|
همه چیز در این دنیا امکانپذیره: بله در پست قبل که داشتم از روزگاران بعد از انقلاب میگفتم ونیمه کاره رهایش کردم : آنچنان این روزها توفنده وتاثیر گذار بود که تمام تار وپود خانواده ها دگرگون شد ٬ از خانه تا کوچه تا خیابان تا جامعه تا درون افراد٬گفتن در اینموردحرف بسیار زیاد دارد٬اگر بخواهم کوتاه ومختصر سخن برانم٬یهو دیدیم در هر خانواده و هر کوی و برزن کلی عقیده وایده ودیدگاه پدید آمده وهمینطور در هر شهری.انتشار روزنامه وکتاب وافزایش مطالعه٬ آنهم از همه عقاید ازدینی واسلامی گرفته تا راست ترین جناح از یک طرف وتا چپ چپ از طرف دیگر٬ آنچنان بود که بحثها یا تبادل افکار یا تضاد عقاید به خانه ها نیز کشیده شد.تا آنجایی که پیش می آمد در خیلی از خانواده ها برادر ومادر وخواهر تا پدر عقاید اجتماعی وسیاسی مختلف داشتند.تا برسد داخل دانشگاهها وجلو دانشگاههای کشور که حدیث دیگری بود در هر شهری هم با توجه به بافت شهری وتاریخچه آن هم خودش دنیای دیگری داشت. در این سالها کار و تحصیل دانشگاهی که دو رکن اساسی برای هر جوانی که میخواهد وارد جامعه وبازار کار شود با موانع روبرو شد٬ از طرفی اون یاری وهمدلی وبا هم بودن که باعث سقوط رژیم پهلوی شده بود دوباره به تفرقه وجدایی گرائید. دانشگاهها وشهر ها نیز دوباره صحنه در گیری وزد وخورد شد وهمه این عوامل روز به روز فاصله را بیشتر میکرد٬ جوانی که تا دیروز در صف تظاهرات علیه رژیم سابق بود ٬ امروز برای استخدام در کار و پذیرفته شدن در دانشگاه در مملکتش بایستی انواع واقسام مصاحبه ایدو لوژیک میشد٬(جدای آزمونهای فنی وتحصیلی).در یکی از همین مصاحبه ها که پس از آزمونهای مختلف فنی وتحصیلی با نمره و ردیف خوبی دست پیدا کرده بودیم. در اتاق مصاحبه که آقایان چندین نفر بودند وهر کدام انواع سئوالهای ایدئولوژیک را داشتند وما هم در این زمینه ها بدک نبودیم جواب دادیم ٬ ودر نهایت رسید به اینکه گفتند قرآن چی؟ بلدین بخوانی٬ گفتم بلد نیستم٬ اگر هم بلد بودم اینجا نمی خواندم٬ چون برای کار گرفتن قر آن نمی خوانم٬وانگهی حاج آقا یادتان هست موقعیکه در صف تظاهرات مردم را به تظاهرات علیه رژیم دعوت میکردین٬ آیا میگفتین هر که قر آن میخواند بیآید در صف؟ آیا امام خمینی برای دعوت به مبارزه علیه رژیم پهلوی مردم را جدا میکرد یا اینکه از همه آحاد ملت میخواستند! مصاحبه کنندگان به هم نگاهی کردند وما هم امر بهمان مشتبه شد که مشکلی را حل کرده ایم٬ اما بعد ها فهمیدیم از این خبرا نیست واحتمالآ گفتند این پسرک زبان نفهم به درد ما نمیخورد.
یک آنتراکت ولینک به خنده های صورتی فریبای عزیز اینروزها وقتی مطالب نسل جوان کشور مان را در وبلاگهامیخونم٬خیلی اوقات تحت تاثیر قرار می گیرم ودر دلم تحسینشان می کنم.خیلی ها هستند از جمله همین خنده های صورتی فریبا---الهه درختان---ساحره عزیزم که اینروزها که در نت کم پیداست و.................نوشته های ساده وگیرای فریبا که بامن هزار حرف دارد بهمراه نقاشی های بسیار زیبا وارزشمند٬منو رو به فکرمیبره که اینهمه هنر در نسل جوان ما چرابازتاب گسترده ندارد؟!اما در این کشوری که زندگی میکنم٬ کوچکترین استعداد مور د توجه وبال وپر داده میشود. در اینجا باید از نقاشی های سحر عجمی هم که دوست فریبا هست بگویم.اصلا بهتر هست خودتان بخوانید وببینید.در ضمن از دوستان پوزش میخوام که ادامه پست قبل را ننوشتم٬برای خودم تنظیم مطالبش کمی مشکل هست.گفتم یه انتراکت بدم تا بنویسم وارائه بدم.البته به نفع شما شد که با وبلاگهای بالا ومطالب خوبش آشنا میشوید.هر چند خیلی از دوستان می شناسند.
