هم ما انگاری همو گير آورديم كه سهم هاي زندگي از دست رفته را از هم بطلبيم !
داخل کلاس زبان دانمارکی نشسته بودم٬ تعداد همکلاسی ها درکلاس ما به ده نفر هم نمیرسید٬هرکدام ازکشوری٬ ویا قطعه ایی ازاین کره خاکی که خیلی جاهاش اسفالت شده٬یک پسر استرالیایی٬ یکدختر ۳۰ ساله کوبایی٬ یکدخترجوان کرد ایرانی٬ یک زن آلمانی٬ ومردسوریه ایی٬وآن یکی ها هم ازانگیس و عراق بودند...٬آنروز چون مدتی از ترمهای کلاسی را گذرانده بودیم .چیزهایی از زبان نسبتا سخت دانمارکی یاد گرفته بودیم قرار بود به نوبت پای تخته بیاییم وهر کداممان توضیح وشرحی از خودمون وکشورمون بدیم٬نقشه های مختلف هم که نزدیک وجلوی تابلو از ریلی از بالا آویزان هست خیلی سریع در دسترس قرار میگرفت٬چون اوایل آشنایی با همکلاسی ها با هم وبا معلم بود٬ بطور سمبولیک هم را میشناختیم٬به این شکل که آن عراقی را بااسم صدام٬ وانگلیسی را شاید با تاچر و آلمانی را اسم هلمون کهلن ویا هلموت اشمیت٬آن کوبایی را با نام فیدل کاسترو و.................. اما نمیدانم چرا آن استرالیایی را به نام خودش می شناختیم!نوبت من بعد از آن دختر کوبایی وآلمانی بود٬وقتی پای تابلو نقشه آسیا را پایین کشیدم ونقشه ایران را با انگشت سبابه ام نشان وتوضیح دادم٬دوباره تکرار کردم متولد شمال ایرانم٬ساکن پایتخت ایران بودم وسالهای زیادی هم در اینجا ها کار کردم ٬همینطور که توضیح میدهم٬انگار ذهنم بیشتر از من کار میکند وحرکت انگشتم روی مسیر ونقشه مرور خاطره میکند٬ و بعدبا توجه به سرد بودن نسبی هوای زمستان دانمارک در مورد تنوع وتفاوت هوای مناطق مختلف ایران توضیح میدهم٬ وقتی از هوای۵۵ درجه خوزستان میگویم وهمینطورهوای سرد زمستان همدان و شهر کرد٬برایشان اینهمه تنوع جالب هست٬ ودر آخرمیگویم تنوع جمعیت ما هم به همین مقدار شاید باشد. وقتی خوزستان را بعنوان محل کار ویا گرمای آن نشان میدهم٬یاد آن روز معرفی در قطار بسمت دزفول واندیمشک می افتم.
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟ چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟ سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال نگهی گمشده در پرده رویایی دور پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟ دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست در دل کوچه و بازار شدم سرگردان عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید دست بر دامن خورشید زدم تا بر من عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید حالیا... این منم این آتش جانسوز منم ای امید دل دیوانه اندوه نواز بازوان را بگشا تا که عیانت سازم چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد
راستش نوشتنم نمیاد٬یا شاید از بودن زیادی در نت خسته شدم٬ وشاید هم یه تجدید قوا برای بودن وبیشتر بودن با خودم ودوستان باشه٬ اولش تصمیم گرفته بودم که حد اقل تا مدت زیادی ننویسم وبیشتر هم تاثیر منفی این ملکه عقل یعنی خانوم آرام که بقول یکی از دوستان وبلاگنویس نا آرام بوده است.خیلی فکر کردم که چه موجوداتی.....
