تبليغاتX
رهگذار عمر

 

از آن سوی مرز باور و تردید

می آیم

خسته بسته

می آیم

هم رنگ درخت

در هجوم دی

می پایم

تا بهار می پایم

خاموشم و انتظار

سر تا پا

تا سبزترین ترانه را فردا

در چهچهه بوسه ی تو بسرایم
...

                                             شفیعی کدکنی

 
 
 
 
 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:8
توسط نوید موضوع: |
سلام عزیز خوبی؟ من دلم تنگ شد حالا باید  چکار کنم وکی رو ببینم. نمیدونم داری چی کار میکنی الان.امیدوارم احساس خوبی از این روز ولحظات داشته باشی. این لحظات میره  ودیگه بر نمیگرده پس مواظب خودت واحساست باش. جالبه  که دارم  فکر میکنم من فقط حرف میزنم بخشی از این مطالبی که به تو میگم منظورم به خودم هست. چون به این نتیجه رسیدم بهتره احساس خوبی داشته باشیم. میدونی تو اینقدر خوبی وبه من احساس خوبی دادی ومیدی که باید قدرشو بدونم .این شانس رو هر کسی نداره که روزهای خوب رو با عزیزی داشته باشه مثل روزهای جوونی میمونه که آدم  دنیا رو هم به حساب نمی آورد چه برسه به سختیها و دشواریهاش.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:11
توسط نوید موضوع: |

بچه که بودیم یکی از تفریح های ما وشاید روزهای خوب ما این بود که با پدر  به سینما می رفتیم٬ واین سینما رفتن یا به اتفاق خواهر هم سنم با پدر بود یا بدون او.پدر کت وشلوار وکراوات را میزد و مادر لباسهای تمیز ومرتب را به ما می پوشاند وبعد ها یاد گرفتیم که با پدر تمیز ومرتب وشیک باشیم٬چشم های پدر به بهترین شکلی آبی بود وشاید کمی هم به  رنگ عسلی ویا...چیز هایی که امروز به نوعی در رنگ چشمان دختر وپسرم می بینم٬.بهترین فیلم هایی که یادم می آید واسمشان در خاطرم هست با پدر رفته ام٬هر چند شاید نسل امروز زیاد با اسم وهنرمندانش آشنا نباشند٬هنر مندانی که شاید سالهادنیا را میشود گفت تسخیر کرده بودند:مثلآ در فیلم تقدیم  با عشق که سیدنی پواتیه بازی میکرد-  یا سوءتفاهم که در سالهای بعد از انقلاب هم چندین بار در تلویزیون کشور ما تا این اواخر به نمایش گذاشته شد.از آلن دلون گرفته تا  شون کانری که هنوز هم در اینجا جیمز باند نمایش داده میشود٬همینطور پل نیومن تا ژان پل بلموندو-جان وین وعمر شریف و................... . اما همه اینها به کنار٬ وقتی فیلمهای ایتالیایی ومافیایی ویا سیسیلی ویا فیلمهای جنگی که  مربوط به جنگهای جهانی میشد وایتالیا را نشان میداد٬ در تمام این سالهای بچگی٬ ذهن من از کشور ایتالیا وآن آرامش کلیسا ویا آن عمارتهای قدیمی مجلل خوشم میآمد وشاید هم نقش آن هنرمندان ایتالیایی یا غیره به ذهنم نشسته بود وخلاصه خیلی شبها در رویا وخوابم ویا حتی در بیداری ایتالیا را می دیدم ٬پدر رفت وزندگی ما ادامه پیدا کرد وخودمان شدیم  وزندگی روز مره وحواشی آن٬ همه چیز از یادمان رفت وشاید انگاری آب شد وبه زمین رفت.  تاوقتی دختر کوچکم  که چند سال پیش به ایتالیا آمد ویا حتی حرفش شد٬ در ذهن من دوباره همه آن خاطرات تا اندازه ایی تازه شد٬ وبرایم تداعی آن سالهای دور بود وخیلی جالب اینکه از خودم می پرسیدم آیا رویا ها وخوابهای ما مگر بر آورده میشود؟ با اینکه در این زمینه شنیده بودم٬ اما هیچوقت باور نداشتم٬ همین دوسه روز قبل با تماس با بچه هام  وصحبت با آنها  وهمینطور تعطیلی در آستانه سال نو میلادی تصمیم به این مسافرت گرفتم.هر چند در سفر فرانسه وکشورهای دیگر در سال های گذشته به کلیساهای مهم رفتم وبرای همه مان دعا کردم ٬ اما برای من ایتالیا یاد آور خاطرات با پدر هست٬ هر چند که هیچوقت با هم در ایتالیا نبودیم  و نیزامروز خودم جایش پدر هستم٬ ولی آن ساختمانها وآن خیابانها و آن کلیسا ها وپاپ ٬احساس میکنم از داخل همون فیلمها برایم آشنایند.

-خب هفته دیگر ۳۰ آذر سالگرد این وبلاگم هست که از سال ۸۴ نوشتم والبته حدود نزدیک به  ۳ سالی هم وبلاگ دیگری در پرشین داشتم که بطور کل پاک کردم٬ که الان به خودم میگم ایکاش پاکش نکرده بودم چون از نظر هایی جالب بود. البته امروز که میخواستم به همین مناسبت بیشتر از انگیزه هام از نوشتن در وبلاگ ومحسناتی که در این سالها برام داشته بنویسم واز  دوستانی که دارم وتا.............

 باید بگم من اصلآ از طریق همین نت وهمین ارتباطات بهیچوجه دلم مانند سایر ایرانیها دلتنگ  کشورم نمی شود وحس میکنم که همیشه در آنجا هستم. اما در کنار همین ها با دردها هم هستم وغمهایی که بعضآ بغض یا گریه ام میگیرد. بهر صورت اگر فرصتی شد.در مورد سالگرد وبلاگ می نویسم واز محسنات ومعایبش ٬ که البته به نظرم محاسن بیشتر هست. سفر هم ازجمعه ایی که از راه میرسه تا یکشنبه بعدش خواهد بود ٬چیزی حدود ۱۰ روز.امکان شد  باز هم خواهم نوشت و اگر نه خدا نگهدارتان.