همه چیز در این دنیا امکانپذیره: امروز که از سر کار می اومدم به عشق آپ کردن وبلاگ اومدم٬ باور کنید چند تا کار نسبتآ مهم هم داشتم٬اما گفتم ولش کن(اعتیاد خیلی شدید شده!) وبعدش هم مگه میذارن دو روز بگذره٬خلاصه کارمون گرفته ٬البته تقصیر شما ها هم کم نیست که خیلی از شماها تحویلمون میگیرین واز مطالبم تعریف میکنن وبعضی دوستان هم که غصه ما رو میخورن که چی شده٬ وچرا غمگین نوشتم باید بگم من اینجا معمولا غمگین نمیشم تو فکر میرم اما غمگینی نه. ٬ اینها شاید یک حس هایی باشه لحظه ایی ویا مربوط به شرایط گذشته که هنوز در ذهن رسوب داره.٬همیشه وقتی با خودم حرف میزنم٬ میگم اگر اینجا ناراحتی وغمگینی باشه ٬بعد اونهایی که با شرایط های سخت در کشورمون هستند چی؟ نمیگم باید الکی خوش باشم . اما از نظر من غمگینی برای من در اینجا در حدی که شما دوستان نگران و غصه ام را بخورید نیست واگر به اونجا برسم خدای نکرده دوستان باید گردنم را ساطوری کنند واولش خودم...../ توی راه که داخل قطار نشسته بودم داشتم فکر میکردم کدوم مطلب رو امشب بنویسم که بهتر باشه٬ آیا از اینجا و دنیای اینجا بنویسم یا در مورد آدمها که تا امروز فکر میکنم چیزهایی از شون دیدم وخوندم و یاد گرفتم ویا تفاوت های اینجا وایران ویا از خاطرات.......... همینطور که قطار در حال حرکت بود ٬ به آدمها نگاه میکردم٬ از لباسها گرفته تا از خنده هاشون واز بچه محصل تا کارمند وکارگرشون وتا دختر پسرهایی که باهم بودند و.....همینطور هم به پشت پنجره شیشه ایی قطار که با توجه به رسیدن پاییز که هوا خیلی سریع تاریک میشه وفضای سرد بیرون از قطار که عصر ها وصبحها نزدیک صفر درجه سانتی گراد شده ٬بله همینطور که از پشت شیشه به چراغها ومناظر طبیعی نگاه میکردم٬ چشمم افتاد به آسمون آبی واز پس همون آسمون ذهنم کشیده شده به کشورمون٬ خیلی راحت این آدمها رو با آدمهای اونجابا هم می دیدم وبه خودم گفتم آخه اینهمه تفاوت؟!! تصمیم چرخید وچرخید وبلآخره مطلب زیر رو انتخاب کردم براتون: سالهای پس از انقلاب برای نسل ما هزار خاطره و هزاران نشیب وفراز به همراه بود٬وقتی آن فضای باز اجتماعی وسیاسی به روی همه باز شد٬کسانی مثل من فکر میکردیم که همه چیزهای دنیا رو فهمیدیم٬...اما غافل از اینکه ما مو رو می دیدیم...........بگذریم٬ اون سالها مصادف شده بود بااومدن ما در عرصه اجتماعی٬ یعنی اینکه زمان زمان تحصیل عالیه ویا شاغل شدن ما بود واین هر دو با توجه به شرایط اونروز آنچنان راحت نبود وگره خورده بود با اینکه باید مذهبی ویا متعهد ویا مکتبی باشی٬هر چند که ما نه ضد مذهب بودیم ونه ضد مکتب وغیر متعهد هم نبودیم اما کار دشوار بود............. ادامه دارد
اینهمه دلتنگی برای چه وبرای که؟ از این ذهن کوچک من که دغدغه های کوچکتری دارد٬ به جای زندگی کردن پی هرز راههایی میرود٬ سالهاست در خواب راه میرویم وپرسه می زنیم در این کوچه های تو در تو٬ زندگی سخن نیست نوشتن هم نیست دل سپردن به نیاز هاو وسوسه لبخندی شدن دل سپردن به باد پیوستن به دریاست بازی با موج وحس تابیدن آفتاب لمس یک موجود خواندن سرود
گوناگون گاهی اوقات سکوت وآرام بودن از هر چیزی بیشتر لازم هست. تا بیشتر ببینی وتا بیشتر بشنوی وبیشتر درک کنی/ بله گاهی لازم هست هم سکوت وهم آرامش. من فکر میکنم در این سالها شاید بیشتر از سن خودمون بزرگ شدیم ویا شاید هم اصلآ بچگی وجوونی نکردیم لعنت بهش .. همه چیز در این سالها یه جوریه!٬انگار کج ومعوج اومده بالا! .وگاهی هم همه ارزشهای زندگی در هم فرو می ریزد واز نو باید دوباره ساخت.
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدن گردن مسگری(۲)
خب دوستان عزیز اول توضیحاتی که از نظرم لازم هست میدم وبعد میرم سر اصل مطلب٬هدف از چند قسمتی کردن این پست ویا پستهای دیگر٬درست کردن سریال نیست٬بلکه معمولآدوستان وخوانندگان زیاد حوصله خواندن پستهای طولانی را ندارند٬بخصوص که من دوست دارم تمام زیر وبم مسئله را هم بنویسم.تاخیر در نوشتن ادامه این پست هم بخاطر این بود که میخواستم با همان دوست اردنی ام تماس بگیرم وبعضی مسائل را روشنتر بنویسم که البته تماس ما تلفنی بود ونمیشد همه چند چون را ازش پپرسم.اما باز هم مفید بود.بهر صورت نوشتن مطالب اینچنینی ونوشتن حوادث واتفاقات زندگی دیگران آنهم از کشورهای دیگر شاید تجربه ویا نگاه بهتری به ما بدهد.