بواقع من به خودم اجازه نمیدم که به کسی بی احترامی کنم٬مگر اینکه احساس کنم با یه آدم مغرض یا.... روبرو هستم.ایشان به هر وبلاگی رفته٬ همین هنر نمایی را کرده است.خب اینروز ها می دیدم که دوستان لطف میکنن وسئوال٬ که چرا من نمی نویسم یا آپ نمی کنم٬به قول مجید شر نوشتن عشق میخواهد ومن میدیدم عشقی که در تمام سالهای دوران وبلاگی که بیش از ۵ سال میشه٬چگونه مورد تعبیر /تفسیر ویا برخورد یا....... آدم دیگه قرار می گیره٬خواهش میکنم نگین نه نه مهم نیست وحالا با یک نفر که نباید در وبلاگ روبست وغیره...بهر صورت من حداقل شاید زیادی توجه کردم ویا میکنم٬ نه اینکه قبلآ موارد اینچنینی نبوده٬بلکه فکر میکنم ایشان از نوع خاصش هست وشاید توجه بیشتر نیآز دارد. دیروز وامروز همش در ذهنم می نشینه که ما آدمها چطور تغییر می کنیم٬حتی از هفته قبل هم با دوستی که در ایران هست صحبت میکردیم خودمان متعجب شدیم که چرا تغییر تفکر پیدا کرده ایم٬روزی وروزگاری اعتقاد وباورهایی بود که قبول داشتیم وپافشاری در اون اعتقاد ویا باور وعقیده میکردیم.وامروز خیلی موارد تغییر پیدا کرده است٬البته بخشی از باور واندیشه هامان به لحاظ تغییر سن-اتفاقات ویا حادثه ها ویا تجربه ها تغییر می کند وبخشی هم بنا به نقشی که در اجتماع ایفآء می کنیم.مثلآ وقتی فرزند باشی یا والدین فرق میکند ویا اینکه متاهل باشی یا مجرد ویا اینکه رئیس باشی یا مرئوس٬ ویا شاید هم در مواردی تفاوت داشته باشد اینکه در وطنت باشی یا در مهاجرت٬اما تغییر در باور واندیشه هایی که برایش سالهای زیادی را داده ای وپای فشرده ایی به موارد عدیده بستگی دارد. پ-ن:بعضی اوقات هم تغییر تفکر به دلیل نیاز هست٬شاید تا امروز اگر نیازش را احساس نکرده ایم٬برای اینست که در جایگاهش قرار نگرفته ایم یا در آن نقطه ذهنی وشرایط٬ در این زمینه میشود مثال هایی هم زد .اما بهتر می بینم نظر شما رو بدونم وبخوانم.
سرآن ندارد امشب كه برآيد آفتابي چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي به چه دير ماندي اي صبح كه جان من بر آمد بزه كردي و نكردند موذنان صوابي نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي نفحات صبح داني ز چه روي دوست دارم كه به روي دوست ماند كه برافكند نقابي سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي دل من نه مرد آنست كه با غمش بر آيد مگسي كجا تواند كه بيفكند عقابي نه چنان گناهكارم كه به دشمنم سپاري تو به دست خويش فرماي اگرم كني عذابي دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي عجبست اگر نگردد كه بگردد آسيابي برو اي گداي مسكين و دري دگر طلب كن كه هزار بار گفتي و نيامدت جوابي
راستش امروز چند تا مطلب بود که در ذهنم مرور میشد تایکی رو انتخاب کنم وآپش کنم٬بخصوص وقتی مطلب پدرام عزیزرو دیدم وخوندم نمیدونم چرا برای من یاد آوری داستان وخاطره ایی بود که مدتها به ذهنم می اومد وهر وقت هم که میخواستم آپش کنم مطلب دیگری با اولویت جایش را میگرفت٬شاید حس میکردم کمی شخصی تر است٬ نمیدانم٬ اما وقتی باز هم امروز در کامنتها از دختری بنام آرام برام کامنت گذاشته شد و کلی حرف وحدیث میخواستم٬کامنت رو اینجا بذارم تا همه دوستان ببینن تا نظرشون رو بگن٬ اما گفتم شاید کارم مناسب نباشه وایشان هم زیاد معروف بشوند.فقط همینجا به این دختر گرامی میگم آره تو درست فهمیدی من فقط دوست دارم از من تعریف کنند- ومیخواهم که اطلاعات غلط به خوانندگانم بدم٬اشکالی داره؟شما درستش را در وبلاگتون بنویسیدتا همگان استفاده وبهره ببرند.