اینهم: اولین دوتا پستم هست که در این وبلاگم نوشتم در همونروز سی ام آذر۸۴ با فاصله کمتر از دوساعت٬اما امروز که رفتم نگاه کردم دیدم در یکی از کامنتها کسی با آدرس میل دانمارکی برام کامنت گذاشته که عکس منو گذاشتی در وبلاگت چرا؟:

 

سلام

سلام"عشق -انتظار-وداع-شادابی و..............................چی رو در این تصویر میبینید؟

پست بالا:نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 13:38  توسط نوید 

 
تخیل
بذار راحت باشم و دست از سرم وردار.......میخوام تو حال خودم باشم
 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:18  توسط نوید 

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:8
توسط نوید موضوع: |
 

نوشته های زیر یا شاید بهتره بگم پاسخهای زیر حرفای یه دوست هست در  جواب من که گفتم ٬ چرا آپ نمیکنی وشاید هم مطلب دیگری بهش گفته باشم ولی یادم نیست واون در جواب گفت:

 هر چي مينويسي وصلش ميكنن به زندگيت
: -امروز با يك دوست خيلي خوب تموم كردم
:- دوستي كه خيلي چيزا يادم داد ولي
:- آي ديش رو ديليت كردم
:- وقتي دو تا دنيا با هم قاطي ميشن  سخته
: -براي همين فكر ميكنم برم يك جاي ديگه
:- كه اول از همه همسرم آدرسشو نداشته باشه
: -بعد هم اين آدمهاي دنياي واقعيم
: -خسته ام كردن هم واقعي ها هم مجازي ها
: -چرا منو لينك نميكني؟
: -چرا به اون بيشتر سر ميزني؟
: -چرا كامنت كوتاه ميزاري؟
: -يك مشت آدم بيكار جمع شديم دور هم
 :-بهشون عادت ميكني.نگرانشون ميشي.باغمهاشون گريه ميكني و تو شاديهاشون ميخندي
: -بدون اينكه اگر تو خيابون هم از كنارشون رد شي بشناسيشون

خب دوست خوبم اونجا نشد  که منهم حرفی بگم فقط رفتم تو فکر/ می فهمم وراست میگی.یادم هست حدود دو سال پیش با یکی از همین دوستان وبلاگی که همیشه ومدتها بهم سر میزد٬ گفتم پیدات نیست٬ خیلی صادقانه برگشت بهم گفت٬ دوست دیگری داره که بهش گفته به این نوید سر نزن وکامنت براش نذار چون مثل ما نمی نویسه ویه حرفی در همین پایه ومایه.اول شاید ناراحت شدم ولی بعد خنده ام گرفت٬ از این نوع فکر که انتظار داشته باشیم و بخواهیم دیگران مثل ما باشند........

ما همانند همون گلهایی هستیم که در این جهان پهناور هر کسی عطر وبوی خودش ورنگ وشکل خودش را دارد وشاید بسان گیاهانی که بعضآ خواص درمانی ودارویی دارند ویا رنگ ویا اینکه در بیابانی می رویند که فقط آن بیابان را مزین به گیاه کنند.امیدوارم بتوانم همه را دوست داشته باشم. در ضمن من فکر میکنم از وبلاگ برای بهتر زندگی کردن استفاده میکنم و وبلاگ ونوشتن برای من مهم نیست٬ بلکه یاد گرفتن ودوستان خوب داشتن برای من مهم است ولذت از لحظات واوقات فراغت. اگر این نباشد کاری با وبلاگ ندارم. حرفا زیاد هست ودر طول مسیر یاد میگیریم. وگاهی هم خسته وشاید استراحت میکنیم.

پ-ن--: دوست عزیزم از من سئوال کرد: این......(فلانی) را چقدر می شناسی؟

گفتم :در کوچه های نتی با هاش سلام وعلیک دارم.چطور؟

گفت:برای اینکه حرف وحدیث پشتش زیاده!

عزیز من به منو تو چی ربطی داره. اینهم  که داریم میکنیم زندگی روز مره قبلی!بیا بگیم به کسی ربطی نداره  کی چی کاره است٬هر کدوممون اگر خیلی مردیم یا زن خودمون رو اصلاح کنیم وارتقاء بدیم.اصلاح دیگران کار من یا تو نیست.


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:22
توسط نوید موضوع: |
 

در ادامه پست قبلی همانطوریکه وعده کرده بودم ٬میخوام از دوست و آشنایی بگم که سالها می شناسمش ودر مراحل مختلف زندگی گاهآ بسیار نزدیک هم  ویا دور از هم بودیم٬چه از نظر ذهنی وفکری وچه از نظر مکانی٬در این پست هم نمی خوام خیلی توضیح در موارد  مختلف بدم ٬ چون اونوقت باید  چندین پست بنویسم٬ فقط همانطوریکه گفتم از انسانهای قوی وماندگار در ذهنم هست.

 علی برای تعطیلات تابستانی به شمال وبه خانه شان اومده بود٬ او در دانشگاه ودر رشته پزشکی مشغول تحصیل بود٬ وما که با هم نسبت فامیلی داشتیم خیلی زود متوجه وبه سراغش اومده بودم٬تفریح ما در اون سالها از بازی شطرنج گرفته تا والیبال وفوتبال ودر نهایت در تابستان شمال به دریا ختم میشد٬اونروز نمیدانم چطور شد که به غیر از دوستان دیگر ٬فقط این من واون بودیم که به دریا رفتیم٬ آنانی که  بیشتر با دریا  ونحوه عمق وشیب دریا آشنا هستند میدانند که عمق آب دریا متفاوت هست  ودر فواصل ۵۰ یا ۱۰۰ متغیر وبالاخره بعد از چند به اصطلاح خشکی در نهایت عمیق میشود٬هوای خوب وداغ تابستان شمال ودریای نسبتآ آرام آنهم به اتفاق یک دوست عزیز  که مدتها ندیده ای٬ خیلی دلچسب هست که هم شنا کنی و هم صحبت٬ وچون خلوت بود ودریا آرام وهر دو نسبتآ شناگر ٬ البته نه از نوع ماهرش همینطور که حرف میزدیم به شنا ادامه دادیم وخشکی اول - دوم - سوم-......... ویادم نیست تا کجا رفتیم که عمق دریا دیگه خیلی بیشتر از ما بود وآرامش دریا ودر سکوت حرف زدن وفقط صدای آب آرام می اومد٬ وبعد از کمی استراحت روی آب تصمیم به برگشتن می گیریم٬هنوز خیلی شنا برای برگشتن نکرده بودیم که دیدم علی  انگار عقب می افته وخیلی آروم به جلو حرکت میکنه٬ سئوال میکنم چیزی شده ٬ میگه پام گرفته ونمیتونم حرکت بدم٬ به ساحل نگاه میکنم٬ ومی بینم هنوز خیلی دوریم٬اقدام به کندن موهای پاش میکنه اما برطرف گرفتگی نمیکنه٬ احساس میکنم رنگ ورویش  کمی زرد شده وخوب نفس نمیکشه٬ ولحظه به لحظه خسته تر به نظر میاد ونهایت خود را روی آب نگهمیدارد٬ نگرانش میشوم٬ وباز به ساحل نگاه میکنم هنوز دوریم وکسی هم دیده نمی شود تا کمک بخواهم٬ تازه دلم نمی آید رهایش کنم وخودم بروم شاید کمکی پیدا کنم. به سمتش میروم تا کمکش کنم٬ هم قدش  بلند هست وهم به پشت روی آب خوابیده٬ مقداری کمکش میکنم ٬ اما کار  انگار مشکلتر از این حرفاست٬به من میگوید از من فاصله بگیر٬ نمی دانم چرا ٬ ولی خواسته اش را انجام میدهم٬ دیگر نفس هایش تغییر میکند ولی هنوز روی آب هست٬ به فکرم می آید که به سمت  پاهایش بروم و به سمت جلو هولش بدهم٬ وهمینکار را میکنم٬ او نفس میکشد وهوا رادرریه هایش پر نگهمیدارد و من با دست وپا هولش میدهم٬چندین با در  آب غوطه ور میشود وآب قورت میدهد ورنگ صورتش به کبودی میزند..........