همانطور که گفتم اسم این دوست اردنی ام نئیل هست٬امروز ازش پرسیدم میگفت۳۹ سال دارم٬با قد نسبتآ کوتاه٬ وصورت گندمگون وچشم های درشت٬بیشتر صمیمیت ومعصومیت............از رفتارش در برخورد اول وبعدها جلب توجه میکند.اون با یک زن دانمارکی حدود ۶ سال پیش ازدواج میکند وآشنایی آنها هم در اردن بوده٬ معمولآدانمارکی ها اهل سفر وسیاحت هستند٬حتی از بچگی یعنی حتی از طرف مدرسه ودانشگاه تا افراد عمومی که اکثر آنها در تابستانها به مسافرت وبه کشورهای مختلف می روند٬وسوزی همسر نئیل در یکی از همین مسافرتها که به اردن رفته بود با هم آشنا میشوند وآشنایی شان به ازدواج میکشد وپس از مدت کوتاهی نئیل از طریق همین ازدواج ویزای اقامت وکار در دانمارک را میگیرد.نا گفته نماند که به دلیل تقلب ویا ازدواج های صوری در این سالها٬اقامت در این کشورها از این طریق تا سالهایی مشروط هست واگر به هر دلیلی زندگی دونفر اختلاف و جدایی را در پی داشته باشد٬نفریکه ملحق شده ویا اقامت فامیلی مشروط دارد بایست برگردد.........
بعداز فقط یکسال میدیدیم که نئیل به هم ریخته و آشفته است٬البته صاحب یک فرزند هم شده بود٬من که در کلاس زبان نزدیکترین دوست نئیل بودم متوجه شدم که بسرعت روز به روز لاغرتر میشود وبعد از چندی با اصرار من که هدفم کمک به اوبود(یا ضامن آهو کسی نیست به ما کمک کند
در دلم گفتم نئیل نکند تو تاوان خیلی از مردهایی که به زنان ظلم میکنند ٬میدهی٬شاید هم حال تو مصداق گنه کرد در بلخ آهنگری ........... ویا شاید گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ویا شاید هم قدرت دست هر کدام که بیفتد بیرحمند.
![]() ![]()
باور کن٬اما جدی نگیر:
کلاسهای زبان وکامپیوتر ٬گرچه بعد از ساعت کاری دشوار وکمی خسته کننده است٬اما خب فقط دوروز در هفته هست٬وآنهم خیلی اوقات غیبت دارم٬اماشوق صحبت وشوخی وسربه سر گذاشتن دوستان از هر قبیله وکشوری ودیدن آنها ودرنهایت داشتن دوستانی از هر نقطه این کره خاکی ومتفاوت در رنگ وزبان وافکار وحتی گرفتاریهای شخصی متنوع٬ چیزی هست که من را به آنجا میکشاند. دیروز عصر هم باز کلاس کامپیوتر داشتیم٬کمی دیر رسیدم٬اما وقتی هم زنگ تفریح شد ٬فوری به سراغ وبلاگ میروم ٬تا ببینم چه خبر هست٬این وبلاگ هم شده بلای جانی که شیرین هست٬ناگفته نماند٬و فکر نکنید که فقط شما خاطر خواه این عکسها وتصاویر وبلاگ هستید٬به محض باز کردن وبلاگ هر کسی که می بیند ٬توجه اش جلب میشود٬از من سئوال میکنند از چند وچونش وبرایشان توضیح میدهم٬با نگاه به چشم هایشان می فهمم خوششان آمده است٬بگذریم . یکی از بچه ها که سیاه پوست هست٬صدایم میکند واز من میخواهد که کاری با کامپیوتر برایش انجام دهم ٬ وبعدش هم میخواهد تصاویر کشورش را ببیند٬میگویم هم در یا هو وهم در گوگله میتونی ببینی وبرایش انجام میدهم وتصاویر زیادی برایش از طریق سرچ کردن می آورم٬ همینطور که این تصاویر را با علاقه تماشا میکند٬ من به چشمهایش نگاه میکنم که با چه عشقی ٬خیره به عکسهای کشورش میشود٬ شاید هم کمی حسرت یا یه چیزی شبیه این در چشمش میخوانم٬ماوس دست من هست وکمی صفحه تصویر ها را جلو وعقب میکنم ٬می گوید همینجا نگهدار٬به چند عکس خیره میشود٬ماوس را از دستم میگیرد٬ وباز کمی جلو وعقب.......روی یک عکس بیشتر مکث میکند ومن حواسم میرود به دوستان دیگر ودوباره که سرم را بر میگردانم٬میگوید این عکس پریزیدنت ماست٬(کشور گامبیا)٬نگاهی می اندازم٬میبینم مرد سیاه پوست دیگری با لباس سرتاسری سفید.٬سری به علامت تایید یا دریافتنم تکان میدهم و زود دنبال عکسهای دیگر میگردم تا شاید چیز بهتری پیدا کنم٬اما او باز هم دنبال تصویر پریزیدنت شان هست وبد جوری خیره میشود٬میگویم تو انگاری از پریزیدنت تان خیلی خوشت می آید ودوستش داری؟!٬چیزی نمی گوید٬بنظرم آمد ذهنش مشغول هست٬به شوخی حرف زشت ورکیکی میزنم٬میگویم این اگر خوب بود تو چرا اینجایی٬ آیا اینجا بهتر است یا آنجا؟ آیا رئیس جمهور خوبی هست؟صحبت کردنم گل می اندازد واز هر طرف او را با کلام به توپ میبندم٬ از شوخی گرفته تاجدی٬ وتیکه انداختن. واو ساکت وباز هم چشمش خیره به آن تصاویر٬حرفام که تموم میشه٬رو میکنه به من میگه میدونی این کیه؟ وبا حسرتی توضیح میده که ما مدتها در یک اتاق میخوابیدم وهم صحبت بودیم٬نمی پرسم کجا میخوابیدید ٬خوابگاه دانشگاه ویا پادگان ویا......؟ و او ادامه میدهدبعد از مدتی کودتا که میشود واوپریزیدنت میشود ومن.... شیطنتم بد جوری گل میکند٬میگویم فرانسیس٬ بیا برایش نامه ایی بنویس واز اون روزها یاد آوریش کن وازش بخواه که برای تو پستی ومقامی در نظر بگیرد.............خنده به لبانش می نشیند٬چشمهایش هم میخندد٬میگویم از کجا میدانی شاید پست بالایی ویا وزیری برایت در نظر بگیرد.میخندد ومیگوید همینکار را میکنم. تو دلم گفتم دنیا رو چی دیدی٬ شاید روزی در وبلاگم نوشتم نخست وزیر گامبیا دوست جون جونی من بود.
