به علیرضای عزیزکه دوران سربازی اش را طی میکند٬گفته بودم که یه خاطره ایی از سربازیم تعریف میکنم.البته خاطرات نوجوانی وجوانی ودوران زندگی بیشمار هست که هر کدام بنا به شرایط وحال وهوای اینجا به سراغم می آد٬گاهآ بنظرم بسیار زیباست٬ بخصوص شاید شخصیت ونوع تفکرم خود را پیش رویم میگذارد.امروز اگر خلاصه کوتاه٬ اولین خاطره به پایان رسید ٬دو می را نیز خواهم گفت واگر نه که به بعد واگذار میکنم.
دوران اولیه آموزشی را درپادگان کرج خدمت میکردم وآنهم در سن ۲۱ سالگی٬ وبهر صورت برای همه جوانانی که از نعمت پدر ومادر وعشق وعلاقه اونا برخوردارند و در منزل همه جوره نازشان خریدار دارد ویا آنان نمیگذارند که دست به سیاه وسفید بزنند ویا خودشان کوتاهی میکنند.یه مقداری اوایل سربازی شاید سخت بگذرد البته فقط چند روزی یا چند هفته ایی بعد جا می افتند.منهم از این قاعده مستثناء نبودم تازه چند هفته ایی بود که با محیط عادت کرده بودیم و در هر گروهان که شامل ۲۱۰ نفر بود از همه شهر ها واستانها هم خدمت بودیم از شمال تا جنوب ومرکز کشور واز غرب تا شرق:گیلانی وتهرانی- کرد و خوزستانی تا آذری و لر وتا خراسانی واصفهانی وشیرازی......... عصر هانظافت عمومی بود ویا شخصی یعنی از محوطه پادگان تا واکس زدن کفشهای بزرگ سربازی وغیره.اونروزعصر داشتیم جلوی آسایشگاه خودمان کفش ها رو واکس می زدیم وگروه گروه که از ۲ یا ۳ نفره گرفته تا ۷ یا ۸ نفره داشتیم صحبت وخنده وشوخی میکردیم واز هر دری٬ واستراحتی هم بود برای یک روز پر تحرک و رفع خستگی.بچه ها هر کدام در حال وهوایی بودندو یهو دیدیم یکی از بچه های کرد بلند بلند صحبت میکند وحریف می طلبد بر گردیم به اصل داستان وقصه ما:با خودم گفتم اگر تو از این حریف شکست بخوری چیز عجبی نیست وچیزی هم از دست نداده ای٬اما اگر....... کار بزرگی در جمع دوستان وهمدوره ها وکرکری خواندن این هم خدمتی سربازی کرده ای. هنوز اعلام آمادگی خودم برای کشتی گرفتن با این حریف از دهنم بطور کامل بیرون نیآمده بود که که با هلهله وشادی بچه های گروهان وسریع دور هم گرد نشستند روبرو شدم (حدود ۲۰۰ نفر)٬دیگر راه فراری هم نبود٬پای حرفی که زده بودم باید می ماندم٬بچه ها وهمدوره ایی ها هم برایشان جالب بود ونشاط آور.هم تفریحی بود در عصر یک روز سر بازی وهم شاید زیاد به نوعی از همآورد طلبی اینچنین این همدوره ودوست خوششان نیآمده بود وشاید هم من را در حد همآوردی یک هموطن کرد سلحشور با آن اندام بلند وستبر نمی دیدند.البته نه اینکه در اندام وقواره من اشکالی وشکی باشد.بللکه از قدیم الایام هموطنان کرد ما زبانزد در این موارد بودند. خلاصه صدای هورا واحسنت وآفرین هنوز که دست مان به هم نخورده بود از هر طرف می آمد٬با توجه به قد وشرحی که در بالا دادم میدانستم اگر از نزدیک وگلاویز با هم کشتی بگیریم برنده او خواهد بود وخیلی زود بر من مسلط خواهد شد وترجیح دادم با فاصله با او کشتی بگیرم واز یک فرصت برای گرفتن پاهای او که برای من با توجه به قدم ۱۷۴سانتیمتر در مقابل ۲ متر راحتتر بود استفاده کنم وپاهایش را بالا بکشم وتعادلش را به هم بزنم٬ . خیلی سریع در اولین فرصت اینکار را عملی کردم ونا باورانه به نتیجه رسیدم٬البته اوهم انگار باورش نمی شد٬ وبا سرعت من نفهمید چه اتفاقی افتاده است.وقتی تمام شد وبلند شدیم تمام آسایشگاه پادگان وحتی بچه های گروهان دیگر بابت دیدن این همآوردی مسرور شاد بودند.منهم بشدت شاد وخوشحال بودم وبچه ها هم کلی تحویل مون گرفتن. دوست وحریف همدوره ایی حالی دیگر داشت چون برایش گران تمام شده بود .خواست تا همان لحظه یکبار دیگر تمدید شود وکشتی بگیریم ٬اما من که میدانستم بار دیگر ممکن هست به این نتیجه نرسم قبول نکردم ودوستان هم همینطور.
.روزهای اول قدم رو و رژه و سینه خیز وکلاغ پر(نمیدونم هنوز هم این اصطلاحات هست یا نه) و..... آنچنان خسته ات می کند که ساعت ۹ یا ۱۰ شب که خاموشی هست زود وراحت خوابت می برد بخصوص که در جاهای گرمسیر یا سرد سیر خدمت کنی خودش حدیث دیگریه.
٬ وبه قول معروف کر کری میخواند٬قد وقواره سالاری داشت چار شانه وبلند قامت بود وبقول معروف نفر اول ردیف صف گروهان و اولین نفر صف بود٬یادم نیست شاید قدش ۲ متر یا کمی بیشتر بود.البته از این رجز خوانی ها در بابهای مختلف ورزشی گرفته تا فنی وعلمی داشتیم وجوان بودیم جویای نام.او مدعی بود که در ورزش کشتی کسی نمی تواند حریفش باشد وبه قول کشتی گیر ها پشتش را به خاک برساند .خلاصه اینها می تواند طبیعت وغرور جوان باشد.خب در آن جمع دوستان وهم دوره های سربازی همه گوش میکردند یا چیزی می گفتند به شوخی ومی خندیدیم.نمیدانم چه شد که به ذهنم رسید به او پاسخ مثبت بدهم و خود را حریف او بخوانم! اول در ذهنم مرور کردم که با قد وقواره واندامی که این حریف دارد آیا میتوانم یا نه.(نا گفته نماند که در دوران بچگی ونوجوانی در منزل هرازگاهی که بازیهای دیگر لطفی نداشت ویا باران می آمد ویا جو گیر مسابقات کشوری ویا آسیایی کشتی میشدیم٬ با توجه به اعتراض ودادو فریاد های مادر که میدانست آخر وعاقبت کشتی من وبرادر بزرگم به دعوا ویا جر وبحث داوری می انجامد وغیره٬که بعضآ هم خواهر کوچکتر داوری وقضاوت کشتی ما را به عهده داشت٬ هم باید کشتی می گرفتیم وهم به او خط می دادیم تا داوری کند٬خلاصه تشک های خواب که مادر مرتب چیده بود روی زمین اتاق می انداختیم وساعتها وچندین دور کشتی می گرفتیم).


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:53 توسط نوید |