آره نوشته های وبلاگ پدرام منو با خودش به هر دلیلی برد در سالهای مدرسه ابتدایی ٬ بخصوص از کلاس سوم تاپنجم وششم که سال اخر دبستان بود.یاد اونروزی افتادم که کلاس سوم٬ اوایل یاد گیری جدول ضرب بود که خانوم معلم من وبهترین ونزدیکترین دوستم را پای تخته برد وبه اینصورت بود از همدیگر مضرب اعداد رامی پرسیدیم وهر کدام که جواب نمی داد باید سرش راپایین میگرفت تا دیگری با کف دست به ماهیچه های گردنش سیلی بزند و اون روز من ۲ بار پس گردنی از رفیق شفیق خوردم آنهم سر مضرب عدد ۴ که در ذهن نمی نشست. چقدر هم ناراحت شدم.ولی سالها با هم رفیق بودیم. بعد ها پیشرفتم در درس به علت اینکه خواهر بزرگم در تهران دبیر وحتی از راه دور هم کنترل ورسیدگی میکرد وتوجه( دوران ابتدایی در شهرستان تحصیل میکردم)به مرور خوب شد تا آنکه از کلاس چهارم به بعد در رده شاگردان ممتاز واول بودم٬ در کلاس پنجم رقابت بسیار شدید بود وآنهم با همشاگردی که پدرش رئیس آموزش وپرورش بود ومدرسه ما یکی از بهترین مدرسه های دولتی٬خیلی کم ویا اندک گوشه چشمی هم بود٬ اما نه زیاد.در ثلث اول که او از مدرسه دیگری انتقال یافته بود من شاگرد اول واو دوم بود وبعد در ثلث دیگر هر دو اول ٬ودر ثلث سوم او شاگرد اول ومن دوم بود.امیدوارم معنی ثلث برای دوستان جدید مفهوم باشد.دوست بسیار خوبی بود ورقیب بسیار قوی هنوز پس از سالها چهره او و خانواده اش از یادم نرفته واین رقابت خوب را٬امیدوارم هر جا هست سلامت وموفق باشد٬اسم وفامیلی زیبایی هم داشت(فریبرز آذرنوش). در همان سال نمیدانم در کدام ترم یا ثلث امتحانات بود که از دست پدرش یعنی رئیس آموزش وپرورش شهر جایزه گرفتیم وجایزه من یک کتاب جیبی جغرافیای جهان بود بسیار زیبا وجلد آبی خوش رنگ٬و خیلی کوتاه و به اختصار ومفید به همراه نقشه قاره ها وکشورها وجمعیت ومشخصات کشور ها را توضیح داده بود ودر داخل کتاب روی جلد مطلب کوتاهی به یاد بود نوشته شده بود٬هر جامیرفتم با خودم داشتم واز هر فرصتی برای خواندن مطلبش استفاده میکردم٬هنوز شاید چند هفته ایی نگذشته بود وخواندن کتاب به اتمام نرسیده بود٬تا آنروز که به تماشای مسابقه فوتبال رفتم وباز هم کتاب با من٬در میان دو نیمه داشتم میخواندم. دوست وهمسایه که از ارامنه بود بهم رسید و کتاب را خواست ببیند ودیدن همان وخوشش آمدن همان٬وازمن خواست که چند روزی بهش برای مطالعه قرض بدهم٬ منهم با اینکه مایل نبودم اما نه گفتن برایم آسان نبود٬ دادن کتاب همان شد که دیگر بدستم نرسید٬ وهر وقت میدیدمش وسراغ کتاب را می گرفتم وعده میکرد که می آورد ومیدهد٬اما بنظرمیرسید اوهم یا کسی ازش گرفته ویا در جایی گم کرده.آن کتاب وجایزه هنوز که هنوز هست در ذهن وخاطر من یاد آور رقابت خوش ویاد آور بد قولی یک دوست هست.حتی خیلی اوقات به جغرافیای جهان برخورد میکنم یادم می آد.
فریبای عزیز در چندین پست قبل ازمن دعوت کردکه ازدلخوشی هام بنویسم اینجا٬متاسفانه خیلی سعی کردم که زودترازاینها به خواستش لبیک بگم٬اما هردفعه یه پستی اومد جلوم نشد ورفتم سراغ اون پست یا مطلب.حتی امروز هم تو ذهنم مستقیم نبودش٬وقتی رفتم وبلاگ گردی ویه مطلب در مورد خاطرات مدرسه خوندم وبازی اینروزها که خیلی از وبلاگها دنبال میکنند ٬ یاددرخواست وبازی که فریبا از من خواسته بود افتادم٬ وعلت تعویقش هم این نبود که یادم بره وبرام مهم نباشه ٬ شاید سخت بود ازدلخوشی هام بگم ویا شاید نمی تونستم از همه دلخوشی هایی که در ذهن من هست بگم٬به این فکرنکنین که چه چیزهایی می تونه باشه٬بلکه این مهمه که میخواستم اگر دراین باره مینویسم هم راست ودرست باشه وهم حتی نا گفته ها رو بگم٬اما دیدم نمیشه.بهر صورت تصمیم گرفتم بنویسم واگرکم آوردم یه خاطره هم از مدرسه ودوران تحصیلی میگم٬هر چند که تا دلت بخواد از دوران دبستان ودبیرستان خاطره دارم.ولی تاکید میکنم که بخشی از دلخوشی هام رو ناگفته میذارم تا شاید سالی دیگر ویا باری دیگر.