عکسهای بالا٬مربوط به کشور گامبیا است. پ-ن:تعجب نکنید عکسهای پایین هم گامبیا هست. وعکس آخری پریزیدنت شان
زندگی چه چیزهایی که به ما یاد نداد٬گر چه با ما بازیها داشت ٬ اما در پس هر بازی وهر نمایشی ٬وهر چرخشی٬اگر چه گاهآ٬ بسیار سخت ودشوار هم میشد ٬ دست آخر یه هدیه خوب ویا یه یادگاری داد٬چیزی که اصلآ فکرش رو نمی کردیم٬آخریش هم با تو بود دوست عزیز٬ویا شاید عزیزترینها٬خب میدونم که یادت هست آخرین باری که داشتیم در مورد اون زن وشو هر صحبت میکردیم وحکم میدادیم وتکفیرشون میکردیم٬ که فلان وبهمان واینکه چقدر در اشتباهند و..........................................اما خیلی از اون زمان واز اونشب یا روز نگذشته بود٬حتی به یک ماه هم نکشید٬وقتی خودمون گرفتار شدیم به همون دردی که در مورد اونها سخنها می روندیم٬وقضاوت میکردیم٬دیدیم چگونه گرفتارمسئله ایی شده ایم که سالها بر اون اعتقاد داشتیم وفکر میکردیم محاله از اون خط قرمزی که خودمون برامون گذاشته بودیم عدول کنیم.خوبیش این بود که اول میخواستیم خودمون رو توجیه کنیم٬ولی حداقلش این بود که صادق بودیم وخیلی زود با واقعیت روبرو شدیم٬اما درس اینبار از زندگی این بود که هیچوقت در مورد دیگران قضاوت نکنیم٬ آنهم زندگی دیگرانی که هیچ ازش نمیدانیم ٬چون پپچیدگی روابط آدمها در این سالها بر مراتب بیشتر وبیشتر شده است٬از روابط فردی گرفته تا خانوادگی وتا اجتماعی.
پایان افسردگی
خب با توجه به خوندن کامنتها٬ من خوشحالم از اینکه دوستان اکثرآ خیلی از پست افسردگی خوششان نیومد٬البته همه لطف کردند و کامنت گذاشتند وحتی بعضی دوستان در باب افسردگی مطالب ونکات خوبی نوشتند و راهنمایی کردند٬هدفم از نوشتن این پست بیشتر مرور ویا آشنایی با مفاهیم افسردگی وعوامل بوجود آورنده آن ودر نهایت شاید راههای چگونگی دچارنشدن با این بیماری یا روحیه وآسیب آن ویا راه برون رفت از آن بود. در ایران کتاب در این زمینه زیاد هست که هم خود بیماری وهم راههای علاج آن را توصیه میکنند.با اینحال من نظرم بیشتر به این بود که تجربه ها و راه کار های تجربی خودمان را ارائه بدیم ومواردی را که در زندگی خودمان دیدیم وسپری کردیم. شاید هم من خوب شروع نکرده باشم٬بهر صورت در این مورد بسیار صحبتها هست والان که داشتم مرور وفکر میکردم٬فهمیدم بارها وبارها میشه نوشت.من خودم که در سالهایی که افسردگی گرفته بودم با اینکه باورم نمی شد٬ اماعلتش هم این بود که تمام زندگی ام بهم ریخته بود وهر کاری که میکردم نمیشد جمعش کرد٬از هر جایی که می گرفتم بلندش کنم وراست وریست ٬میدیدم داره از سه یا چهار جای دیگه میزنه بیرون ٬ تازه من خیلی قبلاش کتابهای تونی رابینز رو مرور کرده بودم ٬ اونهم بنا به شرایط کاریم که فرصت مطالعه به من میداد٬اما وقتی با حالت فشار روحی وافسردگی روبرو شدم٬ تا به اونجا رسیدم که چند پزشک و روانشناس رو دیدم٬ نه اینکه دیوونه شده باشم٬بلکه تحمل فشار روحی ودر خودبودن واینکه چگونه از این حال دربیام دیگه نداشتم٬اونها هم یا تست میگرفتن ویا قرص ودارو٬وبعد از مدتی دیدم دارم بوی دارو میگیرم٬اول از همه دارو رو گذاشتم کنار وبه خودم گفتم اینها که کاری برام نمیکنن٬بعد به خودم گفتم تو اگر بمیری هم کسی واست کاری کسی نمیتونه ونخواهد کرد ونهایت دلسوزی ویا تاسف هست. البته اگر کسی هدف مثبت وبه پیش رفتن داشته باشه از دوست تا خانواده وآشنامیتونن بهش کمک بکنن٬ و................