نه انگاری حسش نیست!برای نوشتن ویا گفتن.بله دقیقآ حس آن را ندارم٬خودم هم نمی دانم چرا؟!! هفته گذشته با توجه به زود به زود آپ کردن وبلاگ پر از حرف بودم٬ تا آنجایی که دیدم بایستی تیتر های آنها را بنویسم ویادم نرود وهمین کار را هم کردم وحالا تیتر ها را در پیش رو دارم٬اما آن حس وشوقی که برای نوشتن هر کدامشان داشتم٬ در لحظات کنونی ندارم ٬بعضی اوقات البته شروع کردن واستارت زدن نوشته برایم سخت هست٬ولی وقتی راه افتادم چند سطری که می نویسم به آن حسی که میخواهم می رسم.با انگیزه نوشتن ویا شوق وشور آن داشتن که از مطلب یا سوژه ایی حرف زدن٬نتیجه مثبت داشته٬هم برای خودم و هم برای دوستان٬مورد دوستان را از طریق کامنت ها متوجه میشوم.
تیتر مطالبی که میخواستم از آنها بگویم٬ اینها بود: -باز هم از خاطرات سربازی -اولین باری که جانشین رئیس کارگاه شدم -خاطره روزی از ماه رمضان که به فوتبال رفتیم -من واو دوهمکلاسی متنفر همیشگی بودیم -بهترین مدیرانی که من دیدم واز یادم نخواهند رفت اما همه اینها را که در ذهن داشتم ودارم٬مسایل روز که بیشتر از طریق وبلاگهاو اخبار سایتها می بینم ومی شنوم باز ذهن را بیشتر مشغول میکند.مثلآ: -هک شدن وبلاگ یک دوست وهموطن ایرانی که در سوئد زندگی میکند توسط یک مردم آزار - امروز سالگرد پذیرش قطعنامه صلح بین ایران وعراق هست. -باز هم بیشتر میخواهند ایران را تحریم کنند -خبرهای متناقض مذاکره ویا صلح وحتی گشایش سفارت آمریکا در ایران خلاصه ذهن من از اینهمه اوضاع واحوال روزگار وبازار مکاره ٬طفلک شاید داغ کرده وشاید سکته.راستش انگاری راه افتادم ودلم نمی خواد تمومش کنم .ولی بهتر سنگین ورنگین بنویسم ٬در همین اثناء که این مطالب بالا را می نوشتم٬ تلویزیون دانمارک فیلمی از مردم ایران ونظراتشان رانشان داد که کلی منو با خودش برد به روزهای گذشته وشاید هم از دور یه دیداری تازه کردیم. 




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:3 توسط نوید |