 هر چند لحظه یکبار من به عمق آب می آیم تا ببینم آیا به خشکی یا جایی که  کف دریا بالا باشد  رسیده ایم  یا نه وبالاخره رسیدیم٬ با خوشحالی بهش خبر میدهم واو دیگر حالی بهش نمانده٬ یک استراحت دوباره وبا ترس دوباره ادامه می دهیم وبه ساحل میرسیم٬ به محض رسیدن به ساحل٬ روی شکم میخوابد و آبهایی که خورده بود بالا می آورد٬به خانه میرویم هم خوشحال از نجات وهم نا راحت از وحشت آن لحظات.حالش که جا می آید ازش می پرسم اون لحظه برای چه گفتی از تو فاصله بگیرم٬جواب داد احساس کردم هر لحظه که قطع امید کنم   ودیگر نتوانم ٬ممکن هست به تو آسیب برسد وتو غرق شوی٬سکوت میکنم وحرفش را مزه مزه میکنم.

حال میخوام کوتاه در مورد علی بیشتر توضیح بدهم:

- از دوران دبیرستان با پدرش که مدیر یکی از رستورانهای بزرگ شمال بود در کار  کمک میکرد وتابستانها به علت ازدیاد مسافر ومهمان تا پاسی از شب بیدار بود.

- پس از اتمام تحصیلات سیکل پدرش او را برای ادامه تحصیل به  یکی از مدارس خوب آنزمان (مدرسه خوارزمی یا البرز) به تهران می فرستد. ودر همان روز پدرش در هنگام رانندگی تصادف وفوت میکند.

- در رشته ریاضی ادامه ودر سال اخذ دیپلم٬معلوم میشود که در سالی که پدرش فوت میکند وچون نتوانست بود درس بخواند در کار نامه اش دست می برد وادامه درس میدهد اما در سال آخر متوجه میشوند واو جریمه شده و دوباره  در رشته طبیعی از نو شروع می کند.۳ سال از نظر درسی به عقب برمیگردد.

- در رشته طبیعی نظام قدیم دیپلم و در رشته پزشکی دانشگاه قبول میشود.

-شطرنج را در زمانهایی بسیار خوب بازی میکرد٬ با چشم بسته وبدون  اینکه صفحه شطرنج را ببیند با دونفر بازی میکرد ومیبرد٬ وفقط حرکتها را برایش میخواندیم. وحتی اگر بعد از حرکتهای حدود سی ام به اشتباه یا عامدانه مهره ها را حرکت میدادیم میفهمید.

- بعد ازاخذ در جه پزشکی برای سربازی به جبهه های جنگ میرود ودر منطقه جنگی خدمت میکند٬ در منطقه جنگی مدتی دچار بیماری تیفوئید یا مشابه آن سخت میشود وبا مرگ دست وپنجه نرم میکند.

-مدتی در مناطق محروم روستاهای دور افتاده در جنوب ایران خدمت میکند٬ وهرگز یادم نمیرود  که در آنشب مهمانش بودم  وبچه شیرخواری رو  که شیر وارد ریه اش شده بود تا ۴ صبح زنده نگه میدارد٬ ولی به دلیل نبودن وسایل پزشکی مثل ساکشن وغیره.....فوت میکند وآن روستا آنقدر دور افتاده بود که نمی توانست انتقال به جای درمانگاه دیگر دهد. و اونشب وبعد از آن تا مدتی بسیار ناراحت که نتوانست جان انسانی  را نجات دهد.

- بعد از این دوران در یکی  از رشته های تخصصی اعصاب قبول میشود وبعد از مدتی دوباره انصراف میدهد وپس از دوسال بعد در رشته جراحی مغز واعصاب که مورد علاقه وهدفش بود قبول میشود.

-او اکنون استاد دانشگاه در همین رشته پزشکی هست.............................. 


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:30
توسط نوید موضوع: |

طبق معمول سر نوشتن پستها به نوع مطلب که میرسم ٬کمی برام شاید دشوار باشه تا انتخاب کنم٬از یکساعت پیش داشتم با خودم کلنجار میرفتم کّه تجربه خودم رو در مورد شناخت آدمها ومهمتر از اون شنیدن دیگر آدمها با شما در میون بذارم ٬ وبعد دوباره به خودم گفتم یعنی که چه من میخوام درس اخلاق بدم یا روانشناسی٬ من خودم که در کار خودم موندم وکلی دنبال یاد گیری که جای خود بلکه عمل کردن موارد واندوخته ها ودانش های اجتماعی هستم.چون یادگیری هم جواب نمیده باید عمل کرد تا نتایجش را دید.تا اینکه یهو در ذهنم مطلبی جرقه زد ویادم اومد که اینو از چند  روز پیش میخواستم براتون بگم که هم تجربه وهم خاطره وهم قابل بررسی وتعمق هست به نظر من.