/ افسردگی من بیشتر به شکل کبوتر ها بود واونهم در یک روز ابری یا روزهای ابری که میرن تو لک ودر خودشون! ساعتها وقتی در خونه بودم ویا از سر کار می اومدم وبخصوص روزهای تعطیل روی کاناپه دراز میکشیدم ودر خواب وبیداری به مسائلم فکر میکردم٬مرور خاطره ها٬ حوادث ومیرسیدم به مقطع پازل وگیر ومشکلات.......... به الهه درختان زنده که این کامنت زیر را در پست قبل برام گذاشت: سسسلللامم نوشتم:فقط شاید یه آدم افسرده که بعد حالش خوب بشه می تونه توضیح بده... والهه درختان.....دوباره نوشت:آره نوید جان همین طوره فقط کسی که افسردگی رو تجربه کرده باشه می تونه در موردش حرف بزنه اما اینروز ها وقتی در این کشور زندگی میکنم وتفاوت جامعه وشرایط خودمون رو با اینها می بینم خیلی موارد در این زمینه به نظرم می آد که با توجه به طولانی شدن پست بصورت آیتم وار می نویسم وقبل ذکر هست که صد ها مورد ونکته دیگر باقی می ماند وچون نمیخوام دوستان حتی با اینکلمه وپستها خدای ناکرده احساس بدی پیدا کنند خاتمه میدم. ۱-اول از همه به این نتیجه رسیدم دوستانی که در نت هستند و وبلاگ دارند٬ کمتر دچار افسردگی میشوند ویا اگر هم بوده درصد کمی .علت هم اینست که یکی از آثار افسردگی قطع ارتباط با دیگران وبد بینی میباشد. ۲-در کتب و نوشته ها مرگ نزدیکان وعزیزان و طلاق را از عوامل افسردگی میدانند که برای همان هم طول زمان در نظر میگیرند.بعد از آن اگر کسی نتواند به زندگی عادی برگردد باید درمان شود.خیلی از کتابها ی مهم وپر اهمیت ونوشته ها در رابطه با افسردگی ویا سایتهای در این رابطه٬مقیاس افسردگی را بشرح زیر ارزیابی میکنند:استرس های زندگی را بر اساس شدت تاثیر درجه بندی كرده اند. مقیاس 37 درجه ایHolmes , Rahe مرگ همسر را 100، طلاق را 75 ، بیماری شخصی را 53 ، ازدواج را 50 ، آبستنی را 39 ، تغییر مسئولیت كار را 29 ، موفقیت چشمگیر را 28 ، تغییر اوضاع زندگی را 25 ، مشكل داشتن با كارفرما را 23 ، تغییر فعالیت اجتماعی را 18 ارزیابی كرده است ویا در همین حد وحدود. ۳-اما با توجه به موارد بالا باید بگم که از نظر شخص من موارد از دست دادن عزیزان ویا طلاق وموارد مشابه افسردگی ٬از موارد طبیعی و عادی در زندگی هست وهمه انسانها در دنیا با آن سر و کار دارند واگر تربیت فرهنگی خوبی را دارا باشیم طبعآ مرگ هر انسانی قانون زندگی وقابل پذیرش هست ودر شرایط آن میتواند افسردگی کوتاه مدت قابل پذیرش باشد. ۴-اما آن افسردگی که کشنده ومسموم وبه عمق جان میزند بیشتر شرایط اجتماعی است٬ جوان یا انسانی که برای زندگی کردن عادی خود با مانع دائم روبرو هست وکاری نمی تواند بکند٬ تحصیل کرده ایی که کار وسرمایه ندارد و.......در نهایت انسانی که برای ادامه زندگی اش با مانع دائم روبرو میشود وبه در بسته ٬اگر دچار افسردگی شود که بعید هم نیست٬ باید چه کند ؟! با امید که همه راههای خوب زندگی برای همه انسانها باز باشد وبرای بهتر زندگی کردن تلاش کنیم.
