سالهای شغلی وکارم در ایران پر از خاطره های متفاوت است . وشاید هم امروز همه برایم جزء خاطرات خوب بحساب می آید. از خوب تا بدش. به این خاطر که از شروع آن که بعد از انقلاب وتحول اجتماعی بود و موانع وپیچ وخم های کاری واداری٬ واز طرفی بی تجربگی وآشنا شدن با محیط کاری ومهمتر از نظر من کنش واکنش با کارفرما تا همکار ورئیس ٬خودش دنیایی بود تا به روزهای که خودم دیگر میبایست با تعداد زیادی پرسنل کار میکردم٬هم برنامه های کاری باید انجام می گرفت .و هم رتق وفتق پرسنلی با من بود. ودر این راه موارد بسیار دیدم٬اعم از انجام به موقع وموفقیت آمیز کارها وبرنامه ها تا گرفتاری ودردها ومشکلات پرسنل ویا خانواده شان. وسالهایی که به مرور وقتی تجربه اندوختم.عاشق کارم بودم وهمیشه به اتفاق پرسنلم جز واحدهای موفق ویا بعضآ بهترین.حرف ها در این زمینه بسیار دارم وباید ذکر کنم که خیلی اوقات هم پرسنلی که با من کار میکردند به مراتب تجربه های فنی وحسن کار شان از من بهتر بود ومن فقط شاید یه مربی یا نفر ارنج کننده قسمت بودم وهزار خاطره وداستان واتفاق.
مطلبی که میخواهم برایتان تعریف کنم ٬یک حادثه خوب نیست. ولی با اینحال چون فصل تابستان هست اینروزها به یاد م آمد.هم خاطره یه همکار هست وهم اینکه شاید درمیان کامنت گذاران کسانی می باشند که با این امور سر وکار دارند ومهمتر اینکه همه آدمها چه از خانومهای خانه دار گرفته تا شاغل و همینطور آقایان چه هر کسی که یا در منزل یا بیرون کار میکند می بایست مواظب خود واتفاقات باشد. سخن کوتاه وبه اصل مطلب می پردازم: پس از چندین سال تجربه کاری در شرکتهای صنعتی وکمی پخته تر شدن در کار بلآخره در همین ماه خرداد بود که در یک شرکت بزرگ با امکان حقوق بیشتر وبهمراه مسکن با عنوان سر پرست بخش تاسیسات مکانیک استخدام شدم وشروع به کار کردم٬ در آنسالها مسکن امتیاز بزرگی بود ودر کنارش نیز شرکت بزرگ نیز امکان پیشرفت بیشتری داشت وارتقاء وهمینطور فراگیری بیشتر مطالب فنی.در خانه های سازمانی هم امکانات خوبی بود هم از نظر ورزش-محیط آن وامکانات رفاهی مثل مهمانسرا وغیره.مضافآ سرپرستان وروءسا ومدیران در آنجا سکونت داشتند. در اوقات فراغت با دوستان وهمکاران از فوتبال گرفته تا شطرنج وپینگ پونگ و........... براه بود وهر چند وقت یکبار هم مسابقه داشتیم. خب منهم در همه زمینه ورزشی دستی داشتم وسرک میکشیدیم.روزهایی بود که تنیس روی میز خیلی ها رو به خودش جلب کرده بود وتقریبآ هر روزه شده بود وبعدش هم قرار بود که مسابقه ایی به راه بکنند.خلاصه خیلی زود خودی نشان دادم ودوستان وهمکاران متوجه شدند که این همکار تازه وارد واین حقیر حرفی برای گفتن دارد٬ ودر مسابقات خودمانی دفعه اول سوم شدم وبعد دوم. وبرای مسابقات اصلی آماده میشدیم.اما همه همکاران در مورد سعید وبازی زیبایش صحبت میکردن وقدر بودنش٬منهم خیلی راغب ومشتاق شدم او را ببینم٬ چونکه همه دوستان وهمکاران جدای تعریف بازی خوبش از شخصیت واخلاق ومنش او نیز بسیار می گفتند. ولی او برای برای دیدن خانواده اش وپاره ای از مسایل به مرخصی رفته بود که نتوانستم ببینمش٬وبلآخره اولین باری که او را دیدم در کارخانه مشغول کار بود. یک تکنیسین برق جوان ومجرب و با استعداد وبهمان اندازه که در اخلاق وبازیش شناخته شده بود در کارش هم برایش احترام خاصی از نظر توان فنی وآگاهیش قائل بودند. با هم از طریق دوستی معرفی شدیم وخوش بش کردیم٬صورت سفیدخوش رنگ جذب کننده اش با موهای مشکی شفاف وچشم های نافذش خیلی زود هر همصحبتی را بخودش جلب میکرد.خلاصه چون وقت کار بود٬ی زود از هم خداحافظی کردیم به امید اینکه همدیگر را ببینیم جدا شدیم.او متاهل بود وخاطرم نیست که آیا اولین بچه اش به دنیا آمده بود یا اینکه در راه بود.واهل شهر اراک. معمولآ در کارخانهء شرکت ودر وسط یا اواخر تابستان تولیدمتوقف می شد وتعدادی از روزها ویا حدود بیست روزی به پیشگیری وتعمیرات سالیانه کارخانه ودستگاهها اختصاص داشت وچون کارخانه کوره های ذوب داشت وتاسیسات برقی آنهم فشار قوی بود طبعآ بایستی تمهیداتی به عمل می آمد تا ایمنی کاردر نهایت رعایت شود. چند روزی طبق معمول همه این کارها طبق روال هر ساله انجام شد٬ آن روز من حدود ساعت ۴ عصر زودتر به خانه رفتم اما تعداد زیادی از قسمتها وپرسنل وهمکاران برای ادامه واتمام کار ماندند٬نمی دانم دقیقآ چه ساعتی بود(۶ یا۷غروب) که در مجتمع مسکونی خبر بین همکاران خانه به خانه می پیچد که یکی از بچه های فنی در زیر زمین کوره های ذوب کارخانه دچار حادثه شده است٬خیلی ها برای کمک ویا دیدن حادثه به کارخانه می آیند٬اما حادثه دیده به بیمارستان انتقال داده شده است واز آنجا به تهران.طبق صحبتهای آنان که در کارخانه بوده اند اول صداهای انفجار واتصال برقی از زیر زمین کوره می آید.برق قطع می شود و بعد از چند دقیقه ایی سعید کشان کشان خود را از زیر زمین بیرون میکشد٬چیزی از صورت سفید وزیبایش نمانده بود و چون برق زیر زمین کوره بعد از اتصالی و انفجار قطع می شود٬در آن تاریکی.با توجه به شناختی که از محیط داشته با کشیدن دست خود روی دیوار درب خروجی را پیدا میکند٬ وفردای آن روز روی دیوارزیر زمین جای اثر دستهای سوخته وخون الودش ومسیرش بخوبی دیده می شود.موقع اعزام به بیمارستان اول سراغ همسرش را می گیرد ودر بیمارستان همسرش حاضر میشود٬سعید فقط به سختی دو روز زنده ماند. دوستان خوب٬ قصد از یاد آوری این خاطره وقصه تلخ نا راحت کردن شما نبود.بلکه شاید یاد آوری این باشد که در هر جا هستید باید تا آنجا که مقدور هست مراقب خودتان باشید.روحش شاد٬از این حادثه سالها گذشته اما هنوز در ذهن من هست بخصوص در این روزها. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط نوید |