اما باز هم اجازه بدین تا موارد سرفصل یا سوژه ها رو  که در ذهنم بود براتون بگم٬ شاید بدرد خورد ویا اینکه یادم بمونه برای بعد ها ویا اینکه شاید شما نکته ایی در این رابطه داشته باشید.

-یکی گوش کردن هست٬یعنی وقتی دیگران صحبت میکنند ما  شش دانگ گوش دهیم ودرک کنیم وبفهمیم چه میگویند ٬بدون اینکه فکر کنیم حرفشان درست هست یا غلط یعنی قضاوت نکنیم ویا با ذهنیت خودمان طرف را ارزیابی نکنیم.

-دیگری شناخت آدمها هست. واینکه چگونه آدمها رو می شناسیم وبرای چی باید بشناسیم وچگونه در زندگیمان کار برد دارد.البته این آخری رو شاید خودم هم نمیدونم٬نهایت میتونم بگم برای ادامه ارتباط یا وبرای زندگی کردن.

مورد آخر تفاوت آدمها وظرفیتها و...........اما میخوام در مورد این آخری که خودم یه تجربه بسیار  جالب دارم براتون بگم وهمینطور که خاطره با ارزشی هست که من از دوانسان در یک شرایط تقریبآ یکسان دارم.

 تابستان سالهای کودکی و نوجوانی وجوانی را معمولآ در متل قو که امروز سلمانشهر نامیده میشود می گذرانیدیم٬ البته نه اینکه پول یامفت گیرمان بیآید وهمش در هتلهای اونجا باشیم٬ بلکه در خانه و ویلای خواهر که اونجا زندگی میکرد بودیم  وتازه خودمان کم بودیم دستمان می رسید دوست وفامیل  وآشنا و.......... دعوت میکردیم٬ البته اونموقعیکه متل قو ٬متل قو بود وهمه خواننده ها آنروزی..............  -بله تابستان بود وفصل شنا ودریا ومنهم  مثل هر بچه شمالی واونهم که سالها  همیشه تابستون با دریا وشنا سر وکار داشتم شنا در حد خودم خوب بلد بودم وگاهآ هم در مسابقه.....

یادم نیست که چه سالهایی بود ولی میدانم  که سنم به بیست سال نرسیده بود٬ وبرادرم دوستش را  به متل قو دعوت کرده بود٬ خلاصه  از گشت وگذار گرفته تا بازی وبلآخره به شنا ختم شد ٬ولی  چون برادرم که بزرگتر هم بود کاری برایش پیش آمده بود  ٬ من با دوستش به دریا  رفتیم که حالت هم راهنما وهم پذیرایی کننده مهمانمان شدم٬به هر صورت دریا رفتیم وغافل از اینکه این محمد آقای ما شنا هم خوب بلد نبود٬ودیدیم دارد غرق میشود٬ بعد از کمی دست وپا زدن دیدم نه جدی جدی  دارد در آب غوطه ور میشود وطاقت نیآوردم برای نجاتش به سمتش رفتم ودستهایش را گرفتم ٬ کمی دست پاچه هم شده بود وکمی هم آب نوش جان کرده بود تا دستش رو گرفتم٬دیدم خودش را به من چسبانده وچون قدش از من بلند تر بود تمام هیکل هم روی من انداخته و چند ثانیه طول نکشید که دیدم من در حال غرق شدنم واین طفلک با من رو زیر آب کردن میخواست٬ خودش را نجات بدهد والبته دست خودش نبود٬ دست به هر کآری میزد تا خود را نجات دهد٬ خیلی زود فهمیدم که باید هر طور شده اونو از خودم جدا کنم٬ بادست وپا زدن وهول دادن نشد ومجبور شدم او را با لگد از خودم  رها کنم وبالاخره باخبر کردن دیگران وآمدن غریق نجات از مردن رهایی یافت. بعد ها از ایران به خارج از کشور آمداما دیگربعد از آن من ندیدمش٬ که بیشتر از اون روزها روابط با او داشته باشم و هم شخصیت امروزی اش را نگاه کنم. اما دومین نفر که داستانش را در پست بعد خواهم گفت هنوز هم یکی از قویترین انسانها میدانمش.

 


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 22:12
توسط نوید موضوع: |

مثل باد

مثل موجهای دریا

شاید هم مثل توفان

 این سالهای خراب شده رفت

وسال بعدی اومد

من موندم و

یه مشت خاطره

و

آرزوهای بجا مونده

 

 


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:29
توسط نوید موضوع: |

حرف زدن وگفتن وتوضیح دادن در مورد اینجا٬ وبخصوص آنهم در موارد مثبت اینان٬دلمشغولی نسبتآ کهنه ایی هست برای من وشاید سئوالهای بسیاری که در ذهنم نقش بسته است٬تفاوتهای اینان با ما در زمینه های مختلف چه در روابط اجتماعی وخصوصی و آداب ومعاشرت ویا در زمینه خدمات وسرویس دهی ویا برخورد ورفتار با ارباب روجوع در ادارات تا.................................همه وهمه برایم این سئوال را پیش آورده آیا اینان از نظر فرهنگی با ما تفاوت و برتری دارند ویا اینکه سیستم اجتماعی وسیستم اقتصادی اینان هست  که تفاوت اینچنین اینان را با ما رقم زده است. ناگفته نماند  که ممکن هست  مواردی نیز اینان داشته باشند که به مذاق مان ویا در فرهنگ ما مذموم باشد٬ منظور اینجانب در این موارد نیست و چون معمولآ ادعا هامان به عرش هم میرسد٬ طبعآ موارد مثبت اینان را می بینم وتاسف میخورم که چرا  ما با همه ادعا هامان در این زمینه ها بطور اجتماعی وجمعی پیشرفت نکرده ایم.برای درک وتوضیح بهتر موضوع موارد را بطور آیتم وار مطرح میکنم واحیانآ توضیح مختصر:

۱-در هنگام  رانندگی به ندرت در خیابان صدای بوق می شنوید واستثنایی٬وسایط نقلیه معمولآ با آرامش رانندگی میکنند٬اگر صدای بوق ممتد شنیدید٬ احتمالآ  سرنشینان خود رو یا اهل ترکیه یا کشورهای عربی هستند که درحال بردن عروس وداماد ویا جشن عروسی دارند ویا اگر صدای تک بوق را شنیدید حتمآ خلافی توسط راننده ایی رخ داده وّ برای توجه اش این بوق زده میشود.