تو زندگی دلم را خوش می کنم به: -اینکه به هیچ کس تاکنون بدهکار عاطفی ویا مالی نیستم مگر پدرویامادرم که در قیدحیات نیستند ومیدانم آنها اگرهم بودند باز هم دریغ نمیکردند. -اینکه در گذشته چه درموردکار وشغلم وچه در مورد خدمت به میهمنم از هر چه که از دستم بر می آمده به سهم خودم انجام داده ام. - اینکه هنوزکه هنوزهست ازدوستان قدیمی یاد می کنم واونها از یادم نرفتن ومنهم از یاد اونها - اینکه وبلاگ مینویسم واز دیروز وامروز وآرزوهای فردا -همکارها ودوستان امروز٬ که از کشورهای مختلف هستند ودر کنارش یاد همه دوستان وهمکار های هموطنم. -همانند همه گذشته ها امروز هم چه در وبلاگنویسی وچه در ارتباط روزمره با همه رده های سنی -یا اجتماعی دوست هستم ولذت می برم.از زیر ۱۸ سال تا بالای ۵۰ سال واز قشر فرهنگی تا روزنامه نگار یا مدیر ویا کارمند یاپرسنل ساده - شیطنت ها-شوخ طبعی ها -سر بسر گذاشتن های روزانه چه از نوع وبلاگی یا باهمکاران بطور روزمره . -دوستان وآن خواهر زاده ها و برادر زاده هایی که در اینجا دایی وعمویم میخوانند وخیلی اوقات این امر مشتبه ام میکند که به آنان بگویم اینطور یا انطور هست وآنان نیز به من گوش میدهند. -لحظاتی که حوادث واتفاقات وموارد نو وتازه می بینم ٬از دیدن یک ساختمان-یک منظره- یک انسان بااندیشه تازه وپذیرفتنی وشاید هم نا پذیرفتنی -دیدن ویا بودن در مهمانیها وجشنهای اینان به مناسبتهای گوناگون در طی سال ودیدن آرامش آدمهای اینجا در وقتی که در قطار-اتوبوس-کتابخانه- فروشگاهها.......... - وبلآخره به آرزوهای خوبی که برای هموطنانم دارم وروزی از راه خواهد رسید وبه بار خواهد نشست.
یه خاطره از مدرسه به مناسبت اول یا اوایل سال تحصیلی: دبستان میرفتم وشیطنت های کودکی درراه مدرسه بخصوص به همراه همکلاسی ودوستان باعث میشد که دیر به مدرسه برسم٬ وهر بار با تذکر ناظم چوب به دست به سرکلاس می رفتم٬ بعد ها چنین شد که سرساعت اتمام ورود (یاخوردن زنگ مدرسه)درب مدرسه بسته می شد وآنانی که دیر می آمدند٬ پشت درب مدرسه٬اونروز بعداز ظهری بودم من به دقیقه ایی هم نرسیده بود که دیر کردم وناظم گفت باید والدین تون بیآد تا برین سر کلاس.از ما اصرار که این آخرین دفعه است که دیر می آیم ٬ اما ناظم قبول نکرد.پدر که اداره ومحل کارش در آن نزدیکی بود وساعت اتمام کارش٬ به سرعت ودوان دوان به سراغش رفتم وتوضیح دادم٬ او خسته بود و کمی هم عصبانی از این مسئله ٬ولی چیزی نگفت٬با هم به مدرسه می آییم وبه محض رسیدن می بینم که ناظم با معلم ریاضی کلاس دیگر مشغول بازی پینگ پونگ هستند. ناظم به پدر گلایه می کند که ایشان نامنظم هست واکثرآ دیر می آد به مدرسه و..... پدر میگه خب اینا در سنین بازیگوشی هستن وشما باید بدونی که منهم کاردارم که الان ایشون را فرستادی پیش من... و....بعد پدر با کمی عصبانیت سئوال میکند شما الان چه میکنید ومیکردید؟ گفت بازی.گفت خب پسر منهم مثل تو از بازیش نمی تونه بگذره.بیچاره ناظم صورتش قرمز شد هیچ نگفت وپدر گذاشت ورفت. پ-ن:قابل توجه دوستان:یکی ازخانومهای هموطن شمشیرازنیام برای آقایون کشیده بدنیست مطالعه بفرمائید.ورودآقایون وخانومهامجانی است.اینجا .