با تشکر از همه دوستانی که لطف کردند برای سالگرد تولد دخترم تبریک گفته اند.با آرزوی تندرستی٬خوشبختی وبهروزی وشادی همه دختران وزنان کشورمان
آدرس تازه ایی که مولود عزیزبرایم داده که یک لغت نامه دهخدا هست٬ و آنهم بصورت نت٬ برایم خیلی مناسب هست٬ در اینجا چون گاهی اوقات نیاز به معنی کلماتی دارم می توانم استفاده کنم٬ وبعد از کلمه گالیا٬ایندفعه کلمه افسردگی را در آن جستجومیکنم٬ تا شاید بتوانم به کمک معنی و گستردگی کلمات و واژه ها٬تصویر بهتری از افسردگی را برایمان معنی کنم یا نشان دهیم : افسردگی . [ اَ س ُ دَ / دِ ] (حامص ) انجماد و بستگی . (آنندراج ). انجماد. (ناظم الاطباء). فسردگی . جمود. بستگی . خدوک . (یادداشت مؤلف ) : نظامی .|| غم و اندوه . ملال . بیحالی . حالتی واسطه میان غم و اندوه : یک حالت نشاط و شادی است و دیگر حالت غم و اندوه ، اما وقتی که غم و شادی و انتعاش طبیعت نبود و غم و مکروهی هم عارض نگردیده باشد این حالت بین بین را افسردگی گویند. (از خیرالمدققین از آنندراج ). اما هیچ کدام از اینها در ذهن من نمی تواند آن افسردگی را که به خاطر دارم به تصویر بکشد٬به تصور وبرداشت من افسردگی میتواند همانند وضعیت گلی باشد که آنچنان پژمرده شده٬ که نه آب ونه آفتاب او را به کار نمی آید واصلآ صاحب گل هم در می ماند که الان باید به این گل آب بدهد ویا آنرا در معرض تابش آفتاب بگذارد تا جان بگیرد. وشاید به تعبیر دیگر همانند آن جنگجویی می ماند که از هر طرف محاصره شده ودشمن او را در میان گرفته٬با اینحال تا موقعی که قدرت تصمیم گیری ویا توان وخواست مبارزه ویا حتی به تصمیم خودش تسلیم شدن را دارد٬ باز هم خوب است ٬ اما وقتی تردید ٬ ندانم کاری٬پشیمانی نصیبش شد کارش زار هست وبدتر وقتی که همه آرمانها وهدفهایش فرو می ریزد. ادامه دارد
به حمید رضای عزیزکه یه شب داشتیم چت میکردیم٬ قول دادم مطلبی از افسردگی ویا به قولش (دیپرس شدن بنویسم )٬البته نگفتم راه مبارزه اش رو میگم٬اما یه سری تجربه ای که خودم داشتم می نویسم.
از طرفی هاجر عزیزدر پست تولد دخترم نوشت:من پيشنهاد مي كنم به عنوان يه بابا از مزايا و معايب دختر داشتن بنويسيد به خودم قول داده بودم مثل قدیمی ها که برای دخترشون هفت شبانه روز عروسی میگیرند ٬ من برای دخترم که متولد ۱۳ آبان هست و درضمن مصادف باروز تسخیر لانه جاسوسی امریکا وخاطرات آن زمان وآنروزها به مناسبتهای مختلف بنویسم ٬ولی خب همون مطلب هاجر به نوعی خواسته من رو میتونه بر آورده کنه. و اما در مورد افسردگی ودیپرس شدن٬ حرفا زیاده٬ من نمیخوام یه مطلب علمی بنویسم٬ بلکه همانطوریکه گفتم یه سری تجارب و مشاهدات خودم وخیلی هم کوتاه تا شما هم نظراتتون رو بنویسین.باور کنین ما اصلآ در دوران خودمون با این کلمه آشنا نبودیم وشاید در فرهنگ ما نبود٬خب چرا در دوران جوانی خیلی کم وبندرت شنیده بودم که مثلآ کتاب صادق هدایت یا بوف کورش احساس خوبی به آدم نمیده و بعضآ میگفتند با خوندنش کسانی خودکشی کردند الله اعلم.اما پس از انقلاب وسالهای متمادی بیکاری وجنگ وبعد هم من نفهمیدم چی شد که هر چی کتاب روانشناسی وحتی فارغ التحصیل رشته های روانشناسی ومسائل افسردگی روز به روز در جامعه بیشتر شد تا جایی که در فرهنگ لغات ما هم زیاد بکار رفت٬ تا میگی چی شده چند وقتی پیدات نیست و چرا سرحال نیستی٬میگه چند وقتیه انگار افسردگی دارم ویا افسردگی فلانی گرفت٬ اما هاجر جان گفتی از مزایا ومعایب دختر داشتن بنویسم٬ تو باور نمیکنی من هنوز احساس نمیکنم که در جایگاه پدر نشسته ام٬هنوز وقتی دخترم در کنارم می ایسته٬ احساس میکنم به نوعی باهاش دوستم ودر مورد مسائل مختلفی هم صحبت میکنیم وبحث٬الان هم که با داشتن وبلاگ و خواندن نظریات دوستان همسن دخترم بیشتر می فهمم که دخترانم چگونه می توانند فکر کنند ونظری داشته باشند.اما با اینحال تجربه من از دوران زندگی وخواهرانم وروابط و جایگاه انان در خانواده دیروز خودم وروابط اجتماعی امروز یه خلاصه ایی واست میگم تا مبنایی بشه برای نظریات دوستان دیگر. ۱-دختران بیشتر به خانواده وابسته وبه خانواده توجه میکنند. ۲-دختران در کنار توجه به همسر ٬خانواده (پدر ومادر وخواهر وبرادر) را از یاد نخواهند برد ۳-به نظر من توان کار ومدیریتی دختران وزنان اگر در محیط خوب ویا سخت باشند باز هم بهتر وبیشتر هست ۴- دختران وزنان تا جایی که بتوانند در زندگی فدا کاری میکنند٬و از خود مایه میگذارند٬ اما بترس از آن روزی که ببرد ویا احساس کند که بیخودی فدا کاری ومایه گذاشته است. مطلب افسردگی روبا توجه به کامنتها ونظریات با ز هم شاید ادامه بدم.