۲-در ارتباط آدمها  اگر با دانمارکی ها صحبت کنید٬بسیار خوب به شما گوش میدهند٬خیلی کم پیش می آید که در میان حرفتان بدوند ویا قضاوت  ویا نفی کننده حرف شما باشند٬حال یا محل کارتان باشد ویا در ارتباط با یک فروشنده بوتیک یا فروشگاه زنجیره ایی-یا در اداره پلیس ویا در یک اداره بزرگ عمومی که خیلی از کارهای شهر وندان در آنجا انجام میشود مثل شهرداری شهر که کارهای گسترده ایی دارد ویا  همینطور دربانک..............

۳-همیشه در برخورد با ادارات٬ ازاداره پلیس گرفته تا  اداره معمولی نهایت احترام به ارباب رجوع گذاشته میشود٬ نه اینکه با کلماتی قربونت برم یا چاکرتم ویا مخلصتم و..... روبرو شوید! بلکه آنان میدانند شما حتمآ برای انجام کار ویا خواسته ایی آمده اید ودر نتیجه سر تا پا گوش ونهایت کوشش در انجام خواسته وانجام کآر ویا راهنمایی لازم هستند.مگر قانون امکان انجام کاری را مقدور نکرده باشد.

۴- در سیستم ایاب وذهاب ویا همان سرویس شهری یا سیستم ترابری٬از جمله حرکت اتوبوس -قطار- مترو و...معمولا دقیق وطبق برنامه انجام میشود مگر شرایط خاصی باشد.د ر اینگونه خدمات معمولآ توجه به سالمندان- کودکان و بخصوص آنانی که محلول جسمی  یا ذهنی هستند جای خاص دارد

۵-یکی از مواردی که در این سالها بسیار توجه من را به خودش جلب کرده :وقتی از قطار یا مترو پیاده ودر حال خروج از درب ورودی  ایستگاه  ویا ترک سالن ایستگاه هستید .معمولآ چه هنگام اول وقت کاری یعنی صبحها ویا اتمام کار روزانه ویا هر وقت دیگر که با ازدحام مسافر وآدمها روبرو هست٬نفر جلویی که در حال خروج یا ورود از درب هست توجه میکند اگر کسی پشت سرش  هست درب را برای او نیز به حالت باز نگه میدارد.

این چند مورد را داشته باشید تا بعد٬ دوستی می گفت ما ملت حرفیم وکمتر گوش میکنیم٬گفتم با اجازه بزرگتر ها از اونها یاد گرفتیم.


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:28
توسط نوید موضوع: |

و پائیز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و این رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتنی ست در کار.

روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند!
روز میلاد ِ تو اند.
روز میلاد ِ منند.
روز میعاد من و تو.

من و دل ماندیم در حسرتِ تو
در حسرتِ یک پائیز دگر
آه ...پائیز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائیز هم آمد و رفت!
                                       م.آزاد

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:5
توسط نوید موضوع: |
 

 

 

دوراهی

پیوسته تردیدی
 می گذاردت
 بر سر دوراهی
 کجا باید رفت ؟
 به کدام سمت
یا کدامین سو
 اما
 راه دریا
 می شناسد رود 

                             ناهید  عباسی

زبانم بسته است

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

                                      فریدون مشیری

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:12
توسط نوید موضوع: |
 

امروز شنبه ۲۹ نوامبر هست٬ وفردا آخرین روز این ماه ٬اما به راستی چه فرقی میکند  که این ماه باشد یا ماه دیگر ویا سال دیگر؟! این سئوال همین الان به ذهنم نشست ٬ درفاصله همین  شروع نوشتن ومنهم  به نگارش در آوردم٬هدفم از نوشتن پست امشب ٬بیشتر بمناسبت فرارسیدن  ودر راه بودن دوجشن بزرگ سال میلادی هست ٬یکی کریسمس ودیگری آغاز سال نو میلادی  که در ماه دیگر هست.هر چند شاید صحبت در این باره زود باشد٬وانگهی قصد من بیشتر سخن گفتن در مورد این مناسبتها نیست٬و شاید اصلا تعلق خاطر آنچنانی ندارم ٬بلکه با توجه به اینکه صبح امروز به بازار اینجا برای خرید هدیه سال نو برای کسی رفته بودم٬ ودیدن این مردمی که مشغول خرید وهدایای سال نو بودند ٬ بیشتر منوبه یاد عید نوروز خودمان انداخت ورسم ورسوم های خودمون٬ و عصر که یه سری به بیرون زدم ٬هوا کمی تاریک بود ونمی بارون می اومد٬ منهم به حال خودم ٬وقتی صدای مهیب انفجار ترقه ایی که آنچنان بود که به واقع از جام تکون خوردم وبه خودم اومدم که یکسال دیگر از عمر رفت یا که بزرگ شدیم٬نخندین  وفکر نکنین که فقط این جوونها بزرگ میشن ٬ ماهم همین یه سال یه سال بزرگ شدیم به اینجا رسیدیم.تازه من هرسال دوبار بزرگ میشم هم سال  میلادی یادم می آد وهم سال نو خودمون ....

با اینکه هوای سرد اینجا روز به روز سرد تر میشه وداریم به زیر صفر نزدیک میشیم٬ واز طرفی اولین برف در هفته گذشته به زمین نشست٬اما مردم اینجا رو که می بینم اثری از سرما نیست وبه روال طبیعی زندگی خودشون ادامه میدن٬ اینها از مواهب زندگی چه سرمای زمستون باشه ویا گرما وبخصوص آفتاب تابستون به خوبی بهره میگیرند برای اینکه مشکلات آنچنانی بیکاری ویا معضلات  عدیده دیگر را ندارند واکثرآ حد اقل زندگی را دارند که محتاج کسی نباشند٬ مگر اینکه آدم معتاد ویا خلافکاری باشند که اونهم خودشون باعث شده اند ودر خیلی موارد دیدم که دولت به آنها برای بر گشتن به زندگی طبیعی ومعمولی کمک وهزینه میکند.