خب اینروزها به دلیل ایام سوگواری وهمینطور ویروسی شدن کامپیوتر وهمینطور بازی در آوردن بلاگفا یه استراحت کوتاهی کردم٬ ونه آپ کردم ونه زیاد تونستم به دوستان سر بزنم.هر چند که دوستان هم خیلی زیاد نبودند درصحنه٬ونوشته ها هم همون آپدیتهای قبلی بود.وطبعآ هم خیلی از دوستان در ایران مشغول مراسم احیا وسوگواری شهادت علی علیه السلام بودند. که امیدوارم قبول باشه ومهمتر اینکه در عرصه زندگی روزانه هم رهرو وپیرو خوبی باشیم.
اما موردی که فکر کنم باید از ذهنم نره وبگم٬کار این بلاگفا هست که بعضی اوقات آنچنان قاطی ومشکوک میزنه که آدم تصمیم میگیره قید این بلاگفا رو بزنه.خیلی دوست دارم بدونم دوستانی که کار ورشته شون کامپیوتر ونرم افزار وسخت افزار هست وسری هم از کار این سایتها در میارن آیا بواقع این همه ریپ زدن ها وقاطی کردنها اونهم به این شکل مجاز ومعمولی هست یا نه. و این موارد برای چندمین بار است.جالب اینه که سرور اصلی بلاگفا در امریکا هست٬خدا بخیر کنه که بازم سر وکار مون با آمریکا افتاد.خب اینو از من به عنوان پست امیدوارم قبول کنید٬ تا آماده بشم. داشتم میرفتم٬ اما دلم راضی نشد که اتفاق جالبی که هفته قبل برام افتاد براتون نگم ٬هر چند که یکبار الان نوشتم وانهم کامل اما در موقع ارسال باز پاک شد٬ولی چون نصفش رو سیو کرده بودم٬ این شوق در من موند که دوباره بنویسم مابقی رو.چند وقتی بود که از ناحیه گردن ودستهام درد داشتم٬ که البته استفاده ممتد از کامپیوتر ویا نوشتن وتایپ کردن کم تاثیر هم نیست ویا لااقل برای تشدیدش٬.زنگ زدم به منشی ویه وقت دکتر گرفتم٬ نا گفته نمونه که در اینجا خدمات پزشگی رایگان هست وبرای هر شهروندی یک پزشک مخصوص یا خانوادگی مشخص شده است ودر روی کارت پرسنلی یا همون کارت شناسایی ملی خودمون اسم وتلفن دکتر وآدرس مشخص شده است٬دکتر من که با همسرش در یک مطب بزرگ مشغول کارند ٬یه خانوم دکتر تپل٬ مهربون وصمیمی هست٬خب سر وقت در مطبش حاضر میشم وبعد از اینکه دونفر ویزیت میشن نوبت من میرسه٬.در اینجا مرسوم هست که وقتی نوبت مریض یا مراجعه کننده میشه٬ دکتر ازسر جایش بلند میشود واز اتاق خودش خارج به اتاق انتظار می آید وبا اینکه منشی دارد ٬ اما خودش شخصآ اسم مریض یا مراجعه کننده را صدا می کند دست میدهد وبه یک کلام استقبال ومشایعت از مریض تا به اتاق کارش میکند. بله نوبت من که میشود می بینم به جای خانوم دکترم٬ یه آقای دکتر که حدود چهل سال به نظر میرسد به استقبالم می آید٬وارد اتاقش که میشویم ومن روی صندلی روبروی میزش که می شینم٬از من می پرسد٬ از کدام کشور ویا اهل کجایید؟گفتم ایرانیم٬.می گوید خب پس ایرانی وفارسی صحبت کنیم٬هر دویمان تا بنا گوش لبهایمان از گوشه کشیده میشویم٬ با هم گپ می زنیم ویادمان می رود که چرا اینجاییم.فکر نکنید از لهجه ام متوجه شده! نه خیرم٬از اطلاعات کامپیوتر که روبرویش بود واینکه قبل از هر مریض به اطلاعات وسوابقش نگاه می کند فهمید.وای چه مزه میده وقتی بی خبر با یه هموطنت که اصلآ انتظار نداری روبرو میشی. هم طولانی شد هم یکی از دوستان در پنجره چت ول نمی کنه دایم یه چیزی می نویسه وباید جواب بدم٬احسان جان منظورم تو نبودی یه دوست دیگه..
|