دیرست گالیا در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان عشق من و تو؟ ... آه این هم حکایتی است اما دراین زمانه که درمانده هرکسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست شادوشکفته٬در شب جشن تولدت
توبیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو٬
ولی خوابیده اند گرسنه ولخت٬روی خاک
زیباست رقص وناز سر انگشتهای تو بر پرده های ساز٬
اما٬هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون سر انگشتهایشان
جان میکنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون وزندگانی انسان گرفته رنگ
در تار وپود هر خط وخالش: هزار رنج
در آب ورنگ هر گل وبرگش:هزار رنگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزارآتش جوان دست هزار کودک شیرین بی گناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان ... دیرست گالیا هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست هرچیز رنگ آتش وخون دارد این زمان هنگام رهایی لبها و دستهاست عصیان زندگی است در روی من مخند شیرینی نگاه تو بر من حرام باد بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
یاران من به بند در دخمه های تیره و نمناک باغشاه در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک در هر کنار گوشه این دوزخ سیاه زود است گالیا در گوش من فسانه دلدادگی مخوان اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه زود است گالیا ! نرسیده است کاروان روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت روزی که آفتاب از هر دریچه تافت روزی که گونه و لب یاران همنبرد رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت من نیز باز خواهم گردید آن زمان سوی ترانه ها وغزلها و بوسه ها سوی بهارهای دل انگیز گل فشان سوی تو عشق من هوشنگ ابتهاج پ-ن-۱: گالیا اسم یک دختر ارمنی است والبته همانطوریکه فریناز عزیز گفته:گالیا به کشوری که شامل بلژیک و فرانسه و .. می شه گفته می شد و از طرفی هم میگن آقای هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود .امیدوارم با این حرفمون زندگی خانوادگی ایشون را متلاشی نکنیم.. با اینحال در کتاب فرهنگ لغاتی که دارم من معنی گالیا رو پیدا نکردم٬شاید نیاز باشه یه هموطن ارمنی کمکمون کنه.
پ-ن۲:مولود عزیز آستونه لاکوی (دخترآستانه که یکی از شهر های گیلان هست) که دوستی به همین نام داره٬ لطف کرد طبق کامنتی نوشت:خودش ميگه نام يه گله
ولي ميتوني بري به اين آدرس:
![]() ![]() ![]() ![]() گرچه یه هفته مونده اما تولدت مبارک دخترم: -گاهی اوقات احساس ویا فکر میکنم روزها وزمانهایی برایم تلخ است٬از خودم می پرسم؟ آیا اتفاقی افتاده است؟آیا چیزی تغییر کرده ؟من که همانم٬شرایط مالی وزندگی ام که تغییری نکرده٬اما چرا احساس بدی دارم؟آیا خسته ام یا اینکه دارم مریض میشوم؟شاید از چیزی می ترسم ویا نگران آینده ویا......آیا میخواهد اتفاقی بیفتد؟!
-میگفت : تودر بازی وشطرنج زندگی فقط من را از دست داده ایی٬با بقیه مهره هایت بازی کن وادامه بده.٬ومن گیج وحیران مانده بودم٬هیچ وقت بدون وزیر بازی نکرده بودم که هیچ٬حتی فکرش را هم به خودم راه نداده بودم./شاید میخواست بزبانی بگوید٬بدون من هیچی! ومن چه بد عادت کرده بودم٬اما بناچار بازی کردم وبهترین بازی را.بردن بازی تا امروز به نام من رقم خورده است. حالا به انتظار بازی تو نشسته ام٬نمی توانم کتمان کنم٬خیلی سعی کردم این ذهنیت فراموشم شود ٬امابه انتظار باخت تو روز شماری میکنم. پ-ن۱-:نوشته دخترم برای من: ۲۵ساله که پا به این کره خاکی گذاشتم وبه غیر از چند سال که برام مثل کابوسه٬از زندگیم راضی بودم وامسال بهترین سال تولدمه٬از بودن در دنیا خوشحالم وآدمهایی که دور وبرم هستند عاشقانه دوست دارم.مخصوصآ کسی که فرشته نجاتم بود.هیچوقت فراموشش نمی کنم ودر ضمن برای همه آرزوی بردن در این بازی رومیکنم (بازی زندگی)٬ من که بردم.......... وپدر چه کلمه مقدسی٬همیشه دوستت داشتم ودوست دارم همیشه طعم زیبای خوشبختی را بچشی٬پدر مهربانم به خاطر همه احساساتت دوستت دارم وبه خاطر همه کاستی ها ازت پوزش می طلبم.
کمی از زیبایی های زندگی دنیا:
شما از کدام زیبایی های زندگی لذت می برید ؟ آدمهایی که در کنار یا دور و اطرافتان هستند وآنهایی را که دوست دارید ویا دوستتان دارند؟.از طبیعت واز کوه دشت ویا دریا ویا مرغان آسمان وزمینی؟یا اینکه از خلق هنر ادمها و اثر هاشان؟شاید هم از شهر ودیاری که برایتان خاطره هست٬ ویا اینکه هر لحظه را تبدیل به خاطره ویا روز وشبی زیبا کنید؟چطوری میتوانیم به این لذتها دست یابیم ودیگر آه وناله ایی همانند این روزگاران نباشد؟! به تصور من همه این زیباییها برای ما هستند٬نباید بی نصیب از اینهمه زیبایی ولحظات با زندگی وداع کنیم.