در اینجا همه ادارات-شرکتها -موئسسات اعم از دولتی یا خصوصی ...  حد اقل دو جشن بزرگ را مهمانی برگزار میکنند  یکی جشن تابستانی ودیگری همین آغاز سال نو را٬ در این ماه خیلی از رستوران ها وسالنهای جشن ومراکز تفریحی وسرگرمی از قبل رزرو شده ودر کنار انواع بازیها وتفریحات سالم  از بولینگ تا........ومسابقه --جایزه وهدیه --رقص وموسیقی --نمایش وشو  واطعمه واشربه هم در کنارش برای خودشون خاطره میسازند٬اهمیت برگذاری این جشنها در سال برایشان آنقدر هست که دیشب درمرکز ورزشی وسالن بزرگی که در نزدیکی منزلمان هست٬ با اینکه هنوز ماه  آخر سال شروع نشده وبعلت پر بودن  ورزرو چنین جاهایی٬این مرکز تا صبح صدای همهمه وشادیشان به گوش میرسید ٬ واکثر این هزینه ها به پای شرکت یا اداره مربوطه هست.به همین لحاظ ٬شرکت ما هم در جمعه دیگر  از ساعت ۴ بعد ازظهر تا پاسی از شب رو جشن داره٬اول جشنی در خود شرکت وپس از آن برای  بازیها ومسابقه و............................ به محل دیگر می رویم که از قبل رزرو شده ٬مسئولین برنامه ریزی و تهیه  وانتخاب این برنامه ها وجاومکان ونوع تفریحات  هرسال دو نفر از همکاران هستند که انتخاب  میشوند ٬یعنی پرداخت هزینه منبع مالی از شرکت وانجامش با دونفر از همکاران که بشکل قرعه کشی و دوره ایی انجام می پذیره.


+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 21:12
توسط نوید موضوع: |

خلاف های من

سلام دوستان گرامی٬با امید که امروز براتون جمعه خوبی بوده باشه وهفته خوبی هم در پیش.خب شما الان اخر تعطیلی تون هست و ما شروع تعطیلات اخر هفته مون.الان یکساعت نمیشه از سر کار اومدم وبا اینحال به عشق شما سریع اومدم پای نت٬ باور کنین اینقدر سریع غذا خوردم که خودم رو برسونم...و باز هم باور کنین  چند قسمتی نوشتن پستها واسه بازار گرمی نیست٬احساس میکنم خسته میشید.وانگهی برای بازار گرمی هم باشه چه ایرادی داره ٬ دار وندار ما همین نت وشما مشتریهای دائم هستید وبلاخره بازار گرمی باید بکنیم. یعنی شما راضی هستید من حرفام رو قورت بدم  کوتاه مختصر بگم. از طرفی نمیدونم در کدوم یکی از این وبلاگهای دوستان خوندم که نوشته بود ما ملت حرفیم وبیشتر حرف می زنیم تا بشنویم٬خب پس بذارید من حرفام رو بزنم  اسم مون  که بد در رفته ٬و هی به من نگید تمومش کن وآخر قصه چی شد٬ اونوقت هول میکنم و.....................

اما ادامه داستان:

بله بعد از اون  نور یا فلاش دوربین راهنمایی ورانندگی٬ یهو فشار پام از رو گاز کم شد. ورفتم تو فکر که چی بود ونتیجه اش چی خواهد شد٬برای اینکه سابقه این مورد را نداشتم٬البته شنیده بودم٬ به خودم گفتم اضافه کار که نشد هیچ انگاری یه چیزی هم باید بدیم٬خلاصه رسیدم به شرکت ومشغول کار با کمی حواس پرت٬ به دوست صمیمی دانمارکی ام مورد را  توضیح  وسئوال میکنم٬از من سرعتم را میپرسه ومن میگم من در اون لحظه دقیقآ سرعتم را بخاطر ندارم ٬ولی فکر کنم چیزی حدود ۸۰-۹۰ باید باشه٬خیلی سریع میگی چون سرعت منطقه ۵۰ بوده اگر حدود ۹۰ میرفتی گواهینامه ات از دست رفته وچون میخنده ٬من در دلم میگم اینهم  داره توی این هیرو بیر با ما شوخی میکنی٬بگذریم فردای اونروز همان دوستم وقتی من رو میبینه یه سری کاغذ کپی از قوانین رانندگی رو به من میده   که خلافها وجریمه هاش به دقت مشخص ومعین شده بود .گفتم اینها رو از کجا آوردی ٬که در پاسخ میگه از سایت پلیس راهنمایی٬ و وقتی مطالعه میکنم دیدم حرف دوستم درسته٬خلاصه مدتها هیچ خبری نشد والبته یادم نیست که ۲ یا ۳ ماه گذشت وتو دلم گفتم میشه اون عکس طوری بشه که یهو خراب ویا  نامشخص در بیاد ومن ازاین تله در بیام.

بعد از ۳ ماه نامه پلیس همراه با عکس وتاریخ وساعت ومقدار دقیق سرعت بدستم میرسه ٬سرعت ۹۲ کیلومتر در ساعت بوده که با توجه به محاسبه در صدخطای  احتمالی دستگاه ودوربین در حدود  ۳ـ+ حد اقل رو حساب و۸۹ کیلومتر محاسبه میشه وچون بیشتر از سی در صد سرعت مجاز بوده۵۰ کیلومتر بوده جریمه به شرح زیر:

۲۵۰۰ کرون  که  معادل  ۴۵۰۰۰۰ تومن پول خودمان جریمه نقدی- و در مهلت و  یک فرصت ۴ماهه بایست دوباره هم امتحان تئوری آئین نامه وامتحان عملی رانندگی میدادم وتاکید شده بود وّ بایست در اولین بار ملزم به قبولی باشم ودر غیر اینصورت گواهینامه قبلی باطل وغیر معتبر میشد. به به عجب اضافه کاری درست شده بود.به قول فریناز وری نایس. جالب اینه که خود امتحان رانندگی در اینجا به این راحتی هم نیست وبه هر حال احتمال رد شدن داشت ودر نتیجه باید کلاس میرفتم  هم تئوری وهم عملی ٬ به آن خاطر که اگر گواهینامه از دست میرفت٬ باید ماشین در پارکینگ خونه میخوابید وبیمه و مالیات وعوارض هم میدادم.تازه بقیه اش را نگفتم که جریمه آخر این بود که در صورت موفقیت هم در امتحان تئوری وعملی وبه عبارتی زنده کردن دوباره گواهینامه٬ تا ۳ سال اگر دوباره خلاف رانندگی داشته باشم باز هم گواهینامه پر میشد در همون مایه های کلاغ پر یا گنجشک پر.بله با توجه به هزینه های کلاس دوباره چیزی حدود یک ونیم میلیون تومان جریمه میشد که چون شما بودین حداقل یک میلیون هزینه برداشت. یعنی اگر ساعاتی که برای اینکار هم وقت گذاشته شد خودش هزینه بود .خب الان فقط از اون جریمه زمانی هم فقط حدود ۶ ماه مونده وخوشبختانه در همون مهلت زمانی وامتحان موفق به زنده کردن گواهینامه در بار اول شدم.

اما اگر خاطرتون باشه در پست قبل از اتفاق جالب در شنبه یا یکشنبه هفته گذشته گفته بودم٬ که بنابه دلایلی پسر ۵ ساله یکی از اقوام به خونه ما اومده بود وموندگار شده بود٬ وخلاصه  برای گشت وگذار وهواخوری خودمون واین بچه  با توجه به هوای سرد ٬یه سری با اتوموبیل به شهر زدیم ودر راه برگشت به خونه بودیم ٬این کوچلو در عقب ماشین نشسته بود٬سرعت مجاز ۷۰ کیلومتر وسرعت اینجانب هم همین اندازه.(قربون آدم چیز فهم) به چهار راه خلوتی میرسیم چراغ راهنمایی سبز هست به نزدیکش که میرسم در حالت زرد شدن قرار می گیرد٬می بینم اگر با اینسرعت ترمز کنم وارد چهار راه میشوم وچاره ایی نمی بینم که ادامه راه بدم ودر حال ادامه راه و رد شدن از چراغ  راهنمایی ٬ چراغ راهنمایی تبدیل به قرمز میشه وادامه راه.......هنوز چند متری نرفته بودیم پسر بچه ۵ سال  با لحن مودبانه واحترامانه ولی مطمئن ومحکم به من میگه شما اجازه نداری وقتی چراغ زرد یا قرمز هست از آن عبور کنی!.

بیشتر از هر چیزی به این فکر میکنم که اینها چه سیستمی دارند که اینگونه خیلی  سریع راحت و روون به بچه ها آموزش میدهند٬ تازه این فقط آموزش قوانین راهنمایی نبود٬ آن لحن کلامش آن اعتماد بنفس وادبش منو به تحسین وا میداره٬گر چه  میدانم که بچه های دانمارکی به مراتب مستقل تر بار می آیند. فقط به او میگویم تو درست میگویی وحق با تو هست.قابل ذکر هست که بچه های اینجا از سنین مدارس امادگی ودبستان این آموزشها را میبینند به این خاطر که استفاده از دوچرخه برای کودکان وبزرگسالان تقریبآ یک مورد عمومی برای رفتن مدرسه- دانشگاه-ادارات  و.......... هست. .مسیر های دوچرخه و خود رو بسیار با هم در ارتباط وهم مسیرند.

 

 


+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:31
توسط نوید موضوع: |
 

خلاف های من

این تعطیل آخر هفتهء گذشته (شنبه یا یکشنبه) اتفاق جالبی افتاد٬ که خیلی دوست دارم براتون تعریف کنم چون به نظر من از لحاظ هایی قابل توجه وجالب هست وشاید آموزنده  ویا.......

اما قبل از اینکه این مطلب یا داستان  یا اتفاق جالب از نظر من رو براتون تعریف کنم٬ مستلزم اینه که اتفاقی رو که در دوسال ونیم پیش افتاده براتون توضیح وتعریف کنم.خب خواهش میکنم ناراحت یا افسرده یا عصبی نشید وفقط به همین دوتا قصه اکتفا میشه وزیاد قفل وبست نداره که برم قصه چندین وچند ساله رو براتون بگم.در آلمان وشهر برلین دوست قدیمی دارم که از سالهای سال می شناسمش و دوستی ما برمیگرده به حدود ۳۰ سال پیش٬معمولآ در سالهای اخیر همیشه در تعطیلات یا سفر تابستانی بهش سری زده ام٬فکر میکنم در زمان مسابقات جام جهانی فوتبال  همون دوونیم سال پیش بود که پیشش  رفتم (٬البته اگر اشتباه نکنم٬) بهر صورت خیلی خوش گذشت وبالاخره اینجور رفتن مسافرت هم خرجها بالا میره وفکر نکنین اینجا چاه نفت دارن....... و وقتیکه از مسافرت برگشتم اینجا ٬هم هوا خوب و هم اوضاع کاری روبراه ٬ در نتیجه سعی میکردم که صبحها زودتر به سر کار برم که جبران اون هزینه های بالا وپولهای از دست رفته بشه وهم در بعد ازظهر هر روز که وقت  دریا وگردش بود در اون هوای خوب بتونم از زمان کمال استفاده رو بکنم.اونروز صبح ساعت ۶ از خونه زدم بیرون وسریع ماشین رو به قول معروف آتیش کردم ودبرو بسوی محل کار٬ خیلی طول نکشید که در اتوبان بودم٬ البته در مورد وصف رانندگی وقوانین مربوط راهنمایی ورانندگی در اینجا٬سخنها میتوان گفت٬ ودریک کلام اگر خلاصه کنم٬ اینها اصلا نمی تونن مثل ما آرتیستی رانندگی کنن٬ وفکر کنم که اگر یه دانمارکی بیآد در تهران بخواد رانندگی بکنه نمیدونم شاید گریه اش بگیره .  یا شاید پا به فرار بذاره و یا شاید دیوونه بشه و.....

 بگذریم٬ انگاری باز حاشیه رفتم.معمولآ سرعت مجاز در اتوبانهای اینجا حداکثر ۱۳۰ کیلومتر هست ٬مگر تابلو دیگه ایی نصب شده باشد٬منهم که میخواستم سریع برسم به شرکت٬ یه مقدارکی بیشتر میرفتم٬ همینطور که ادامه میدادم٬ تابلو ی ۹۰ کیلومتر را دیدم ومقداری سرعتم رو پایین آوردم وبعد مقداری که جلوتر رفتم تابلوی۵۰ رو هم دیدم(البته این محدویتها بخاطر این بود که جاده  در دست تعمیر بوده)٬ اما  اینبار کمی بهم گرون اومد که بخوام سرعت رو تا این اندازه پایین بیآرم .وبخاطر رسیدن سریع به شرکت پای خودم رو بینا بینی روی پدال گاز می فشردم. وانگهی یهو  هم دیدم جاده  خیلی خلوت هست ومن راحت میتونم به راهم ادامه بدم٬ اونهم از میان ۳ باند٬ از منتها الیه سمت چپ یعنی به عبارتی از باند سبقت٬ در همین حال وهوا بودم وادامه میدادم که یهو یه نوری شاید شبیه نور رعد وبرق ویا نور عکاسی به چشمم خورد وبه ذهنم خطور کرد که احتمآلا دوربینهای کنترل راهنمایی ورانندگی اینجا از من یه عکس خوشگل گرفتند.