بحق اتفاق های نشدنی و کارهای نشدنی تر:
کتایون خانوم از من دعوت کرد که در بازی نامرئی شرکت کنم٬به این معنی که اگر میشد نامرئی بشم دوست داشتم کجاها برم وچیکارمیکردم٬همچنین دیدم که در وبلاگ ساحره و وبلاگ فقط برای خودم بازی اگه ده میلیارد تومن پول داشتیم چی کار میکردیم هست٬در نتیجه تصمیم گرفتم این هر دو را با هم بنویسم٬هر چند بازی دوم دعوت رسمی نکردن٬ ولی بهتر دیدم هم نامرئی باشم وهم پول رو بزنم به جیب. ۱-نامرئی: -بیشتر از همه دوست دارم با حضرات ومسئولین دورانی را سپری کنم٬ که ایشان از صبح تا غروب سخن می رانند٬ در خلوت چه میکنند؟آیا به ریش ما مردم که نداریم میخندند؟ وتوصیه هایی که به ما میکنند٬چقدر خودشان بکار میبرند٬ وبلآخره بسر ما میخوان چه گلی بزنند ویا چه بلایی سر ما بیآرند. -سعی میکردم یه سری هم بزنم سوئد ببینم این فریناز چی کار میکنه؟ وسر این شوهر جانش چی میاره؟ آیا صبح تا غروب غر میزنه؟ وقتی مهمون میاد فقط می شینه ور دل مهمونا واین شوهر طفلکی باید کار کنه؟ وپذیرایی؟ یا اینکه مدام تو خونه چیزی کم می آره وهی میگه برو اینو بگیر وبعد که برمیگرده ودوباره باز برو اونو بگیر میکنی.بعدش هم که مهمونا رفتن ٬میآد پای نت ومنتظره که شوهر جانش همه رو راست وریست کنه.خدا آخر وعاقبت همه شوهر های جهان رو با این اوضاع اسفناک بخیر کنه.دیگر عرضی نیست جز دوری شما! ۲-اگه ۱۰ میلیاردتومن پول داشتین چه کار می کردین؟: باور کنین حساب کردم که ببینم پول قابل ملاحظه ایی هست یا نه؟واسه اینکار دوباره فکر کردم که میلیاردهزار میلیونه و۹ تا صفر داره و ۱۰ تاش روبعد تقسیم به۲۰۰ تومان کردم٬میگی چرا؟ واسه اینکه به کرون دانمارک حساب کنم٬دیدم میشه بیش از ۵۰میلیون کرون دانمارک(یک کرون دانمارک کمتر از ۲۰۰ تومن هست)خدا بخیر کنه که اشتباه نکرده باشم.بعد نتیجه گرفتم با اعتبار بانکی خوبی که هست. یک شرکت ویا کار خونه تولیدی یا صادرات و واردات میزنم وهمه پرسنلش رو از ایران میارم٬از بچه های وبلاگی هم که خیلی هاشون رو دوست دارم میآرم همینجا مشغول بشن.البته فریناز رو هم میآرم همین شرکت استخدام میکنم تابه امور زنان در شرکت رسیدگی کنه .اه اه اعتراض نکنید میذارمش کنار گوشه ها. پس بچه ها یاری کنید تا پول دار بشم ٬غفلت موجب پشیمانی وپریشانی هست از همه دوستانی که تمایل دارند وخوششون میآد از این بازی خواهش میکنم شرکت کنند.ننوشتن وذکر نکردن نام فقط به این خاطر هست که نکنه کسی دوست نداشته باشه ومن نامش رو ببرم.ولی از ناصر عزیز که قبلآ توافق کردیم خواهش میکنم پا به میدون بذاره.
این ۳ تا عکس بالا جلسات عمومی همون شرکت ماست که درست میخواهیم بکنیم٬ برنامه ریزی وهدفهاشو روشن میکنیم وتصمیم میگیریم وانجامش میدیم
فریناز -سوری وکتایون خانوم وتیم مربوطه...... هم میذاریم اینطوری کار کنند تا زیاد پشت نت نشینند سلامتی شون آسیب ببینه.ناصر هم میذارم با هاشون کار کنه که یه وقت اعتصاب وتوطئه نکنند
اینهم یه خونه ناقابل برای خودم می سازم از دسترنج فریناز وشر کاء اصلآ میدونی؟! انگاری تو متولد وزاده شدی برای اینکه فقط چونه ات کار کنه! تو چیکار داری به مردم دنیا؟وچیکارهء این مردم روی زمین هستی؟٬سال تا سال وهمه این سالها گفتی وگفتی٬فقط گفتی٬دریغ از انجام کاری!آخه ببینم اگه قرار بود هر که وهر جایی با تخریب دیگری و جای دیگه ای٬ یا دنیای دیگه ایی٬وجهه برای خودش کسب بکنه وبعنوان انجام کار مفید بحساب بیآد٬همه مردم دنیا که بایست معطل گفتن ویا ندانم کاریها وگند زدنهای تو میشدند وتازه باید زندگی شون هم میذاشتند زمین وانگشت به دهن میموندند.
تو همانند ناقص الخلقه ایی بودی که با تولدت ٬گرفتارت شده ایم٬همانند وراجی کلاغهای سیاه درغروب یک روز شوم پاییزی٬همانند طوطی ایی که فقط توان مدام تکرار یک سری از کلمات مشابه رو داره ومفهومش رو هم نمیدونه! ٬یا به مانندجغدهایی که جز لذت پروازدر مخروبه ها کار دیگری ندارند! |