                                                                    باز ادامه داره

 


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:52
توسط نوید موضوع: |

همه چیز در این دنیا  امکانپذیره:

احمد پسر یکی از باغداران بزرگ مرکبات در شهری از شمال ایران بود٬وتقریبآ از خانواده سر شناس٬پدرش هم در دوره رژیم سابق از اعضای شورای شهر بود٬سر شناسی آنها هم به خاطر پدر بود وهم خود فرزندان از خواهر گرفته تا برادر که در زمینه ها پزشکی ومهندسی یا تحصیل میکردند ویا شاغل بودند.اما احمد دانشجوی مهندسی برق بود که درسالهای قبل از انقلاب  به زندان رفته بود وحدود ۲ سالی هم زندان ماند وهمراه با اوج پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد٬ با اینکه پدر از ثروت ومکنت خوبی بر خوردار بود٬ اما او اصلآ به مال ومنال پدر فکر نمیکرد.بعد از مدتی او دوباره ادامه تحصیل خود را در همان  دانشکده ایی که بود بعد از انقلاب شروع می کند٬ نمی دانم که چه وقت او با یکی از دختران همدانشگاهی اش که در رشته شیمی تحصیل میکرد ازدواج کرد٬هر دو دارای صفات نیکو وخوب بودند واحمد با توجه به روابطش بیشتر.

خیلی طول نکشید که دوباره  به علت انقلاب فرهنگی هم زن وهم شوهر  از دانشگاه معلق شدند ودوباره به شمال برگشتند ودر انتظار تصمیم دانشگاه..

احمد خیلی سریع دریکی از ملک های پدر کارگاه تعمیر وسیم پیچی الکتروموتورو ...احداث کرد که بدلیل حسن اخلاق وروابط خوب وهمچنین مراعات حال مردم از نظر قیمت ودستمزد کارش گسترش یافت٬از طریق دوستی که فامیل نزدیکم بود با او آشنا شدم ودر همان سالها که یافتن شغل سخت بود٬در همان کارگاه مشغول بکار شدم.بماند که حتی در زمینه پرداخت حقوق ودستمزد هم به شکلی عمل میکرد که اکثرآ راضی بودند٬مثلآ اگر کسی تعمیر پمپ ویا سیم پیچی الکتر موتوری را انجام میداد٬ ۶۰در صد آن متعلق به احمد و۴۰ در صد از آن تعمیر کار میشد٬مضاف بر اینکه مواد اولیه تعمیر وابزار و....... به عهده  احمد هم بود.بگذریم که خیلی سریع خیلی از کارخانه ها وآبرسانی ها و....... مشتری ما شدند وتازه مهم این بود که خیلی از گیر ها ویا اطلاعات فنی وآموزش ما هم  بعهده احمد بود٬همه اینها مقدمه ایی شاید بوده٬ در آن سالها  بحث وجدلها هم بین آدمها ودوستان وهمکاران زیاد بود از مسایل اجتماعی گرفته تا شخصی وخانواده گی٬ وبه قولی هر  کسی برای خودش علامه دهر شده بود.

اونروز نمیدانم که چطور با یکی از همکاران  خیلی جوان بحث سر ییلاقهای اطراف آن شهر شد و تعریف....٬ وبالاخره گفت  دراطراف این ییلاق چاهی وجود دارد که تا حالا کسی نتوانسته حدود هفت متری نزدیک چاه برود٬گوشهایم تیز شد گفتم چرا؟ ادامه داد که در آن چاه مارهای قرمزی  که خیلی هم درشت نیستند وجود دارد واگر آدمی نزدیک چاه برود این مار ها می پرند ودر جا نیشش می زنند وطرف کشته میشود٬ در دلم خندیدم وپوز خندی زدم گفتم آخر مار مگر ۷ متر می پرد؟ وانگهی اگر اینطور هست ما چرا ندیدیم ونشنیدیم وچرا تا حالا تلویزیون اعلام نکرد و............. وآیا خودت دیده ایی که میگویی یا اینکه کسی برایت تعریف کرده و....... آن دوست دوباره با اطمینان وگرفتن کمک از تفسیر های مختلف و حرفهای مردمی که در آن شهر بودند با اعتقاد ومطمئن بودن تکرار میکرد و..............

من دیگر یواش یواش عصبانی شدم که آیا میشود همچین چیزی وجود داشته باشد ومن ندانم ونشنیده باشم٬ درست بود که من اهل آن شهر نبودم ولی موضوع به این مهم وجالبی چرا از طریق روزنامه یا مجله ویا رادیو تلویزیون به من نرسیده ونفهمیدم.به قول دوستی که خدا رحمتش کند نزدیک بود درخت اسفناج در من رشد کند وبالا بیآید.

آخر کار دیدیم نمی شود همدیگر را متقاعد کنیم متوسل به احمد شدیم که از ما بزرگتر  ودانا تر و.....وقتی از اونظرش را سئوال کردیم با یک لبخند وسکوتی که شاید حدود ۵ دقیقه طول کشید و هر کدام ما منتظر جوابی بودیم که با شنیدنش بگوییم دیدی من درست گفتم٬جواب داد در این دنیا همه چی شدنی است. با اینکه جواب مطابق میل من نبود وبا اینکه باورم نشد که آنجا مارمیتواند ۷ متر بپرد.اما پذیرفتم در این دنیا همه  چی شدنی هست  واتفاق می افتد.


+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:11
توسط نوید موضوع: |

گفتم بهش :تو  درکلام وزبونت خیلی تند وتیز زخم زبون میزنی؟ هر چند با مزه اما تندی وبا مزه گی خاصی داره ؟

واون گفت:

وقتی خدا داشت مردم رو خلق میکرد،تو بعضی از صفها منو راه ندادن برادر.مثل صف شانس.اونوقت چون من بیکار مونده بودم،رفتم وایستادم تو صف زبان،یک کوپن اضافه گرفتم.این که کمی زبون درازم .


+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:9
توسط نوید موضوع: |

navidam

نوید

navidam

http://navidam.blogfa.com

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

رهگذار عمر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog